تبليغاتX
شکلات
این خدمت سربازی هم واسه خودش عالمی داره.ظاهرا هیچ کی دوست نداره به نظام خدمت کنه.بابا نظام سرباز میخواد.ارتش می خواد.اونوقت اگه امریکا اومد جواب اونو کی میده؟ هر کی واسه نرفتن دنبال یه راهی می گرده از کفیل شدن واسه پدربزرگ همسایه روبروئی تا رژیم لاغری(تا حد ۲۰کیلو)بابا تو بعد لاغر شدنت دیگه چیزی ازت نمیمونه که. ولی خب مثل اینکه از سربازی رفتن بهتره.ما که نرفتیم.قسمتمونم نمیشه.الهی اوناکه میرن بهشون خوش بگذره.به قول یکی خدمت سربازی مالیات عمر ادمه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 0:5  توسط ماهبد  | 

سلام.نميدونم اين بلاگفا خل شده یا کامپيوتر من شايد هم هك شده باشم نميدونم مهم اينه كه من چند روزه كه نميتونم پست جديد بنويسم لطفا فكر نكنيد تنبلی ميكنم يا حتی چیزاي ديگه. فعلا بايد ساخت. الان سايت دانشگاه هستم. دوباره روز از نو روزی از نو. همكاران عزيز هم تشريف فرما گشتن! خلاصه اينكه به زودی در اين مكان شاهد هنرنمای همكاران گرانقدر من قرار ميگيريد.
الان هانی station بغلی من نشسته دره search علمی ميكنه همه مثل من خنگ نيستن كه بشينن اراجيف بهم ببافن!!!
تازه يه  همكار ديگه هم دارم كه  من بهش ميگم مستر! البته بسته به  حال و روزم هرچی عشقم بكشه بهش ميگم! اما خب اين زياد مهم نيست مهم اينه كه اون هم الان نشسته داره search ميكنه آقا علاف ترين فرد تحصيلكرده اي كه به عمرتون ديديد منم! اصل مطلب همين بود!
حالا يه چيز بامزه دیگه.این آقای مستر که گفتم یه تعلق خاطری به هانی جان ما دارن تا چند لحظه پیش هم آزمایشگاه بود داشت بهم می گفت که میخواد واکنش بذاره همین که فهمید هانی اومده سایت یهو همه چی رو بیخیال شد دنبالم راه افتاد اومد سایت که یک کاره هانی جون رو ببینه. چه میشه کرد کار دل دیگه!!! خلاصه بماند که هانی از دستش چی میکشه و ما چه ماجراهایی داریم. حالا بعدا بیشتر ازش می نویسم می ترسم الان چشمش بیفته به مانیتور گند کار در آد. خب من الان باید برم.آخه میخوام با هانی برم پیش عشقم!! هانی کار داره منم دارم به بهانه اون میرم!!! فعلا بای بای

پ.ن. دیروز رفتم تو ID ماهبد همینجوری! البته جهت فضولی!!! (ماهبد جان شرمنده!!!) بعد واسه خودم یه عالمه از این icon خوشگله ها فرستادم از اینا بعد شب که رفتم off چک کنم اینا اومدن. حالا منم ذوق کردم که آخ جون!!!! بعدش با خودم فکر کردم که مگه چی گفتم بهش که اینهمه ماچم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه سوتی دادم در حد تیم ملی!!! تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 9:15  توسط ستاره  | 

حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور  که خدای عزّ و جلّ آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانند مگر سرو را که ثمره ای ندارد در این چه حکمت است؟ گفت: هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پزمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوش است و این است صفت آزادگان

 

بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی               پس از خلیفه بخواهد گذشت از بغداد

گـرت زدست بر آیـد چو نخـل بـاش کـریم                ورت زدست نیـاید چـو سـرو بـاش آزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 14:22  توسط ستاره  | 

سلام! (با ادب شدم!!!!). امروز بعد از تقریبا یه ماه تعطیلات به دانشگاه مشرف گشتیم! جاتون خالی اگه آزمایشگاه رو میدید گریه تون می گرفت  امروز فهمیدم کلیه عناصر ذکور آزمایشگاه ما (اعم از آقایون دکاتر یا ارشدها) تنها در حضور من و هانی( دوست و همکار عزیزم در آزمایشگاه ) نظافت می کنند میز کارشون رو تمیز می کنند و ... جالب اینکه هر کدومشون جلوی ما خودشیرینی می کنند که : آره  آقای فلانی هر چی میگم اینجا رو تمیز نمی کنن خیلی واقعا ااااااااییییییییشششششششش  من و هانی هم عرعر مثلا!!! خلاصه حکایت ها داریم تو اون آزمایشگاه. حالا یه بار که وقت شد از همکاران گرانمایه و اساتید گرانقدر هم می نویسم تا مستفید گردید!! خلاصه نمیدونید چه بهشت برینی می باشد! خب داشتم می گفتم این عناصر ذکور از نبود ما استفاده کردند کلا آزمایشگاه را گلباران!!!! فرمودند. من و هانی جانمان به در آمد تا اونجا رو تمیز کنیم خلاصه فهمیدیم که از آزمایشگاه های دیگه اومدن وسایل ما رو به تاراج بردن مجبور شدیم با یکی از این خانوم دکترها( دانشجوی دکترا) بشور بسابی راه بندازیم!  بازهم جاتون خالی! دیگه چی بگم؟؟ آهــــــــــــــــــــــــــان امروز یه چندتایی خاطرخواه پیدا کردم بیا و ببین! بنده خدا چنان سه سوت کارم رو راه انداخت که نگو( فقط امیدوارم برادر جان با ایشون تصادف ننمایند!!! ) پسر یکی از کارکنان دانشگاه ست امروز گوشی تلفن رو از دست باباش گرفت تا بهش بگه کارم رو برسه فکر کنم دو سه سالی از من کوچیکتره.از این بچه های ساده ای که بعد از دو روز عاشقی تبدیل به مجنون میشن!( آخ جون!) خلاصه این از این امروز تموم شد!

پ.ن. این بلاگ یکی دو تا خواننده عزیز دارن که بدون هیچ چشمداشتی کامنت میذارن « یک دوست» و « یکی» در واقع پست امروز رو هم بخاطر یک دوست عزیز نوشتم که امشب مطلب واسه خوندن داشته باشه. خیلی چاکریم« یک دوست» جان!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 0:15  توسط ستاره  | 

نمیدونم شاید آشنایی من و تو یک معجزه بود حداقل یه معجزه توی زندگی من. یادته یه بار گفتی چقدر عجیبه که آدمها اینهمه سال همدیگر رو نمیشناسن و بی هم زندگی میکنن ولی در عرض سه چهار سال اینقدر با هم صمیمی میشن که دیگه جزئی از همن؟ حالا این مساله در مورد ما اتفاق افتاد و من این مساله رو معجزه می نامم نمیدونم تو اسمش رو چی میذاری؟ اتفاق یا شاید هم حادثه! اما از نظر من یک معجزه است اینکه یک نفر چنان وارد زندگیت بشه که دیگه نتونی و نخوای که هیچ چیزی رو ازش پنهون کنی یعنی در واقع چیزی هم واسه پنهون کردن وجود نداره. هر چی هست مثل آینه جلوی روته همه چیز، حتی درونی ترین لایه های وجودی.خب حالا اسمش رو چی میذاری؟؟!

نمیتونم اون چیزی که بین من و تو جریان داره رو توصیف کنم، نمیتونم احساسی رو که نسبت به تو دارم رو وصف کنم، نمیتونم بگم که با تو به کجا رسیدم چون قلم ناتوان است و از تو نوشتن اشتباه، چون واژه ها در وصف تو حقیرند. تو برای من همیشه و هنوز سنبل پاکی و نجابت بودی و هستی کسی که مثل یک قدیسه پاک است. نمیدونم شاید تو قدیسه زندگی من باشی و شاید هم نماینده خدا بر روی زمین! ...

نمیدونم توی چشمات چی داری که همیشه وقتی نگاهم می کنی دلم زیر و رو میشه، یه چیزی که قلبم رو میلرزونه....

فکر کنم که دیگه زیاد نوشتم. میدونی نوشتن واسه کسی که از اولین روزهای دانشگاه همراهت بوده خیلی لذت بخشه واسه همین طولانی شد!.... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 9:59  توسط ستاره  | 

این آخرین مطلبی بود که تو اون سررسید نوشتم درسته که الان آخر سال نیست و این مطلب کمی بی مناسبته اما خب خوندنش خالی از لطف نیست (حداقل واسه من!) بعضی جاها رو بیخیال شدم هر کی میخواد به اصلش رجوع کنه!!! همین دیگه بقیه رو خودتون بخونید:

 

سلام.خوبی؟خب تموم شد، به همین راحتی، به همین سادگی و به همین سرعت. امسال رو میگم، این سررسید و تمام لحظات تلخ وشیرینی رو که امسال با هم داشتیم. خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود که این سررسید رو که خالی و سفید بود از توی کمدم در آوردم و فکر نوشتن برای تو توی ذهنم جرقه زد و به همین راحتی شروع شد! همیشه همینه قبل از اینکه بفهمی اتفاق میفته و تو رو اسیر می کنه. فکر کنم این جمله رو خوب بتونی درک کنی چون من و تو هم همینجوری اسیر شدیم اتفاقی، بی خبر، بدون اینکه خودمون هم بفهمیم! مگه نه؟ خلاصه اینجوری من هم اسیر این سررسید و درگیر روزها و ماهها شدم لحظات این سررسید هم اسیر تو شد، بازهم به همین راحتی!!

به هر حال امسال تمام شد خیلی زود، زودتر از آنچه که فکرش رو بکنبم. احتمالا امسال آخرین عیدی است که با هم هستیم.نمیخوام به این فکر کنم که عید سال دیگه چه جوریه. از خودت یاد گرفتم که غصه آینده رو نخورم.احتمالا وقتی این نوشته ها رو میخونی ....

نمیدونم وقتی چند سال دیگه به این سررسید نگاه می کنی چه احساسی داری.شاید واسه این روزها خیلی دلتنگ بشی، شاید هم از این احساسات کودکانه خنده ات بگیره، شاید هم همین یه بار رو به زور خونده باشی و روی این سالنامه خاکی بنشیند به ضخامت یک عمر! نمی دونم خودم اگه این دفتر رو ببینم چه احساسی خواهم داشت اما می دونم و یقین دارم هر چه بود احساسات پاک و صادقانه یک دختر بود که عاشقانه دوستت داشت و تو را می پرستید. کسی که تمام لحظات شیرین امسالش با تو رقم خورد. تمام لحظات شیرین و آرامش بخش امسال با تو بود و وقتی نبودی طعم لحظات تلخ تر از زهر هلاهل می شد و آرام آرام می کشت و لحظات چنان به کندی می گذشت که گویی از حرکت باز ایستاده اند و خیال رفتن ندارند.

سه سال گذشت و حیف که فقط امسال ثبت شد اما خب امسال هم سال جالبی بود، با هم  خندیدیم، شاد شدیم، با هم خیلی چیزها رو تجربه کردیم، شیطنت کردیم، عاشق شدیم، گریه کردیم، از دست هم دلخور شدیم و خیلی چیزهای دیگه. تازه کلی واسه هم دعا کردیم، مگه نه؟ ستاره ات شدم و ماهم شدی، توی لحظه لحظه زندگی من جریان پیدا کردی و توی تک تک سلولهای بدنم خونه کردی. خیلی چیزها رو با تو دیدم و شناختم. با تو فهمیدم روح بزرگ و صبر بی پایان یعنی چه، با تو یاد گرفتم که روحم را وسعت ببخشم( البته گویا شاگرد خیلی خوبی نیستم!) با تو بزرگ شدم و خیلی چیزهای دیگه...

با تو لحظات شیرینی رو تجربه کردم، لحظاتی که شاید هیچوقت هیچوقت دیگه توی زندگیمون اتفاق نیفته. نمیدونم این لحظات برای تو هم خاطره انگیز بوده یا نه؟ به هر حال یکی از سالهای زندگی تو بود چه خوب چه بد....

می دونم یعنی مطمئنم که این سالها از بهترین سالهای زندگی من بود که یادآوری خاطرات این روزها همیشه باعث میشه قلبم یه جوری شه و با یادآوری تمام خاطراتی که با تو داشتم، تصویر تو، نگاه تو، صدای تو، همه و همه، هر چه که برای من یادآور تو باشه چشمام رو خیس میکنه و اشک حسرت من رو سرازیر. حسرت تمام روزها و لحظه های با تو بودن که گذشته، حسرت تمام لحظات شیرین زندگیم. نمیخوام با نوشتن این حرفهای بغض آلود غمگینت کنم نمیدونم چرا همیشه تو این مرحله دچار خودسانسوری میشم...

 

ادامه در پست بعدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 0:18  توسط ستاره  | 

خب این اسباب کشی هم واسه خودش حکایتیه. میشه گفت یه ورژن بالاتر از خونه تکونی عید. دیدی وقتی خونه تکونی می کنی کلی وسیله پیدا میشه، کلی چیزهای خاطره انگیز که بازهم کلی تو رو به خودش مشغول میکنه. حالا فکر کن بخوای کل خونه رو خالی کنی چیزهایی که تو رو تا روزهای دور کودکی میبره و یا شاید به همین روزهای نزدیک نوجوونی و جوونی! خلاصه بیشتر از اینکه جمع کردن و مرتب کردن وسایل وقتت رو بگیره یادآوری خاطرات و سفر به روزهای گذشته وقتت را خواهد گرفت. حالا فکر کن جزء اون دسته از ابنای بشر باشی که خاطرات روزانه می نویسن و دفتر خاطراتشون رو قایم می کنن!!!!!!! بعد توی این اوضاع یهو به سرت بزنه که بشینی خاطراتت رو بخونی!!! دیگه واویلا! حالا باید اعتراف کنم که من دقیقا از همین قشر هستم که تو این هاگیر واگیر کلی نوشته خاطره ناک!!!!( آخه بعضی از نوشته ها خیلی دردناک بود!!!)  پیدا کردم که نشستم دوباره خوندمشون. وسط اینها یه دفترچه کوچیک گل بهی رنگی پیدا کردم که توش با خط بسیار ریزی نوشته بودم با یه خط عجیب غریب! بعد که خوندمش یادم اومد مربوط به دوران لیسانسمه. اون دفترچه رو همیشه میذاشتم تو کیفم و خاطرات و اتفاقات روزانه رو که تو دانشگاه اتفاق می افتاد یا حسی که توی لحظه داشتم رو توش می نوشتم بعد همه اینها رو وارد یه سررسید کردم و دادمش به ماهبد. نمیدونم اون سررسید رو خوند یا نه (که به احتمال زیاد نخوند!) اما خیلی جالب بود برام. البته نوشته های اون دفترچه خیلی جسته گریخته بود اما خب یکی از مطالب جالب بود برام که واستون اینجا میذارم البته تو پست بعدی چون تایپ کردنش طول می کشه! خلاصه اینکه آدمها چقدر تغییر می کنن این رو وقتی بیشتر حس می کنی که خودت رو، زندگیت رو جایی ثبت کرده باشی...

همین دیگه منتظر پست بعدی باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 17:32  توسط ستاره  | 

دیشب خوابت رو دیدم اصلا نمی دونم خواب بود یا واقعیت، اصلا نمی دونم دیشب خوابیدم یا نه! هر چی بود عین واقعیت بود. تو توی تاریکی میای (شب بود شاید هم دم سحر) از کنارم رد میشی نگاهم می کنی و یه چیزی میگی که یادم نیست چی بود، نمی دونم شاید اصلا خواب نبود شاید توهم بود... نمی دونم اما می دونم که از اون موقع تا حال دلم یه جوریه، یه حس عجیبی دارم.

 

پ.ن. خب تا حالا فکر می کردم شاید همه چی دوباره مثل سابق شه اما امروز فهمیدم که همه چی تموم شد، ماهبد Finish!!! وقتی که Pass عوض میشه یعنی همه چی به آخر میرسه یعنی ستاره رو از زندگی خصوصیت گذاشتی بیرون.یه چیزی تو مایه های دیدار به قیامت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 9:10  توسط ستاره  | 

خب پست قبلی رو مجددا مطالعه فرمودم دیدم کمی تا قسمتی خیلی ستمناک است!!! البته مردها هر چی بلا سرشون بیاد حقشونه!!! بعد نمی دونم چی شد که یاد این مطلب افتادم که واسم off گذاشته بودن! مطلب این بود:

خدا زمین را آفرید استراحت کرد٬ زمان را آفرید استراحت کرد٬ مرد را آفرید استراحت کرد٬ زن را آفرید نه خود استراحت کرد٬ نه زمین٬ نه زمان٬ نه مرد!!!!

درسته که کلی آنتی فمنسیت می باشد اما من کلی باهاش حال کردم اگه واقع بین باشیم می بینیم که حقیقت داره مهم اینه که از کدوم لحاظ ببینیمش! حالا خدایی دم خودمون گرم از همه لحاظ یه جورایی حقتونه یه جورایی هم گناه دارید دیگه! شد یه بوم و دو هوا!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 23:46  توسط ستاره  | 

نمی دونم تا حالا به این موضوع اندیشیدی (اوه چه کارهایی!!) که دنیا  چقدرکوچیکه ؟ خداییش دیگه! این مساله بارها و بارها به من ثابت شده که دنیا کوچکتر از اونه که ما تصور می کنیم. در همین راستا (کدوم راستا؟!!) اخیرا یه اتفاق بامزه ای افتاده بود که هر بار می خواستم واستون تعریف کنم اما نمی شد که حالا شد! حالا جریان چی بود:

جونم براتون بگه که ما در دوران جوونی!!! یه خاطر خواه پر وپاقرص داشتیم که القضا مهندس و خوشتیپ هم بود!  که بنا به دلایلی جوابش کردم خلاصه این بابا n-سال رفت و اومد یه جورایی دیگه خواستگار محسوب میشد، حالا این رو اینجا داشته باشید تا بعد ربطش بدم!

چند وقت پیش با برادر گرانمایه رفته بودیم بیرون و کلی خرید کردیم بعد که سوار ماشین شدیم با سرعت 1km/h داشتیم از پارک در می آمدیم که یهـــو بــــــــــــــو مـب ........ بــــــــــعــــــــله تصادف فرمودیم بعد دیدم که راننده که بسیار چهره اش آشنا می نماید غرّان و فریاد کشان به سمت راننده ماشین ما که برادر محترم باشد می آید خب حتما حدس زدید که کی بود بعله صحیح است همون آقای مهندس خوشتیب که دوران جوانی آره و اینا...!!! (راستی یادم رفت بگم خیلی شبیه محمد سام قریبیان بود!) آره خلاصه من هم سریع پیاده شدم که من رو ببینه جار وجنجال راه نیفته!( سوء استفاده ابزاری و اینا دیگه!!!) خلاصه وقتی من رو دید از اون آتشفشان تنها یه خاکستر ماند!!!!!!!!! خدایی خیلی صحنه با حالی بود جاتون خالـــــــی!!!!!!! آره خلاصه بنده خدا تو رو دربایستی موند کلی هم عجله داشت اما مجبور شد وایسه تا پلیس بیاد! بنده خدا حتی روش نشد که بگه نقدی حساب کنید! مجبور شد بیمه رو  بگیره بره دنبالش! بنده خدا! البته شایان ذکر می باشد که من تا آخرین لحظه صحنه رو ترک نکردم که مبادا عدم حضورم سبب شه که در این فرصت دق دلیش رو سر برادر جانم خالی کنند!!! خلاصه فکر کنم بنده خدا هنوز داره پله های بیمه رو گز می نمایدآخی طلفکی!

 

نتایج اخلاقی:

* هر وقت می خواهید برید بیرون خواهر عزیزتر از جان را نیز با خود به همراه ببرید علی الخصوص وقتی که قصد تصادف دارید!!!

 * کلیه خواستگاران عزیز و خاطرخواه ها (اوه اوه اوه...) حواسشون رو جمع کنند که با ما تصادف ننمایند!( یا با امثال من! می فهمید که؟!!!) که به سرنوشت مهندس دچار می گردند(حداقل وقتی تصادف کنند که من نباشم) بخصوص شما ماهبد جان که به خاطر حفظ آبرو مجبوری فقط پیاده شی با برادر جان دست بدی (مهندس مجبور شد بیمه بگیره تو که همونم نمی تونی بگیری  آشنایی هم بد دردیه ها!!)

 

همین دیگه خلاصه دنیا خیلی کوچیکه مواظب باشید

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 21:24  توسط ستاره  | 

میگن اتفاقات و حوادث بازتاب اعمال ما هستن یا همون از هر دست که بدی از همون دست می گیری. نمی دونم چقدر به این جمله معتقدی. من کاملا به این مساله اعتقاد دارم همیشه هم سعی کردم که تو زندگیم کاری نکنم که باز تاب بدی داشته باشه٬ همیشه قبل از انجام هر کاری از خودم می پرسم اگه کسی این کار رو در رابطه با من انجام بده من چه حالی پیدا می کنم خلاصه اینکه تا حالا تمام سعیم رو کردم که کسی رو از خودم نرنجونم. حالا با این همه تفاسیر یه علامت سوال گنده داره به شدت آزارم میده اونم اینکه آخه من تو زندگیم به کی بدی کردم که خدا باهام این جور معامله می کنه؟ آخه تو زندگیم چه گناه نابخشودنی داشتم که خدا اینجوری من رو تو سیاهی رها کرده؟

همیشه تو زندگیم از تنهایی می ترسیدم و می ترسم. تا حالا این رو به کسی نگفتم اما هیچ چیز واسه من سخت تر از تنهایی نیست حالا یه مدتی که من به شدت تنهام٬ تو خودم٬ تو دلم٬ تو احساسم... نمی دونم خدا چرا اینجوری می کنه باهام اما خدایا من از تنهایی می ترسم٬ من از این راه تاریک و سیاه می ترسم٬ از اینکه تنهایی تموم این راه رو برم می ترسم...

خدایا تا اینجا رو اومدم اما مطمئن نیستم که از اینجا به بعد رو بتونم

پی نوشت: چرا وقتی داشتم تو سیاهی کورمال کورمال راهم رو پیدا می کردم کورسویی بهم نشون دادی که سراب بود؟ چرا تو دلم نور یه چلچراغ رو روشن کردی در حالیکه شب پره هم نبود؟ چرا؟ واقعا چرا؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 23:48  توسط ستاره  | 

بعضی وقتها بعضی چیزها برای آدم خیلی گرون تموم میشه...

الان یکی از اون وقت هاست!

 

آقای خدای عزیز امکانش هست بزنید اونور نوار؟؟؟!!!
+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 11:53  توسط ستاره  | 

یه حسی بهم میگه که دیگه با ماهبد نمیچتم نمی دونم چقدر این حس درسته.کاش اشتباه باشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 16:24  توسط ستاره  | 

خب صدای من را از خونه جدید و اتاق آبی جدید می شنوید روی طول موج... ای بابا خط رو خط شد! خب ما اومدیم تو یه خونه جدید و بازهم طبق معمول اتاق من چیدمان آبی داره. فکر کنم هر جای دنیا که برم اتاقم آبی باشه! اگه بدونید الان دارم در چه وضعیتی می تایپم! این اعتیاد هم بد دردیه! الان با هر بدبختی که بود سیستم رو سوار کردم الان کلی سیم از همه جا آویزونه!

میدونید آدم وقتی که خونه اش عوض میشه حتی اگه بهترین نقطه شهر هم باشه بازم یه حس عجیبی داری نمی دونم چه جوری توضیح بدم یه حسی بین دلتنگی واسه خونه قدیمی با اون همه خاطره و یه حس قشنگ و سیری ناپذیر کنجکاوی برای کشف محیط جدید. اینم یه جور تنوع دیگه. مگه نه؟!

پ.ن. فکر می کردم الان که on شم کلی off از ماهبد دارم با کلی پست جدید که اون نوشته اما خب زهی خیال باطل. دیگه مهم نیست. اینطور که بوش میاد از این به بعد باید تنها بنویسم. خب می نویسم من که همیشه رو پای خودم بودم اینم روش! گور بابای احساس و عاطفه٬ فقط باید عادت کرد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 0:56  توسط ستاره  | 

 بعضی وقتها از زندگی خسته ميشم از همه چی خسته ميشم. مثل الان ديگه دارم مي برم. از وقتی كه يادم مياد داشتم مي جنگيدم واسه همه چی٬ هرچی كه الان دارم یا ندارم. ديگه خسته شدم. چرا من نمي تونم مثل بقيه حداقل بعضی چيزها رو آسون بدست بيارم؟ چرا هميشه من یا يه كم زود ميرسم یا دير و اصولا هميشه دير رسيدم! هميشه قبول شدن دكترا بزرگترين آرزوم بود یه آرزوی دوست داشتني و و بزرگ كه همه هدف زندگيم بود تقريبا از همه چی مهمتر حالا یه دختره پيدا شده كه دوست پسرش نورچشمی استاد راهنمامه كلی هم سفارش دوست دخترشون رو فرمودن! حالا استاد گرانمایه ميفرمايند (به من) اصلا لازم نيست امتحان بدی من ميخوام اونو بردارم!! يعنی شما تشریف ببر جلو بوق بزن!!!
اصلا به درك كه من رو نميگيره، به درك كه من دوست پسر ندارم كه دانشجوی دكترا باشه تازه عزيز كرده استاد جان هم تشريف داشته باشن! به درك كه هميشه دير ميرسم. به درك.
اونی كه الان بايد پيشم باشه كه نيست بقيه اش هم به درك...

پ.ن. چقدر تلخم، تلختر از شكلاتهای بيتر!

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 0:24  توسط ستاره  | 

خب دیشب تیر برق کنار خونمون اتصالی کرد و کلی جرقه زد به طوریکه اتاقم کاملا روشن شده بود! فکر کنم یکی از این جرقه ها هم گرفت به سیم کشی مخ من!!!!! خب اگه می پرسید چرا (که عمرا نمی پرسید!) الان خدمتتون عرض می کنم:

چند روز بود که از ماهبد خبری نبود منم دلم واسش تنگ شده بود و داشتم واسش بال بال می زدم٬ امروز دیدم که on هست منم از خدا خواسته شروع کردم باهاش چت کردن! همه چی داشت خوب پیش می رفت یهو نمی دونم چی شد که همه چی قاطی شد! فکر کنم همش تقصیر سریال نرگس بود!!!! خب چیکار کنم من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهش بگم٬ خیلی وقت بود که رو دلم سنگینی می کرد. کلی حرف نگفته و بغض فرو خورده، نمی دونم چی نوشتم و چه جوری تایپشون کردم اما همه چی خودش اومد یهویی شد من همیشه می خواستم این حرفها رو بگم اما نه اینجوری٬ میخواستم اینجا بنویسم یا آرومتر بگم نه به این تندی و تیزی اما خب جرقه کارش رو کرد!!! خب حتما منتظرید که بگم ماهبد چی گفت. خودتون حدس بزنید....

اون جوابگو بود؟؟؟ به سوالام جواب داد؟؟؟ احساسات بر انگیخته من رو آروم کرد؟؟؟ تصمیم گرفت که جبران کنه؟؟؟ قول داد که به حرفام فکر کنه؟؟؟...

بــــــــعــــــــله کاملا غلط حدس زدید!!! هیچکدام صحیح است!!! شروع کرد به مسخره بازی در آوردن! بعد هم که ازش خواستم جوابم رو بده خداحافظی کرد و رفت!!!!!!! و باز هم من موندم و یه دنیا سوال بی جواب...

قبول دارم که یه خورده انفجاری عمل کردم اما خب خودتون رو بذارید جای من.به خدا خسته ام از خودم٬ زندگی٬ احساسات٬ عشق٬ عاطفه٬ آدما... هر چی که تو این دنیای کوفتی هست خسته ام خیلی خسته

پ.ن. لطفا یکی از این آقایون این معما رو واسم حل کنه من که آخرش هم پی به ماهیت شما پسرا نبردم! کامنت بذارید.ممنون

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 15:20  توسط ستاره  | 

ميدونيد بعضی از ما برای اينكه بگيم خيلی آپدیت هستيم یا نمي دونم واسه چی یه كاری مي كنيم كه ملت انگشت به دهن ميمونن. زندگی شهری و به اصطلاح متمدن با یه چيزایی كه مثلا از قديم تو ذهن و باور قديمی مردم جا گرفته يهو یه چيزی ميشه تو مايه های شلم شوربا! چيه؟ اينجوری نگاه نكنيد الان یه مثال ميزنم تا واضح شيد   امروز استخر بودم یه خانوم اومد با بچه اش كه یه پسر بچه سياه بود! اصولا به نظر من همه بچه ها نازن اما اين يكی اصلا به دلم نمي نشينه (شايد بخاطر مامان هپليشه) بچه با كهنا اومد بود مامانش اونجا كهنش رو باز كرد! حالا فكر كنيد مسئولين استخر بيچاره ها چه بال بالی ميزدن! بماند كه خانوم با داشتن بچه( و حتما شوهر!!) به جرات ميتونم بگم كه حتی روز ازدواج هم اپیلاسیون يختي! و اپيلاسيون كه گفتی يعنی چه؟ در اين حد بود
فكر كن ديگه حالمون رو بهم زد ايييييييی الان كه دارم مي نويسم حالم داره بهم ميخوره تازه یه همراه گرانمایه داشتند كه با دمپایی تشريف بردند داخل جكوزي!!!!!!! يكی منو بگيره. اين مسئولين بيچاره نميدونستن اين دو تا هپل رو چجوری بندازن بيرون!!چقدر گناه دريم
آخه آقا جان اگه تا حالا استخر نرفتين خير سرتون صبر كنيد ببينيد بقيه چی كار ميكنن شما هم همون كار رو بكنيد
در ضمن اپيلاسيون رو كه ديگه الان قاطر هم انجام ميده تا خوشگل شه٬ خوشبو شه٬ چه برسه آدم اونم از جنس ظريفش! بابا حيوونا هم موهای بدنشون رو آره و اينا٬ از بز كمترين كه حداقل تابستون هم دل نداريد كوتاهش كنيد؟ بيچاره شوهر گرانمايه! شرط ميبندم كه پشت تلفن پيداش كرده (آخه اون موقع چت نبود يعنی به سنش نمي خوره! ) یا احتمالا بايد خودش گوريل باشه كه تا حالا شما رو طلاق نفرموده!
كمی بهداشت به خدا بد نيست حال ما رو لطفا بيشتر از اين بهم نزنيد.با تشكر

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 1:0  توسط ستاره  | 

آقا این چه وضعشه؟ چرا بلاگفا خل شده؟ شاید هم من خل شدم؟؟؟

من نمی فهمم چرا اینجوری شده؟ بلاگفا رو باز می کنم جای وبلاگ خودم٬ وبلاگ «عشق و حال» باز میشه!!! بعد هم می بینم که کامنت های یک وبلاگ دیگه که راجع به اسراییل و از این حرفاست جلوم بازه!!!!!!!!! حالا یکی بهم بگه اینا یعنی چه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 1:16  توسط ستاره  | 

سلام.كلی حرف واسه گفتن دارم آخه خيلی وقته كه هيچی ننوشتم. باور كنيد که از تنبلی نبود٬ اصلا وقت نداشتم. داريم خونمون رو عوض مي كنيم خب كاملا واضح و مبرهن است كه چقدر كار داريم! مادر گرامی هم مي دونيد كه تا همه چی عوض نشه به خونه جديد نقل مكان نمي نمايند! هر روز كارمون اينه كه بريم خريد! به طور كلی اين كه دهان مبارك رسما سرويس گشت!!!! حالا اينها یه طرف خير سرم مي خواستم به مقوله سلامتی هم توجه نشان دهم ز همین روی برنامه استخر رو مرتب نمودم هفته ای 3بار استخر ميرم. كلا اينكه بايد بيخيال دكتراشد اينطور كه من پيش ميرم و درس ميخونم(با سرعت يك سطر در روز!!!) فكر كنم بزودی در اعطای مدرك فوق ليسانسم تجديد نظر كنن چه بسا پسش بگيرن!همين ديگه. مطلب خاص ديگه ای به ذهن مبارک خطور نمی نماید البته حرف و حديث كه بسیار است اما خب باشه واسه بعد.

پ.ن. خيلی تلاش كردم كه از اون شب تولد بنويسم اما اولين بار بود تو زندگيم كه نمي تونستم احساسم رو توصيف كنم از من بعيد بود معمولا هرچقدر هم احساسم پيچيده بود مي تونستم بنويسمش اما خب...
من كه هميشه عاشق نگاه كردن تو چشات بودم نميدونم چرا اون شب از نگاهت فرار ميكردم از چشات.عاشقی مقوله بسیار پیچیده ای است،مگه نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 0:21  توسط ستاره  |