
|
|
|
|
|
امروز هانی یه SMS واسم فرستاد که متنش این بود: «اگه یه روز شاد شدی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه» تو راه برگشت داشتم با خودم فکر میکردم که من همیشه بلند خندیدم و غم بیدار شده اما همیشه آروم اشک ریختم تا شادی ناامید نشه.امروز هم باید حواسم باشه شادی ناامید نشه... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 22:20 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
ما اومدیمممممممم یعنی من اومدم! بالاخره این امتحان لعنتی رو هم دادم و تموم شد فرقی نمی کنه چه جوری مهم اینه که تموم شد! (در اینجا کیفیت اصلا ارزشی نداره!!!!!) دیروز رفتم کارت گرفتم آقا اگه میدونستم اینقدر امتحان دکترا با کلاسه هر سال امتحان میدادم!(حتی قبل از کنکور سراسری!!!) رو کارتش دوبار کلمه آزمون دکترا به همراه عکس زیبای اینجانب! حک شده بود!! امروز از ساعت شش خروسخون بیدار شدم و در پی علم دویدم! ساعت هشت ونیم امتحان شروع شد الی هفده(همون پنج بعدازظهر خودمون!). رسما دهنمون آسفالت شد! همچنین گردن و کتفمان! اما خب کلاس داشت! اونم چه کلاسی. در حد تیم ملی بود!!!! از امتحان و حواشی وپیرامونش بعدا" صحبت می کنیم اما خب اینها مهم بود که گفتم! خیلی خسته ام. این رو فقط واسه این نوشتم که بگم روزهای سیاه تموم شد. تا بعد پ.ن.1 :اگه فکر کردید از این به بعد این نویسنده این وبلاگ یه خانم دکتری هستند زهی خیال باطل! میترسم با این امتحانی که من دادم تو فوق لیسانسم هم تجدید نظر کنند! پ.ن.2: خب به تلافی تموم این روزهایی که همش غم و غصه نوشتم دو تا لینک باحال میذارم براتون بخونید بخندیدو حالش رو ببرید. یکی لاله و ژاله و پیاله که وبلاگیه که بعید میدونم نویسنده اش یه دختر دبیرستانی باشه ولی هر چی هست خدا مینویسه من رو که از خنده کشت يكي دیگه هم قوانين مردونه (این رو بخونید توضیحات نداره!) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت 20:12 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
کجا این زمین خدایــــا، جای موندنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . از این سر دنیــــــا تا اون سر، غربت منه.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 13:24 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
ديشب خوابت رو ديدم. توي خواب داشتم واسه خودمون دعا ميكردم. نميدونم چه دعايي كردم يعني الان يادم نيست. يه جايي بود كه همه ميرفتن نذر مي كردن و حاجت مي داد، يه ذره هم عجيب بود! انگشتشون رو ميذاشتن كنار سه تا دونه زنجير( شايد هم دو تا!) كه روي يك كتاب دعا قرار داشت بعد نذر مي كردند! (قبول دارم كه عجيبه!) مريم هم بود( نميدونم چرا دو سه شبه خوابش رو ميبينم!) منم رفتم كنارش بعد از اون دعا كردم واسه خودم و خودت. يادم نيست چي گفتم فقط بعدش پيش خودم گفتم كه واي كاش براي دكترا و... هم دعا مي كردم يا اينكه... بماند! بعد هم زنجير رو برداشتم بردم پيش ديانا تا با هم دعا كنيم(تقلب كرديم!) اما نشد!!! عجب خوابهايي! به قول مامانم شدم ملك خواب بين! خدا كنه دعاي خوبي كرده باشم، خدا كنه خوابش خوب بوده باشه، خدا كنه تعبيرش تو باشي... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385ساعت 12:44 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
همين امروز صبح، دقيقا بعد از اينكه چشمانم را از خواب ناز گشودم، فهميدم كه جمعه هفته بعد امتحان دارم يعني كمتر از دو هفته! حتي يك ثانيه از اين تفكر نگذشته بود كه آآآآآآآآآآآآيييييييييييييييي معده ام 1- هنوز شيمي فيزيك آلي رو شروع نكردم كاربرد طيف رو تموم نكردم طيف ها رو هم نخوندم سنتز رو تازه شروع كردم از همه دنيا عقب ترم. خدايا آخر آبان نزديكه. همه مثل خر خوندن جز من. 2- خدايا چرا ماهبد زودتر نمياد، خدا كنه اينبار ببينمش 3- چهارشنبه عروسي ساراست. نميدونم ديانا مياد كه بريم عروسي يا نه؟ واي اگه بياد كه من بدبختم! كلي كار بايد براي عروسي انجام بدم، پس درسام چي ميشن؟ 4- قراره يه شب بريم خونه تويوتا. بچه ها همه جمع شن. ميدونم كه تو هم هستي و من دلم نمياد بشينم خونه و تو اونجا باشي. واي يعني بازم درس نخونم؟ نتيجه اخلاقي: بهتره كه ديانا نياد كه دو مورد فوق هم اجرا نشه! 5- اگه قبول نشم چه حيثيتي از من برباد ميره خانم دكتر زنده زنده پوستم رو ميكنه. فعلا همين ها بود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1385ساعت 8:40 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
الان مثلا دارم درس ميخونم اما تو كله ام پر از حرفه، پر از فكر. نميدونم چيكارشون كنم. هميشه با اين همه پريشاني افكار مشكل داشتم. كاش ميشد اونها رو منظم كرد و سر و سامون داد. يا كاش يه چيزي مثل جارو برقي بود ميزديم به كلمون(كله مون؟) فكرهامون رو ميخورد!! بعد مي نشستيم همه رو مرتب ميكرديم و دسته بندي مي فرموديم، اضافه ها رو مي ريختيم دور، اونهايي رو هم كه خوب بودن رو ميذاشتم سرجاش! خوب ميشدها، مگه نه؟؟!! يه دوستي داشتم تو دوره ليسانس بچه خيلي با حالي بود. هميشه مي گفت آدم بايد مشكلاتش رو بنويسه يا تشويش فكرش رو، فرقي نمي كنه هر چيزي رو كه ذهنت رو درگير ميكنه. مي گفت هميشه اينها رو ليست كنيد به ترتيب اولويت. هر كدوم بدتره اول. بعد شروع كنيد يكي يكي حلشون كنيد. چند باري امتحان كردم ديدم راست مي گفته جواب داده بود! ميدونيد هميشه قبل از اينكه بنويسيد فكر مي كنيد خيلي زيادتر از اين حرفاست و غير قابل حل تر، اما وقتي مينويسيد هم كمتر از انتظار تواند هم چون يكي يكي بهشون مي پردازيد راحت تر حل ميشن. باور كنيد. فقط كافيه يه بار امتحان كنيد مشتري دائمي ما ميشيد!!!!!!! پ.ن. به نظر شما بهتر نيست اين پست رو با اسم دكتر فردوسي امضا كنم؟؟!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت 22:49 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتهايي كه امتحان هاي سنگين دارم (مثل حالا) خيلي دچار استرس ميشم يعني در واقع دچار استرس شديد ميشم اينقدر كه رفتارم از حالت عادي خارج ميشه. اخلاقم ميشه يه چيز تو مايه هاي هاپو!! خب، حتما الان ميگيد اينها كه قابل حل كردنه امـــــــــــــــــــا حالا مشكلاتي كه پيش مياد چيه؟ 1- وقتي از حالت عادي خارج ميشم همه انگشت به دهن مي مونن كه وا! 2- خب مشكل دوم اينه كه ماهبد اصولا آدم پر حرفي نيست. تقريبا ميشه گفت كه كم حرفه، حالا تصور كنيد يه آدم كم حرف مثل اون كلا خيلي بخواد به طرف مقابل كه من باشم حال بده و تلفني صحبت كنه ميشه 2 بار در هفته هر بار حداكثر 20 دقيقه! 20 دقيقه Max زمان مكالمه ما بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا شما فكر كنيد چطور ممكنه اين آدم 3-4 بار در روز با من تماس بگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم كه جرات ندارم بيشتر از يه بار در روز براش زنگ بزنم!! اينجوري كه من مشكلات روحيم بيشتر ميشه. اونوقت تنها دلخوشيم ميشه sms بازي كه تازه معمولا يه خط در ميون جواب ميده! 3- وقتي درس ميخوني فعاليت بدني كم ميشه، وقتي استرس داري زياد ميخوري. خب نتيجه چي ميشه؟ اينكه اضافه وزن مياري. حالا تصور كن كه عروسي سارا جون هم نزديكه. واااااي
پ.ن. شماره 2 چقدر طولاني شد. گويا دلم خيلي پر بود!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 21:50 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
حوصله ندارم. به اندازه كافي اعصابم از دست امتحان و اين درسها بهم ريخته. حالا ديگران هم هي ميان روش راه ميرن! شانس به خدا!!!!!!!!!!!!!!! اينقدر اين روزها عصبي شدم كه معده ام جوابم كرده. الان يه ماه كه ماهبد رو نديدم. n ماهه كه ماهبد اينجا هيچي ننوشته حتي يه كامنت هم نذاشته. دلم براش تنگ شده. مامانم هي گير ميده درس بخون. وقتي به كنترل (اعم از TVو متعلقاتش! و VCD و ...) دست ميزنم آلارم كشان تهديدم ميكنه! كامپيوتر كه ديگه نگوووو! اگه پاش بشينم گورم رو با دستهاي خودم كندم! مرده شور هر چي امتحان و كنكور و دكتراست رو با هم ببرن! دلم ميخواد Ph.D. شم اما ديگه تحمل اين روزها رو ندارم! تحمل اين معده درد رو كه وقتي چشمم به كتابهام ميفته دردش دو چندان ميشه! مردم بس كه آب درماني كردم! حالم از اين زندگي گ... بهم ميخوره. دو شب پيش عموم اينا اومده بودن خونمون اما من به خونه مامان بزرگ تبعيد شدم تا درس بخونم! دلم واسشون تنگ شده. حالم بده درجه تبم روي هزار و سيصده! پسر عموم داره با نقره عقد ميكنه بره امريكا! من نميدونم اين دختره خر تو اين پسر چي ديد؟ يا پسرعمو جان كه ميدونه اين تو امريكا با دوست پسراش چه جوري بوده؟ اصلا به من چه؟ چه ربطي داشت؟ بابا يكي به دادم برسه تا نمردم. اصلا كي گفت تو بري اون ور دنيا فوق بگيري؟ چرا من هر وقت امتحان دارم تو از من دوري؟ چرا آبان تموم نميشه اين امتحان لعنتي رو بدم؟ اه... چقدر غر ميزني. كشتي ما رو. هر كي طاووس خواهد جور هندوستان كشد.. خب من طاووس نميخوام يعني ميخوام اما ديگه رمقي نمونده تا هندوستان برم. همين كه تا كشمير! اومدم خودش كلييييييييه... خدايا ما را درياب! آمين! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 7:7 توسط ستاره
|
|
||