تبليغاتX
شکلات
از صبح تا حالا یه جوری شدم.در واقع از دیشب. یه جورائی اروم شدم.نمی دونم چی میخوام چی نمیخوام. یه چیز جالبتر اینکه از صبح تا حالا گرسنه ام نشده.   دیشب نفهمیدم چجوری تا خونه رسیدم. صدای ضبط رو بالا بردم تا چیزی نفهمم. بعضی اوقات مستی زیاد باعث میشه به اتفاقاتی که پیش روت میفته فقط نگاه کنی..من یه همچین حسی داشتم. دیشب خیلی نگات کردم.گاهی اوقات مستی خیلی خوبه . خیلی به ادم کمک میکنه.الان احساس میکنم ناتوان شدم. سست شدم . نمیدونم چمه.
+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 14:47  توسط ماهبد  | 

امروز هم تولده یه نفره منتها با پریروزی خیلی فرق میکنه. اخه امروز تولد محبوب ترین مخلوق خداست.

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 14:24  توسط ماهبد  | 

ماهبد جان تولدت مبارک!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 17:5  توسط ستاره  | 

خدایـــــــــا آدم اگه از غم و غصه بمیره کسی نیست که آدم دو کلمه حرف دلش رو بهش بگه. بابا مردم از غصه٬ غمباد گرفتم٬ یکی به دادم برسه...

امروز روز ماهبد بود از صبح با خانواده رفته بودیم پیک نیک. فضای سبز و دل انگیز٬ نم نم بارون خلاصه همه چی رویایی بود اما نمی دونم من چه مرگم بود! نمی دونم چرا حس با ماهبد بودن در من فراگیر شده بود. باز آب روغن قاطی کردم٬ خل شدم٬ زدم تو جاده خاکی٬ طبق معمول!

می دونستم که دیشب رفته بود تولد. چقدر دلم می خواست که من هم می رفتم اما راستش حوصله حرف مفت کشی های بچه ها رو نداشتم و اینکه جواب سوالهای مفت اونها رو بدم. فقط واسه همین نرفتم وگرنه دلم داشت پر می گرفت. امروز اینقدر با خودم ماهبد ماهبد کردم که که می ترسیدم به بابام هم بگم ماهبد!!!

نمی دونم تا کی این وضعیتم ادامه داره٬ نمی دونم تا کی میخوام با شنیدن آهنگ ها گریه کنم. دیگه کار به جایی رسیده که مامانم هم حسابی تیز شده هر وقت یه آهنگی گوش می کنیم که شعرش  یه جوراییه که احتمال گریه من میره! مامان به یه بهانه ای بر میگرده صورتم رو نگاه می کنه و دقیق میشه٬ دیگه هی بغضم رو قورت میدم اینقدر که شکمم درد می گیره. من داشتم آدم می شدم اما نمی دونم چی شد دوباره اینجوری شدم.

کاش این پریشان حالی به پایان می آمد. کاش به آرامش خاطر می رسیدم. الان شاید نزدیک دو ساله که پریشونم. بزرگترین ایراد من این بود که هیچوقت نتونستم حرفها و احساساتم رو مستقیم به ماهبد بگم٬ همیشه براش نوشتم و اونهم نخواند یا خواند و پاسخ نداد!

چقدر تلخم٬ تلخه تلخ. دارم کم کم  به زهرمار تبدیل میشم. خدایـــا نجاتم بده!

پ. ن. ۱: کماکان بنیامین تاریخ مصرف داره! اینم بمونه!

پ. ن. ۲: یه چیزی قد هلو تو گلوم گیر کرده نمیذاره نفس بکشم٬ شما می دونید اون چیه؟؟!!

 

همین امشب فقط٬ امشب فقط هم بغض من باش

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

تو آوار همه آینه ها تکرار من باش

همین امشب فقط کلید قفل این زندون تن باش

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 1:24  توسط ستاره  | 

امروز تو مغازه یه چیز جالب دیدم. یه اقائی اومده بود می گفت زنش با اون قهر کرده. گفتم چرا؟ می گفت دو هفته قبل وا سه بچه ام اسکیت خریدم (۴۵۰۰۰ تومان) رفت پارک گمش کرد. هفته قبل عینک شنا خریدم (۷۰۰۰ تومان) رفت استخر گمش کرد الان باز هم میخواد نمی خرم زنم میگه براش بخر واسه همین الان با من قهره.    دو دقیقه بعد....... اقایه چند تا از این شکلاتها بدین شاید زنم با من اشتی کرد!!!!! 

بابا اخه به تو هم میگن مرد تو که از مردونگی چیزی باقی نذاشتی.مرد هم مردهای قدیم.یه سرفه میکردن تا زنه همسایه حساب کار دستش میومد. ادم فیلم((پهلوانان نمی میرند)) یا ((هزاردستان)) رو می بینه بعد با دوران امروز مقایسه می کنه. نمیدویم باید تاسف بخوره یا خوشحال بشه.نمیدونم ما مردها ضعیف شدیم یا این ضعفای ظریفه قوی.  البته حق هم دارن کی به ادمهائیکه نه ریش دارن نه سیبیل تازه  مدل موهاشونم زنونه هست میگه مرد.نه ابهتی نه منزلتی قبلا مردها سیبیلی داشتن دسته جاروئی فرمون دوچرخه ای چیزی.

این واژه شایسته زالزالک ظرف همین ۱۰-۱۵ سال اخیر ساخته شده.تاسف به حال اونائیکه از ۱۰-۱۵ سال قبل به این طرف خودشونو مرد میدونن. از مردونگی فقط.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 23:31  توسط ماهبد  | 

 نمي دونم تا حالا اينجوری شدی كه يهو دلت بگيره؟ من الان اينجوری شدم يهو دلم گرفت. اينقدر تو ذهنم فكر و خيال هست كه نگو٬ اينقدر دلمشغولی و درگيری ذهنی دارم كه نگو و نپرس! فيلم هري پاتر رو ديدی یا كتابش رو خوندي؟ بعضی وقتها فكر مي كنم كاش منم مي تونستم مثل دامبلدور افكارم رو دربيارم بذارم توی يه جام تا بعدا هروقت تونستم بهش رسيدگی كنم اما بعد سریع از فكری كه كردم پشيمون ميشم چون مي ترسم يكی پيدا شه افكارم رو بخونه اونوقت ديگه واويلا!
نمي دونم چيكار كنم. آخر هفته تولد يكی از دوستای ليسانسمونه. زنگ زد دعوتمون كرد بعضی از بچه ها نميان اگر من بخوام برم بايد با ماهبد برم يعنی دو تایی بايد دلی دلي! پاشيم بريم تولد. آدم از ما مسخره تر ديده بوديد؟ خدايی خيلی ضایع می باشیم ( البته سهم من بيشتره!!!) باهاش بهم زدم اونوقت هر روز از خواب نوشين بامدادی ميزنم تا پاشم با حاج آقا چت كنم!!! وبلاگم رو باهاش نصف كردم٬ حالا هم پاشم باهاش برم تولد!! (ديگه داری شورش رو در مياری دختر!) حالا همه اينها به كنار حوصله شنيدن نيش و كنايه، نگاه های متعجبانه٬ پچ پچ بچه ها رو ندارم خب البته حق دارن اينجوری نگاه كنن فكر كن٬ خودت رو بذار جای اونها پنج سال يه دختر رو ببينی كه عاشقانه دوست پسرش رو دوست داره و مي پرستدش بخاطرش هر كاری ميكنه بعد يهو ميشنوی كه دختر بهم زده بعد دوباره مي بينی كه دختره با دوست پسر سابقش پاشده اومده تولد!!! (خر كه شاخ نداره!!)
اينا يه طرف فكر كنكور دكترا،كارهای پايان نامه، كابوس های شبانه و ... يه طرف. كم كم دارم خل ميشم٬مطمئنم!!  حالا تولد رفتن يه طرف كارهای ماهبد یه طرف (روزهای خوب كه تو جمع اونجوری رفتار مي كرد وای به حال الان!) مي ترسم دوباره خاطراتم زنده شه. مي ترسم دوباره خر شم. ديگه نمي خوام مثل اون  روزها زندگيم بی هدف باشه. نمي خوام پایبند كسی بشم كه پابند من نيست كسی كه بزرگترين آرزوش اينه كه مثل پدرش تا  ۴۰-۳۵ سالگی آزاد باشه نه پابند كسي.
نمي خوام، مي ترسم، خسته ام٬ سرم سنگينه، شبها كابوس مي بينم ...
خدایا به من آرامش خاطر عطا فرما. آمين!
+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 23:57  توسط ستاره  | 

 

« چیزهایی که نگفتم »

 

 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم:عزیزم،این کار را نکن.

نگفتم:برگرد

ویک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم،می شنوم.

 

 

نگفتم:عزیزم،متأسفم،

چون من مقصر بودم.

نگفتم:اختلاف ها را کنار بگذاریم،

چون تمام آنچه می خواهیم،عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای،

من آن را سد نخواهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام آن چیزهایی را که نگفتم،می شنوم.

 

 

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم.

نگفتم:اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.

اما حالا،تنها کاری که می کنم،

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

 

 

نگفتم:بارانی ات را در آر...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.

نگفتم:جاده ی بیرون خانه،

طولانی و خلوت و بی انتهاست.

گفتم:خدانگهدار،موفق باشی،

خدا به همراهت.

او رفت،

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم،زندگی کنم.

                                   

                                                 شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 14:21  توسط ستاره  | 

یادته قبلا بعضی اوقات برام حافظ می خوندی حالا بعضی اوقات حافظ از تو برام می خونه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 14:59  توسط ماهبد  | 

چیزت کو؟ چیزش کن. چیزو چی کارش کردی؟ دقت کردی که چقدر در طول روز از کلمه چیز استفاده میکنیم. نمیدونم تو بقیه زبونای دنیا هم هست یا فقط مختص به ما ایرانیاست که انقدر بی رویه از یه کلمه استفاده میکنیم .یا مثلا چیزارو یادت نره بیاری یا چیز و  بذار رو چیز بپزه تا بعدچیزش کنیم. یا مثلا چیز میزات رو اوردی؟دیگه بابا ما هم شورشو دراوردیم.می گن بیجنبه اییما . راست گفتن.هر جا گیر میکنیم از چیز استفاده می کنیم. یکی می گفت اوناییکه تند حرف میزنن و قبل از گفتن فکر نمی کنن زیاد چیز می گن.یه چیز جالبتر اینکه این داستان قدیمترا هم بوده مثلا می گفتن ترشی نخوری یه چیزی میشی یا تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.تازه ما تونستیم این قدرت و غنای فرهنگی خودمون رو هم به جاهای دیگه صادر کنیم. مثلا خارجی ها به پنیر میگن چیز یا ساندویچ چیز برگر.   با حاله ها.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 14:54  توسط ماهبد  | 

اول از همه ممنون از دختر خانومهایی که لطف کردند و برای ماهبد کامنت نذاشتند

خدا کنکور و جمهوری اسلامی را از ما نگیرد آقا این كنكور چقدر خوبه كاش هر روز برگزار ميشد! باعث شده سه روز دانشگاهمون تعطيل بشه آخه حوزه امتحانه


امروز عصر خواب ديدم كه بابام و برادرم هم وبلاگ دارند! بابام اول روی كاغذ مي نوشت بعد تايپ مي كرد!!! بعد من هم تو خواب ميگم آهان پس بگو بي دليل نيست كه اكانتم اينقدر زود تموم ميشه!!!


ماهبد راست ميگه اينجوری حداقل ميدونی يكی هست كه همه پست هات رو بخونه ( هرچند كه من بدون خواننده هم مينويسم، مگه نه ماهبد جان؟؟؟!! فكر كنم بهتر از نوشتن دفتر خاطراته. ميفهمی كه؟!!!!!!!!!!)

 
آقا جان دروغ چرا اصلا فكر نمي كردم ماهبد اينقدر خوب بنويسه. اگر دقت كرده باشيد اون بيشتر اجتماعی مي نويسه و من بيشتر گلواژه !!! خب راستش رو بخواهيد ماهبد هميشه از پس هر كاری بر ميومده و مياد ( انصافا هم برمياد) جز دوست دختر داري!! ايشان تخصص ويژه اي در دورزدن و پيچوندن افراد را دارا ميباشند به خصوص مادر٬ دوست دختر و خواهر! در هر صورت اگر نياز به دورزدن و پيچوندن افراد به ويژه همسر٬ دوست دختر و مادر(خواهر كمتر) را داريد دست نگهداريد فقط با يه كامنت بله تنها با يه كامنت مشكل شما رفع خواهد شد!!! همگام با تكنولوژی روز!!

 
و اما نكته آخر اينكه من همچنان با بنيامين حال مي كنم! قاعدتا الان ديگه بايد تاريخ مصرفش تموم مي شد اما نمي دونم چرا هنوز دارم از آهنگاش لذت ميبرم!! واقعا چرا؟؟؟ اينم بمونه!


نيازمنيديها:
يكی يه كتاب خوب معرفی كنه بخونم مردم از بي كتابي.
بي زحمت يكی بهم تذكر بده درس بخونم!!!!
يه نفر هم لطف نموده به استاد گرانمایه ما بفرمايد بابا جان هوا گرمه از زمين و زمان آتش ميبارد شرجيه عالم و آدم رفتن تعطیلات حتی گربه های دانشگاه هم از سوراخشون در نميان مرحمت فرموده اجازه مرخصی بفرمایيد. با تشكر!


پ.ن. به نظر شما اين ستم نيست كه ماهبد اينترنت رايگان داشته باشه من بيچاره هی پول واسه اينترنت بدم؟ آخه اين انصافه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 0:47  توسط ستاره  | 

ما ایرانیها ادمهای جالبی هستیم. خیلی زود به همه چی عادت میکنیم.یکی از اون چیزایی که خیلی راحت با اون خو گرفتیم وعدههای بزرگترهای مملکتمونه که از سر بد شانسی اونا اکثر اوقات خلف وعده میشه.جالب اینجاست که دیگه کسی باور نمیکنه.فکرشو بکن میگن امسال نرخ تورم ۱۱ درصده کی باور میکنه(کرایه ها رو ببین) یا میگفتن امسال کمبود اب نداریم دیروز شرق نوشه بود((اب تهران جیره بندی میشه))یا مثلا وزیر نیرو کلی سر سینه رو داده بوده بالا با افتخار میگفت ((امسال قطعی برق نداریم))کی باور میکنه(از دیروز تا حالاچند بار برق خونه ما قطع شده)یا میگفتن تلفنهای همراه رو سر موعد میدن ای بابا یکی نیست به اینا بگه اخه دیگه کی باور میکنه؟

اها اخرشم یه چیز جالب بگم راجع به این وبلاگهای مشترک.اینکه مطمئنی یکی هست که نوشته تو رو بخونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 16:18  توسط ماهبد  | 

 واقعا كه! دست شما درد نكنه. مرسی از لطفتون. بعله با شما هستم خواننده عزيز!!! يعنی چی اونوقت؟ نه واقعا ميخوام بدونم يعنی چي؟؟؟ خوبه فقط دو روزه ماهبد پيداش شده. همين كه یه پست نوشت همه واسش كامنت گذاشتن اما من چييييييييييييي  اگه مي دونستم نمي گفتم بنويسه بيخود واسه خودم شاخ درست كردم! نميدونم اين با اينهمه استعداد در نويسندگی و جذب مخاطب چرا تا حالا اقدامی نكرده بود! فكر كنم اون جای من شكسپير شه! خب شد كشفش كردم و استعدادش رو شكوفا فرمودم! رسم روزگار ديگه كاريش نميشه كرد!
در ضمن درسته كه ما ديگه اينا و اينا اما لطفا دختر خانومهای با وبلاگ های عاشقونه و نوشته های آنچنانی كامنت نذارن واسش (ضمير «ش» به ماهبد برميگردد!!!)  هرچی باشه هنوز يه نموره غيرت دارم! آره داداش!!
پ.ن. مي بينم كه مايلي كهن ريس فدراسيون نشد خدا رو شكر! ماهبد راست گفته خدا كنه عادل زودتر بياد نود شروع شه دلم واسه كل كل كردنش تنگ شده كاش بود یه دعوای جانانه راه مي انداخت!
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 22:11  توسط ستاره  | 

نیمیدونم بازیهای فوتبال رو میبینی یا نه .من با دیدن دو تا بازی آرژانتین-مکزیک و هلند -پرتغال به یه نتیجه جالب رسیدم . اونم فایده فوتبال ایران بود.تصورش رو بکن اگه ایران-آرژانتین یا ایران- هلند با هم بازی میکردن . چقدر از جذابیت فوتبال برای مردم دنیا کم میشد. خلاصه میتونیم با افتخار سرمونو بالا بگیریم و بگیم ما هم تو جام جهانی کاری کردیم.البته تقریبا تمام تیمهای آسیائی هم بعدش از ما یاد گرفتن و فداکاری کردن ولی اولی از همه مهمتره و همیشه تو خاطره ها میمونه(همه جا اولی مهمتر نیستها بعضی وقتها دومی مهمتر میشه)یه چیز جالبترم اینکه فوتبال ما نهایتا بدرد دوشنبه شب و برنامه نود میخوره خدا کنه زودتر برنامه نود شروع شه تا مردم یه ذره جام جهانی یادشون بره.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 15:49  توسط ماهبد  | 

توی جند روز گذشته چند تا خبر جالب شنیدم:

اول اینکه قرار مایلی کهن بشه رئیس فدراسیون.پس بگو بیخود نبوده تا میتونست پشت سر علی دائی حرف میزد و همه چیرو مینداخت گردن اون.فکرشو بکنین بشه رئیس فدراسیون. دیگه از این به بعد تمام بازیکنان باید با وضو بیان توی زمین.بیچاره نیکبخت واحدی  اونهمه مو رو چیکار کنه.چون قرار سر همه از ته تراشیده بشه.امیر حسین صادقی و سیاوش اکبر پور هم که دیگه حق بازی ندارن.

اما مطلب دوم. اخباری بود که از تلوزیون پخش شد:

۱. زلزله ای به بزرگی ۶.۲ ریشتر شهر توکیو را لرزاند این زمین لرزه خسارات مالی وجانی در بر نداشت

۲.زلزله ای به بزرگی۳.۱ ریشتر شهر لار در استان فارس را لرزاند از خسارات مالی و جانی این زمین لرزه هنوز گزارشی ارسال نشده.

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 10:3  توسط ماهبد  | 

 نمي دونم از چی بنويسم و از كجا. اما دلم ميخواد بنويسم. امروز همه جا بوی تو رو می داد نمي دونم چرا اما همش هوای با تو بودن بود! نمي دونم. شايد بخاطر اينكه فردا جشن فارغ التحصيلی 83 ها است و امروز اون پسر سبزه كه تو جشن ما گيتار زد داشت واسه فردا تمرين مي كرد و دوست دخترش هم داشت با ذوق نگاش ميكرد. روزی كه ما فارغ التحصيل شديم اين دو تا تازه باهم دوست شده بودند. یادته؟ چه زود گذشت حالا هم دارن باهم درسشون رو تموم ميكنن. نميدونم چرا همش منو به ياد تو مي انداختند شايد چون من و تو هم باهم شروع كرديم و باهم تموم كرديم شايد چون پسره مثل تو سبزه است دختره مثل من سفيد. نميدونم. هميشه از روزها و شبهایی كه هوای با تو بودن بود و خودت نبودی متنفر بودم هميشه به اين اميد مي گذشت كه يه روز خودت خواهی بود اما امروز مي دونستم كه ديگه فردایی وجود نداره كه تو باشي!

 مي خواستم يه پست باحال و خنده دار بنويسم چی از آب در اومد! كلی حرف واسه گفتن هست امـــــا آسمان حوصله ابری است و هوای دیده بارانی..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 0:30  توسط ستاره  | 

سلام بر همه عزیزان.ممنون از همه کسانی که کامنت میذارن. خب فکر کنم بهتره یه چیزهایی رو اینجا توضیح بدم تا سوءتفاهم نشه! من اینجا دلمشغولی های خودم رو می نویسم قرار نیست قلمفرسایی کنم و داستان بنویسم (قابل توجه دوستانی که میگن قلمم خوب نیست!) اینجا فقط چیزهایی که از مغزم میگذره بدون خودسانسوری٬ ادبیات٬ نگارش و ... می نویسم. تازه من هم گفتم که اگه دوستان اینجا رو بخونن ازم قطع امید می کنن (فکر کنم فقط ماهبد به اینجور نوشته ها علاقمنده!!!!) پس انتظار نداشته باشید که اینجا طوفان ادبی راه بیفته.از ما گفتن. این از این!

خب ماهبد بالاخره نوشت! خوشحال باشید چون این سعادتی است که کمتر موقعی نصیبتان خواهد شد. من که در ۵ سال گذشته فقط یکبار مستفیض گشتم!در ضمن روابط هنوز به مانند گذشته است. امیدوارم این وبلاگ باعث شه که حداقل بفهمیم که چرا اینجوری شد!

در پایان!!!! (این اصطلاحات من رو مردوند!!!) از سریرا عزیز که لطف داشتند و  جویای حال خودم و انگشتم  شدند نهایت تشکر رو دارم.انها مال سریرا بود بیخود ذوق نکنید!

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 0:41  توسط ستاره  | 

من ماهبد هستم. خیلی خوشحالم که ستاره به من اجازه داده تو وبلاگش بنویسم.راستش نمیدونم چی باید بنویسم. از کجا باید بنویسم. اخه تا حالا نمینوشتم. خب سعی میکنم فکر کنم تا به نتیجه برسم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 13:12  توسط ماهبد  |