تبليغاتX
شکلات

ديشب مهموني خانوادگي داشتيم. ما هم مثل همه خونواده هاي ايروني منتظر يه بهونه براي دور هم جمع شدن! اينبار بهانه سفر ناهيد جون به ايران و ديدن اقوام بود. خيلي اين جمع ها رو دوست دارم. وقتي كه همه هستند با هر سن و سالي، از هر جاي دنيا كه باشي فرقي نمي كنه مهم اينه كه يه جورايي با خانواده نسبت داشته باشي! (حالا اين نسبت هر چقدر هم دور باشه اصلا مهم نيست!!!) زير يه سقف كه اونم فرقي نمي كنه كجا باشه جمع ميشيم يادت ميره چي كاره اي، خونت كجاي اين دنياست و ...

توي اين شبها همه خاطرات دور و گم زندگيت زنده ميشن. اينقدر كه دلت ميخواد به اون روزها سفر كني. اينقدر كه تموم خاطرات بزرگترها رو از بري ولي نميدونم چه حسي تو اين خاطرات هست كه بازم دوست داري بشنويشون، نميدونم چه جوريه كه هميشه تازه است، هيچوقت بوي نم نميگيره.

بعد ميز شام. غذاهاي خوشمزه ايروني با همون سبك و سياق هميشگي. فرقي نمي كنه چقدر متمدن شده باشيم آشپزخونه هامون هميشه يه جورن، يه بوي خوشمزه و هميشگي، بويي كه تا ابد جاريست. غذاهاي خوشمزه اي كه مزه بچگي هامون رو ميده.

بعد هم همون صميميت جمع كردن ميز و مرتب كردن ظروف و ... ، همدلي هاي زنانه (چيزي كه وجود داره، نگو زنها فقط حسودن و زيرآّب زن!)

حالا نوبت آوازهاي دسته جمعي است، ترانه هاي ماندگار، خاطرات هر آهنگ.

 

خدايا چرا اين آهنگ ها به قلبم چنگ ميزنن؟ چرا چشمام باروني ميشه؟

 

شب، ستاره، آواز، چشمهاي من، ياد تو، هق هق ....   نه، بغض را بايد قورت داد، اما نميشه، دستمال، بارون، يه دستمال ديگه...!!!!!

 

و اين قصه سالها و سالها ادامه داره ... مسافران خانوادگي ميان و ميرن. خاطره ها زنده ميشن، خاطرات جديد ايجاد ميشن اما ياد توست كه همه جا، توي همه اين محافل با منه. دلم ميخواست يه بار بودي و ميديدي، دلم مي خواست ديشب تو هم با عمو علي گل گلدون مي خوندي...

 

 

 

مناجات امروز: خدايــــــــــــــــــا اين شب نشيني هاي ايروني رو از ما نگير. آمين

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 17:23  توسط ستاره  | 

لطفا يكي به من راه « چگونه حسود نباشيم » را بياموزد!!!!!!

خب چيه؟ چرا اينجوري نگام مي كنيد؟ خب اگه عشقتون بره راه دور، توي يه شهر غريب، كلي هم همكلاسي جديد داشته باشه، همه هم اون رو ببينن باهاش حرف بزنن و... غير از شما، از حسودي نميتركين؟ انصاف داشته باشيد!  آره اصلا حسودم. حالا خوب شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همين رو ميخواستيد بشنويد؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 17:57  توسط ستاره  | 

بعضي وقتها يه اتفاقاتي ميفته كه مي بيني، دلت ميخواد يه كاري انجام بدي ولي نمي دوني چيكار ميتوني بكني. اصلا نميدوني چه جوري ميتوني كمك كني... حالا شده حكايت من!

سريرا جان نميدونم غير از دعا كردن براي تو ديگه چه كمكي ازم بر مياد. كاش ميدونستي چقدر نگرانتم ولي حيف كه هيچ كاري از دستم بر نمياد افسوس...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 17:56  توسط ستاره  | 

خیلی وقته که ننوشتم.نمیدونم هم الان چه جوری باید بنویسم. این هفته پر از اتفاق بود. هفت رو با هم شروع کردیم اما نمیدونم تا کجاش ادامه میدیم. شروع خیلی خوب و دلچسبی بود. تا اینجاش هم خوب پیش رفت. نمیدونم چرا یه حس عجیبی دارم. می ترسم و این ترسم تو رو هم آزار میده. میترسم بازم سایه شی. بازم بری و فقط سایه ات تو زندگیم بمونه. دیگه حوصله روزهای ابری رو ندارم. کاش میدونستی روزهایی که با تو شروع میشن چقدر قشنگند و شبهایی که با صدای تو سپری میشه چقدر مهتابی... صدای قلبم رو بشنو

پ.ن. یادته گفته بودی خوبیه وبلاگهای دو نفره اینه که مطمئنی که یه خواننده دائمی داری؟ خب من الان زیاد مطمئن نیستم که یه خواننده دائمی داشته باشم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 11:17  توسط ستاره  | 

6 رو كه با هم نبوديم فكر ميكني بتونيم 7 رو با هم شروع كنيم؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 22:54  توسط ستاره  | 

جمعه 7/7/7 .بعيد ميدونم يادت مونده باشه يا حتي چند روز ديگه يادت بياد.... اما خب در هر صورت باورت ميشه؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 20:38  توسط ستاره  | 

جايي خونده بودم در آينده اي نزديك هركس با عملي جراحي صورتش را چنان مي كند كه مي خواهد و در آن زمان است كه باسن زيبارويان مي سوزد! خب امروز اين سوختگي رو كاملا احساس كردم اونم از نوع درجه سومش!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 23:59  توسط ستاره  | 

شدم مثل این روزها. برزخی! نه پای رفتن است و توان دل کندن٬ نه جای موندن. شدم مثل اون قطره شبنم که هاج و واج مونده مردد میون بودن و رفتن٬ میون مرگ و حیات...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 14:48  توسط ستاره  |