
|
|
|
|
|
اوني كه مدعي بود عـــــاشـقـتـه تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت بي خبر رفت، بي خبر رفت و تو اين بيراهه ها رد پاشم واسه چشمات |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 12:55 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب چي بنويسم و از كجا بنويسم؟ توي يك غروب دلگير باروني از چي ميشه نوشت؟ وقتي كه هيچكي نيست كه به تلفنت جواب بده، وقتي هيچكي نيست واسش حرف دلت رو بزني، كسي نيست تا به درد و دلت گوش كنه؟ حتي كسي رو هم نداري كه چشم انتظار تلفنش باشي... نمي دونم چي بايد بگم. ديگه از خدا خدا كردن هم خسته شدم، خدا رو هم خسته كردم! ديشب وليمه دعوت بوديم. يه خانمي ميخواست بره مكه. خواستم بهش بگم اونجا واسم دعا كن پشيمون شدم. ديدم گويا حاجتم خيلي بزرگه كه تا حالا با پيغام پسغام درست نشده!!!! نميدونم تا حالا اين sms بهت رسيده يا نه؟ « اگه خدا تو رو به لبه پرتگاه فرستاد مطمئن باش يا از پشت ميگيرتت يا بهت پرواز كردن ياد ميده» نميدونم اگه قد پنگوئن هم تو يادگيري پرواز خنگ بودم ديگه الان بايد پريدن ياد ميگرفتم!!! فردا ردونا ميره دنبال سرنوشتش، پي آرزوهاش. هفته ديگه هم ديانا ميره اراك پي علم و تحصيل. بعد من مي مونم و تنهايي، من مي مونم يك دنياي بزرگ و بي آدم، بي همدرد، من مي مونم بدون رويا، بي آرزو، بي هدف، بي عشق... من ميمونم و سرگرداني... بازهم شبهاي بي خاطره، بازهم انتظار، انتظار، انتظار و انتظار... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 21:11 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب سلام. سفر به همدان هم انجام شد و به پايان رسيد. حالا اينكه چه جوري انجام شد و چگونه به پايان رسيد مهمه!!! اتفاقات جالبي افتاد. تلخ و شيرين. خب از كجاش شروع كنم؟ خب موقع رفتن كه با بچه ها رفتيم. اينقدر بار علمي اتوبوس بالا بود كه نگو!!!! همه يا دكتر بودن يا فوق ليسانس از بدو ورود خورديم به يه راننده بسيار بي ادب و هيز! از كنسي و دندون گرديشون كه ديگه نميگم. تاكسي سوار شديم بريم بوعلي. چون زياد بوديم چند تا تاكسي شديم كه يه مسير مشخص كه از قضا نرخ مشخص داشت رو طي كنيم. يه ماشين 1500 داد يكي 1000 يكي 700 و يكي 280!!!!! يعني كرايه مسير نفري 70 تومن بود! مهمان نوازيشون من رو كشت!!! خدا پدر اون راننده رو بيامرزه كه يه اپسيلن آبروي همداني ها رو خريد!!! اگه خداي ناكرده قصد ميكردي از دانشگاه بري خوابگاه راننده هاي محترم سرويس كه تنها و تنها جهت سرويس دهي به شركت كنندگان سمينار حضور داشتن در كمال مهمان نوازي خلاصه ايينكه كلاهتون هم افتاد همدان نريد برداريد علي الخصوص اگر خانوميد!!! پ.ن. ماجراهاي با مزه در پست هاي بعدي!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 20:29 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خدايا چرا من هرچي رو ازت خواستم هر كي رو ازت خواستم بهم ندادي؟ چرا ازم دريغ كردي؟؟؟ خدايا اگه ميخواستي ندي چرا تشنه ام كردي؟ خدا جون من آدم هستم يه آدم معمولي صبر ايوب كه ندارم تا يه جايي ميتونم دووم بيارم بعدش خرد ميشم. خدايا درياب. رفتم همدان همه چي رو فراموش كنم امــــــــا ..... خودت خوب ميدوني. خدايا داري با ما بد تا ميكني. آقا ما اصلا بنده نافرم تو! حالا ميشه ديگه امتحان نفرماييد. ما رفوزه، حالا ميشه بسه؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:50 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب ميدونيد اگه صد سال ديگه هم بگذره ما آدم نميشيم٬ پيشرفت نمي كنيم. تا وقتي كه اينهمه خودخواهيم٬ تا وقتي كه هركي به فكر خويشه (فرقي هم نميكنه كه آدم عادي باشه يا از مسوولين محترم!) ما همينجايي كه هستيم خواهيم ماند! تا وقتي كه ياد نگيريم واسه وقت مردم ارزش قائل شيم تا وقتي كه ياد نگيريم با خودخواهي هامون برنامه همون اندك كساني رو كه واسه زندگي برنامه ريزي دارن رو بهم نريزيم به هيچ جايي نخواهيم رسيد.من نميدونم چرا دولت به جاي اينكه نظم رو به مردم ياد بده٬ به جاي اينكه يادش باشه هر دقيقه عقب موندن از كار چه ضربه بزرگيه خودش مياد يه كارهايي ميكنه كه مردم از كارشون بمونن. نميدونم امروز چه روزيه. برام هم مهم نيست كه بدونم! اما در عوض الان حيرون از كار مسوولينم! امروز تنها ورودي شهري كه من اونجا تحصيل ميكنم رو بستن!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 9:44 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چی بگم. انگار این عاشقانه ناآرام را پایانی نیست! الان اصلا نمیدونم چمه! فقط دلم میخواد آروم باشم همین. چهارشنبه باید برم همدان برای سمینار هنوز کارام رو تموم نکردم. پوسترهای مقالم آماده نیست. همه برنامه هام بهم ریخته. خدا کنه تو این سفر همه چی یادم بره. کاش میشد گذشته ات رو ببری بریزی دور! کاش میشد بعضی چیزها رو دوباره از اول ساخت. به نظر شما اگه الان شش سال پیش بود من بازم ماهبد رو انتخاب میکردم؟؟؟ ...دیگه اشکم واسه من ناز میکنه... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 14:28 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
اخه از چی بنویسم. چطوری بنویسم.تمام احساس من فقط شرمندگیه. تمام خوشحالیم از قبولی کمرنگ شده.اصلا حوصله خوشحالی رو هم ندارم.دیشب همه بهم میگفتن خنگ خدا(البته مثل تو نمیگفتن معذرت میخوام اگه نمیتونم خوب بنویسم ولی تمام اتفاقات دل من همینهاست.................... ((هیچ کی نمیدونه چند تا ستاره تو اسمون هست)) از اینجا تا اونجا کلی راهه ولی میدونم اگه ببوسمت احساسش میکنی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 20:11 توسط ماهبد
|
|
||
|
|
|
|
|
الان دلم يه جوري پرپره.امروز نتايج كنكور ارشد اومد.ماهبد قبول شد. نه اشتباه نكنيد واسه اين مساله ناراحت نيستم واسه اين ناراحتم كه از هم دور ميشيم. درسته كه همه چي بين ما تموم شده اما اصلا دوست نداشتم از هم دور شيم. به اين ميـگن چــــــــي؟؟؟ والا منم نميدونم دقيقا نميدونم چي ميگن!! احتمالا ديوونگي يا يه چيز تو همين مايه ها!! اصلا روزهاي خوبي رو نميگذرونم. گرماي هوا يه طرف حال و روزم يه طرف متلك هاي ديگران كه همه طرف! خودم دلم خونِ اونوقت همه هم نمك مي پاشن روش. آقا جان اصلا ميدونيد چيه؟ من حسودم! دلم نميخواد بره دلم نميخواد همكلاسي جديد داشته باشه نميخوام...... من و گنجشك هاي خونه ديدنت عادتمونه به هواي ديدن تو پر ميگيريم از تو خونه حالا از اين به بعد بايد..... ول كن بابا. چرا مثل خلها اشك ميريزي؟ پ.ن. ماهبد جان تبريكات صميمانه ما را بپذير هر چند يه خورده نمناك و مرطوبه! خودت كه من رو خوب ميشناسي! پ.ن. 2. حالا خوبه مجبور نيستم برم بدرقه اش!! چه درياچه اي اونجا درست مي كردم!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 0:36 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
آن یار کــزو خــــانه ما جــای پـــــری بــــــود سر تا قدمش چون پری از عیب بـری بود دل گفت فروکش کنم این شـــهر بـــبـویــش بیــــچاره ندانست که یارش سـفری بود تنـــهـــا نـــه ز راز دل مـن پــــرده بـرافــــتاد تا بــــود فلـک شیــوه او پــــرده دری بود منــــظور خـردمنـــد مــن آن مـــاه کــه او را با حسن ادب شیوه صاحـب نــظری بود از چنــــــگ منــش اختـــر بـدمهـــر بدر بــرد آری چکــــــنـم دولـــــت دور قــمری بود عـذری بنـــــه ای دل کــه تو درویشـی او را در مملـکت حســن سر تــــاجـــوری بود اوقــات خوش آن بود که با دوست بسر شد بـــاقـــی همه بیحاصلی و بیــخبری بود خوش بود لــب آب و گل و سبــزه و نسرین افســوس که آن گنج روان رهــگذری بود خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را بــا بـــاد صبــا وقت سحر جلوه گری بود هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 10:33 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
... من هیروشیما بودم و اون من رو نابود کرد. نمیتونم خال و روزم رو وصف کنم٬ نمیتونم بگم چطور با خاک یکسان شده بودم. حتی نمی تونستم جلوی این اشکهای لعنتی رو بگیرم. یه ریز مثل تیله قل می خوردن میومدن پایین.خدایا من حتی یه بار هم ماهبد رو بدست نیاوردم چرا باید هزار بار از دستش بدم؟؟ نفهمیدم این شرایط چیه که اون هیچوقت نداره!! مگه دیانا و تویوتا( اسم دوست پسرش!!!! اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه یه لحظه حالا من موندم و خودم و یه دنیا خاطره. نمیخوام گریه کنم٬ نمیخوام ضجه بزنم٬ دیگه حتی نمیخوام از خدا گله کنم. فقط یه سرسوزن آرامش میخوام همین. این عاشقانه ناآرام هم به بدترین شکل ممکن پایان یافت. شاید از این به بعد بشه اینجا پست غیرعاشقانه اما آرامی رو خوند. آمین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 9:10 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
همه چی خوب پیش رفت. احساس میکردم همه جا طلاییه. دیگه اون حس بد همیشگی رو نداشتم. من رو تا ته کوچمون رسوند! یعنی از ته کوچمون رسوند! اون تو ماشین نشست و من راهی خونه شدم. بهم گفت شاید یه روز بیاد اتاق آبیم رو ببینه که چقدر قشنگه. گفت یه بار هم از سر کوچمون میاد تا ببینه از سر کوچه چه جوریه. چقدر خوب بود. بعد هم اومدم خونه کلی .sms وای چقدر با حال بود. امروز اولین روزی بود که بعد از مدتها خواب بعد از ظهر خوبی داشتم با آرامش کامل. دوباره رویاهای شیرین بودند و من. بعد هم غروب دل انگیز و اولین شب آرامش. اما دریغ و صد دریغ که اولین شب آرامش تنها یک خیال بود، یک وهم شاید هم یک خواب خوش. میدونستم امشب on میشه تا حرفهای نا گفته امروز رو بگه پس منم on شدم. حدسم درست بود چراغش روشن بود که ای کاش نبود. کلی ابراز احساسات کرد و بعد هم شروع کرد گفتن اینکه چقدر دوستم داره و هیچوقت من رو فراموش نمی کنه. خب قاعدتا اینجور مواقع آدم قلبش میلرزه و وهم برش میداره آخه اون هیچوقت ابراز احساسات نمی کنه! پس باید نتیجه گرفت که این آرامش قبل از طوفانه. این که آرزوشه به کسی برسه که اینقدر اون رو دوست داره ... بـعـله درست حدس زدید میدونید که اون سه تا نقطه معنیش چیه؟ یعنی نمیشه، یعنی موقعیت ندارم، یعنی هزار تا کوفت و مرض دیگه. خدایا نمیدونم به درگاهت چه بدی کردم، چه گناهی مرتکب شدم که اینجوری مجازاتم می کنی. آخه من دارم تقاص کدوم گناه نکرده رو پس میدم؟ خدایا... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0:13 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب الان نمیدونم از کجا شروع کنم. اینقدر داغون و بهم ریختم که اصلا مغزم جواب نمیده. واقعا که اسم این وبلاگ برازنده اش هست! خب ماجرا از کجا شروع شد؟ از چند روز پیش، نه از شش سال پیش. اصلا چه فرقی میکنه از کجا شروع شد مهم اینه که چه جوری تموم شد! تا چند روز پیش ارتباط من و ماهبد تنها از طریق چت بود تا اینکه چند روز پیش به sms هم کشید! فکر کنم اردیبهشت بود که همدیگر رو دوباره دیدیم. اصلا تاریخ اون روز یادم نیست فقط یادمه که سه شنبه بود. بعد از اون تا الان فقط با هم چت کردیم و یکبار تولد دیانا همدیگر رو دیدیم همین. چند روز پیش smsبازی شروع شد و چقدر خوب بود، چه احساس خوبی داشتم... دیروز هوا بس ناجوانمردانه گرم بود و من داشتم بال بال میزدم، آب و برق دانشگاه هم قطع بود! نمیدونم چی شد که ماهبد گفت میاد دنبالم که برسونتم خونه و من الاق!( الاغ) هم گفتم بیا. با هم ناهار رفتیم بیرون. دیروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود، بعد از مدتها آشفتگی و سرگردانی به آرامش رسیدم. حضورش برام آرامش بخش بود. خیلی حس خوبی بود دوباره به روزهای گذشته برگشته بودم. فکر کنم اونم حس خوبی داشت. اصلا نمیدونم چی شد که اومد دنبالم. هیچوقت تو روزای عادی نیومده بود. فقط یه بار که می خواستیم همه چی رو واسه همیشه تموم کنیم اومده بود که اونم هیچی! خلاصه ساعات خوشی بود که با دوست بسر شد کاش میدانستم چیست آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0:11 توسط ستاره
|
|
||