
|
|
|
|
|
خب از امروز ماهبد هم در اين وبلاگ خواهد نوشت! به زودی مطالب او را هم در اينجا خواهيد خواند منتظر باشید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 11:43 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
یه دوستی داشتم و دارم كه خيلی اهل فلسفه٬ كتاب و... است از اين تيريپ روشنفكرها. نمي دونم چرا همه به زور ميخوان از من شكسپير بسازن!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 21:42 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
الان يعنی هم اكنون! يكی از دوستان دوران دبيرستانم را يافتم و باهاش چتيدم. 3ساله رفته آلمان! (عمرا آي دی شو بهتون بدم!!!) من رو بعد از كلی آدرس و نشون يادش اومد! ازم پرسيد دوست پسر نداري؟؟!! بعد هم گفت كه یه دوست پسر آلمانی داره كه خيلی خوشتيپه! ما چی ميگيم اين چی ميگن؟ كار دنیا رو ميبيني؟ خاك بر سر ساده من كه اينقدر املم! اما حالا از شوخی گذشته آدمها چقدر تغیير ميكنن يعنی 3سال اينقدر تو آدم تغیير ايجاد ميكنه؟ خيلی تغیير كرده بود البته فكر ميكنم به خود آدم هم بستگی داره، مگه نه؟ پ. ن.: خیلی خوشحالم که دیروز خارج از کشور نبودم٬ وگرنه مجبور بودم واسه همه اون هموطنان خارجیم! هی توضیح بدم که چرا ایران باخت و هی چرت و پرت ببافم! خوبی ایران اینه که امروز همه سکوت اختیار کرده بودن هیچکس مسخره ات نمی کرد٬ نیشخند نمی زد. حالا باز برید فرار مغز ها شید به این چیز هاش فکر کردید؟ چون اصولا ما گند می زنیم و شما نابغه عزیز هی باید الکی توجیه کنید!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 23:34 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب الان كمی تا قسمتی در پوست خود نمي گنجم آخه يكی از دوستام ازم تعريف كرده! چند وقته که مساله ای ذهنم رو به خودش مشغول كرده اينكه چرا وقتی ما راهنمایی بوديم دستور زبان فارسی مي خونديم هی به ما مي گفتن مضارع اخباري! امروز رفتم از مركز كامپيوتر دانشگاه يه پست بنويسم بعد از شانس خوبم! يكی از اين بچه فضول های آمارگير هم صاف اومد پيش من نشست! بعد تا صفحه بلاگفا رو باز كردم گفت اااااااااا... وبلاگ داري؟ بگو ما هم بيايم بخونيم!!! منم گفتم نه!!!!!! اومدم مال بچه ها رو بخونم!!!!!!!!! پ.ن: هيچی دوره ليسانس نميشه حيف كه زود گذشت. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 23:16 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
حذف شد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 22:50 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه همين جوری بوده. پنداری همه چی اين دنيا برعكسه. ظاهراً اين از رسم و رسوم اين ديره خرابه. رسم و رسومی كه تا بياييم قواعد بازيش رو ياد بگيريم و بفهميم چی به چيه، لحظاتی از رو كردن آخرين تك خالمون گذشته، عرق سردی رو پيشونیمون نشسته و دست رو كه میبينيم میفهميم باختيم. اونوقته كه ديگه تو میمونی و يه بغض بيقرار. تو میمونی و يه قهوه نيمخورده. تو میمونی و يه سيگار نيمه افراشته! تو میمونی و يه بغل خاطره. آره، مثل اينكه قرار نيست هيچ وقت، اونجايی باشيم كه بايد باشيم. هيچ وقت نتونستيم برسيديم. اگر هم رسيديم، دير رسيديم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 18:13 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب خيلی وقته چيزی ننوشتم. يعنی دست و دلم به نوشتن نمی رفت! نمي دونم چم بود الان هم نمي دونم چی بايد بنويسم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 23:51 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
اعصابم خورده. اينهمه بدبياری تو يه روز! از ديشب تا حالا از بابت باخت ايران حالم تو قوطيه! و اين حالگيری در قوطی تا امروز عصر ادامه داشت صبح كه پاشدم اولين چيزی كه به ذهنم خطور کرد اين بود كه واااااااااای ما باختيم! نمي دونم چر اينجوری شده بودم، از من بعيد بود اصولا من وقتی محل حادثه رو ترك مي كنم همه چی فراموشم ميشه! اما اين بار اينجوری نشد! خلاصه اين از اين حادثه امروز هم دانشگاه نرفتم به دو دليل:1- استادم امروز نميومد منم آخر دودره باز پس من هم نرفتم! ۲-حوصله نداشتم هركی بياد راجع به باخت ايران يه چيزی بگه و بره! القصه دوست داداشم هم اومد خونمون ناهار بود و من مجبور بودم از کامپیوتر دوری گزينم!!!! داشتم كتاب مرد تكثير شده رو مي خوندم اين كتاب رو امروز تموم كردم نمي دونم خونديش یا نه٬ اين كتاب هم آخرش چنان رو مخم راه رفت كه نگو من حیث المجموع همه چی دست به دست هم داد تا من امروز دچار بحران عاطفی شم! كلی حرف داشتم اينجا بگم اما اينقدر غر زدم و ناليدم كه همش يادم رفت! آهان يادم رفت بگم امروز وسط ظهر تو ظل گرما برق رفت و ما مانديم و هوای شرجی و كولر خاموش. حالا خوبه آقای دكتر اعلام كرده بودند كه امسال مشكل برق نداريم! بيچاره وزير نيرو كه صداش به جایی نرسيد. شماها رو نمي دونم اما من هرروز فكر مي كنم يه ساعت از روزم گم ميشه و هرروز افسوس سالهای پيش رو ميخورم كه چقدر روز طولانی و مفيد بود. فكر كنم واسه امروز بسه زياد غر زدم! شدم مثل خاله قورقوري! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 22:49 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب اول از همه از اينكه مقاله هام رو فرستادم. دوم از همه اينكه از همه دوستانی كه بهم لطف دارن و كامنت ميذارن نهايت تشكر را دارا مي باشم! و سوم از همه اينكه ديگه غرغر بسه.دارم خودم رو تصحيح مي كنم( دختر خوب و نازنين!)
امروز كه داشتم يكی از اين وبلاگ ها رو مي خوندم قلمش يه طوری بود كه من ياد آرزوهام افتادم، مثل قلم خودم بود. قديما وقتی كوچكتر بودم مثلا دوران دبيرستان بزرگترين آرزوم اين بود كه يه كتابخونه بزرگ داشته باشم و اينكه يه نويسنده بزرگ شم، كتاب بنويسم. چقدر سوژه تو ذهنم بود٬ چقدر ايده داشتم تا اينكه كنكور دادم و شيمی قبول شدم، خب شيمی يه جورايی حس نويسندگيت رو كور ميكنه آخه شيمی روح ادبی نداره اما خب از اونجايی كه من دير از پا در ميام شروع كردم چند تا داستان كوتاه نوشتن كه اتفاقا خيلی خوششون اومد اما خب در نهايت شيمی روی منو كم كرد! حالا وبلاگ باعث شده دوباره شروع به نوشتن كنم. وقتی مي بينم يه نفر تو وبلاگش چقدر خوب واژه ها رو ميشناسه با اون بازی مي كنه حسش رو انتقال ميده يه جورايی غبطه مي خورم كه چرا من ادبيات رو ول كردم. ايراد نداره در عوض اين وبلاگ رو دارم كه هرجور بخوام توش مي نويسم اين هم از مزيت های زندگی در عصر ارتباطات می باشد! نمی دونم چرا اینها رو نوشتم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 21:30 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب بعد از مدتها شکوه حالا هم یه خبر خــــوب.آبجیتون داره ۲ تا مقاله می فرسته برای سمینار٬ آره قربونش!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 10:6 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز داشتم وبگردی می كردم چند تايی وبلاگ عشقولانه خوندم جالب اين كه تو اكثرشون داشتن به خاطر يك سالگی عشقشون خدا رو شكر ميكردن! خواستم واسشون کامنت بذارم كه جدايی من از عشقم وقتی اتفاق افتد كه ۲ماه قبلش جشن 5سالگی عشقمون رو گرفته بوديم! جالب اين كه همه فكر ميكردن خدا فرشته اش رو فقط و فقط واسه اونها فرستاده! همون چيزی كه من ۵-۴ سال تمام فكر می كردم!!! بازم خواستم واسشون كامنت بذارم كه اين اشتباهی است كه همه ميكنن اما اين كار رو نكردم چون به نظرم كار درستی نبود. خب بايد قبول كرد كه تجربه ها آسون بدست نمياد هميشه بايد بهايش رو پرداخت و من پرداختم! نمی دونم فیلم مرسدس کیمیایی رو دیدی یا نه؟ من همون موقع که اکران شد دیدم یه جمله از اون فیلم هنوز تو ذهنم وول می خوره! می گفت : دل به چیزی ببند که دل داشته باشه. راست می گفت و همیشه آویزه گوشم بود اما اشتباه من تو این بود که فکر می کردم منظورش اینه که به اشیاء دل نبند نمی دونستم که این در مورد آدمها هم صدق می کنه!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 23:17 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز داشتم با خودم فکر می کردم که طعم دوستی مثل شکلات میمونه که بعضی وقتها مثل شکلات های بیتر مزه اش تلخه. حالا مال من هم بیتر شده. باید یه فکری واسش بکنم.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 10:54 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
افسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم٬ آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه می کشیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 0:53 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز توی يه وبلاگ يه جمله ای خوندم كه هنوز مثل پتك داره می خوره تو سرم.نوشته بود كه بعضی وقتها بعضی آدمها به اجبار زمونه كنار هم قرار ميگيرن و همديگر رو دوست دارن اما وقتی بنا به دلايلی از هم دور ميشن يا جدا از هم ميمونن به تنهایی خو ميكنن اما عشق واقعي(كه فكر مي كرد فقط خودش وقعا عاشقه!!!) اينجوری نيست مثل نفس... حلا كاری ندارم كه اون واقعا عاشق بوده يا دچار توهم شده اما فقط يه سوال داره روحم رو ميخوره: چرا پس من هنوز به تنهاييم خو نكردم؟ چرا الكی هی با پيشی دعوام ميشه؟ البته جواب دومی رو ميدونم! چون دلبستش نيستم. مــــــــــــــــــــــــــــــاهبد! دارم صدات می کنم٬ می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماهبد يعنی نگهبان ماه٬ كسی كه نگهبان ماه هست اما ستاره اش رو ارزون مي فروشه! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 0:30 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
اصلا حالم خوب نيست كلی حرف رو دلم سنگينی ميكنه كلی بغض تو گلومه. امروز بر حسب اتفاق همزمان با ماهبد آنلاین شدم اتفاقی كه هيچوقت زمان دوستيمون رخ نداد! نمی دونم يعنی واقعا متوجه نيست كه من دارم نابود ميشم٬ از بين ميرم؟ يعنی هنوز متوجه نشده چی به سر من اومده؟ وقتی بهش گفتم كه راجع به اون چی فكر مي كنم به قول خودش قفل كرد٬ طبق معمول! يه جورايی هم از زير بار نوشتن فرار كرد خب پس تا اطلاع ثانوی حکمران اين منطقه تنها و تنها منم! مي دونيد من فكر مي كنم و معتقدم كه وقتی كسی٬ چيزی رو دوست داره واسه بدست آوردنش حسابی تلاش مي كنه،پس چرا ماهبد كه اينهمه ادعا مي كنه منو دوست داره هيچوقت واسه بدست آوردنم تلاش نكرد؟ چرا بعد از اينكه من قضيه دوستيمون رو بهم زدم ديگه زنگ نزد؟ چرا ديگه بهم نگفت برگرد من رفتارم رو تصحيح ميكنم؟ چرا امروز بهم گفت بی انصاف نباش من هميشه دوست داشتم؟؟؟!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 16:17 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب الان تو سايت دانشگاه هستم چقدر خوبه كه اينجا وبلاگ ها فيلتر نيست اينجا فقط مسنجر فيلتر شده! اما شنيدم بضی از دانشگاه ها وبلاگ هم فيلتره. آخی طلفكی ها! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 15:53 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب الان نمی دونم چی بايد بنويسم، همش هم تقصير بنيامين هست! هروقت كه كامپيوتر رو روشن ميكنم و آهنگ اينم بمونه رو ميذارم نا خود آگاه اشكم سرازير ميشه.اينقدر با اين آهنگ اشك ريختم كه نزديكه كور شم! خواستم عاشقت كنم گفتی محاله... هميشه فكر ميكنم وقتی ماهبد اين آهنگ رو ميشنوه چه احساسی بهش دست ميده؟بعد هم خودم به خودم جواب ميدم كه هيچي! نمی دونم ميخواستم چی بنويسم اينا رو نوشتم! خدای بنيامين با من چه كرده .این آهنگش وصف الحاله! همین! از دوستانی که کامنت میذارن ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 0:13 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب نمي دونم اين سير صعودی بازديد كنندگان وبلاگ واقعی هست يا نه؟ احتمالا 50 بازديد كننده در 2 روز كه هيچكدوم هم کامنت نذاشتن فقط ميتونه يه معنی داشته باشه و اون چيزی نيست جز اينكه هر 50 نفر ماهبد بوده، غير از اين هيچ توضيح منطقی وجود نداره يا اينكه خوانندگان عزیز من حوصله كامنت گذاشتن ندارن. خب اينهم از اقبال بلند من! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 14:20 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب خيلی وقته می خوام بنويسم اما وقت نمی شه. تا حالا فكر می كردم نزديك خل بشم اما حالا ديگه مطمئن هستم كه خل شدم! ديگه نمی دونم بايد چيكار كنم. احساس يه چيز ميگه عقل يه چيز ديگه،غرور يه چيز عشق يه چيز ديگه! مطمئنم كه ديوانه شدم آدم عاقل كه اينجوری نيست!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 0:39 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب نمی دونم چه جوری بنويسم امروز چه اتفاقی افتاده، امروز بر حسب اتفاق ماهبد رو ديدم بعد از 5-6 ماه. باور كردنی نبود٬ نه واسه من نه واسه اون! خيلی جالب بود جفتمون دچار شوك بوديم! كلی با هم صحبت كرديم خيلی خوب بود. حس عجيبی داشتم بعد من رو تا خونه رسوند وقتی داشتيم بر می گشتيم داشتم فكر می كردم كه من با هيچكس مثل ماهبد به آرامش نمي رسم با اون آرامش عجيبی بهم دست ميده. الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 0:21 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
نميدونم تا حالا شده مثل من بشی يا نه؟ هيچی واست جذابيت نداشته باشه، احساس كنی تموم چيزهایی كه می خواستی و بدست آوردی ارزش نداره، در كل خب كه چي؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! نظر بدید میل بزنید اینقدر بی تفاوت نباشید یکی اینجا داره میمیره e-mail: setarehhsetareh@yahoo.com YahooID: setarehhsetareh |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 17:41 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
اينقدر بدم مياد كه برنامه هام بهم بريزه و حالا ريخته! حتی وقت ندارم بشينم واسه امتحان دكترا بخونم آبان امتحان و من هنوز هيچ غلطی نكردم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 18:49 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب فكر كنم پست خستگی سوء تفاهم ايجاد كرده.توضيحا بايد عرض كنم كه من دانشجو فوق هستم و كارهای پايان نامه پدرم رو در آورده. همین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 10:39 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 9:20 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب هميشه همينه وقتی قرار بد بياد پشت سر هم مياد. ديشب قبل از خواب ديدم ماهبد واسم ميل زده كه ای كاش نمی ديدم. تا صبح خوابهای آشفته ديدم امروزم هم اينجوری تا حالا كه همش جنگ اعصاب داشتم. آخه اين چه زندگی كه داريم؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 23:13 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
وای اینقدر خسته ام که خوابم نمی بره. فوق لیسانس هم دردسری واسه خودش! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:43 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
الان دارم از خستگی ميميرم .امروز يه عروسك خوشگل كادو گرفتم،خيلی نازه،پيشی واسم خريده.
كاش ميشد توی دلش رو می ديدم،می فهميدم چقدر حرفاش،احساساتش راسته كاش... ديگه همين ديگه اينقدر خسته هستم كه مغزم جواب نميده! توضيحات اضافی فردا شب.کامنت بذارين.تا بعد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:10 توسط ستاره
|
|
||