
|
|
|
|
|
اگه دنیام و بخوای من به تو نه نمیگم خواب شبهامو بخوای من به تو نه نمیگم آسمونمو بخوای من به تو نه نمیگم اگه جونمو بخوای من به تو نه نمیگم . . . اما اگه آزادیم رو ازم بگیری میکشمت! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 20:51 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامممم. من دوباره به زندگی بر گشتم! یعنی در واقع از پس فردای اعلام نتایج برگشتم! خدا رو شکر زود واقعیت ها رو میپذیرم، البته راستش رو بگم تقریبا همه چی رو زود میپذیرم! یعنی اینکه زودباورم!!! حالا خواننده عزیز جو نگیردت هی راه به راه مخ من رو کار بگیری! خوبیت نداره نگو که نگفتی! خب کلی ایده واسه نوشتن داشتم که چون تو غار تنهایی بودم بیات شدن! دیگه اینکه یه پست هم میخواستم راجع به هانی بنویسم که بیخیال شدم! (هانی شانس آوردی ماهبد وساطت کرد وگرنه آبروت پیش خواننده هام میرفت! حالا هی تو راه برو بهش بگو فلان و بهمان!) خب از اونجا که همیشه شکست پل پیروزی است ما هم بعد از این شکست سنگین در نبرد قادسیه!!!!!!!!!!! تصمیم گرفتیم یه پل بسازیم! ز همین روی یه برنامه درسی، علمی، فرهنگی تدوین فرمودیم (حالا چقدرش عملی میشه خدا داند!) بعد تصمیم گرفتم یه تور امتحانی برگزار کنم!! حالا این تور چه جوریه؟ الان خدمتتون عرض میکنم امتحان PhD در ایران عموما در فصل بهار برگزار میشه خب برای سفر که فصل مناسبه، مگه نه؟ خب پس تا اینجا برای تور مشکلی نیست. حالا میمونه برنامه امتحانی. آماده اید؟ چمدونهاتون رو بستید؟ خب برنامه از این قراره: اواخر فروردین تربیت مدرس بعد هم در اردیبهشت میریم دانشگاه تهران بعد از اونجا میریم رشت بعد هم بابلسر و سپس تربیت معلم احتمالا یه سر شیراز و چه بسا اراک! اگه هم هیچ کدوم از اینجاها خدای ناکرده قبول نشدیم اصلا ناامید نمیشویم چون بعد از اون یه تور خارجی داریم! برای انگلیس و آلمان و کانادا که اگه نشد خدا بذاره ژاپن و مالزی رو! میگن مالزی جای قشنگیه آقا ماشالله که خیلی تعریف میکرد!!!!!!!!!!!!!! نکته مهم: این تور برای خوانندگان رایگان است خب حالا نتیجه اخلاقی که از این پست میگیریم این است که همیشه باید امیدوار بود! (بماند که اگه دوباره تو یکی از این امتحانها قبول نشم دوباره غار تنهایی و این حرفها!!) خیلی پر حرفی کردم برم به برنامه مدون خویش بپردازم که نبرد دیگری در پیش است!
پ.ن. اگه گفتید این پست چند تا علامت تعجب داشت؟؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 17:56 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب با تمام وجودم معنی عبارت «استفاده از حق میزبانی» رو درک کردم اونم درست وقتی که مولکولهای عشق خونم به ماکسیمم مقدار خودش رسیده بود. خیلی دردناک بود خیلی.
پ.ن.۱: تویوتا (اسم یه آدمه!) ننگ به نیرنگ تو. شرمت باد... پ.ن.۲ : هانی لطفا در مورد این پست توضیح اضافه نخواه. قبلا از همکاری شما نهایت تشکر را دارم!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 20:54 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
ممنون از بابت همه دعاها. اما باید بگم که قبول نشدم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 13:17 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا کم کم نزدیک میشیم به آخر هفته! چهارشنبه: خب دیشب برگشته. حالا میدونی که فقط به اندازه یه کوچولو از هم دورید و این آرومت میکنه! اما خب دریغ و درد از صبح تا حالا حتی یه sms هم نزده غروب: هنوز خبری ازش نیست شب: تازه زنگ زد، گفت که کلی کار داشته و اینکه شاید اینبار نتونید همدیگر رو ببینید! و تو میمونی و هزار تا حسرت... امروز داشتی با خودت فکر میکردی چرا همیشه تو باید sms بدی؟؟؟!! پنجشنبه: خب تموم امروز و امشب خونه عمه و خاله و دایی مهمونی بوده!!!! جمعه: خب امروز هم مهمانی دریغ از زنگ و ... عصر: زنگ sms: متن حاوی این خبر که با هما(یکی از عمه زاده ها) برمیگردم!!! تو: کلی منتظر میشی تا سالم برسه بعد میپرسی خوش گذشت میگه آره خیلی!!!!!!! تو: شنبه:(همونی که گفتم بعدا می نویسمش) تصمیم میگیری نه زنگ بزنی نه .. ببینی چند مرده حلاجه خب میبینی خیلی حلاجه!! چون اون هم زنگ نمیزنه sms هم نمیده!حالت اساسی میره تو قوطی... غصه نخورید این قصه ختم به خیر میشه! بعد زنگ میزنه تو زنگ میزنی کم کم از دلت در میاره تو هم یادت میره چقدر ناراحت بودی ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 21:31 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
یکشنبه: صبح خواب میمونید!! چون از شب پیش کسری خواب داشتید! در حینی که آرایش نصفه نیمه کردید و یه لنگه جوراب دستتونه لیوان شیر رو سر میکشید از اون سمت پدر محترم میفرمایند بجنب هنوز مانتو نپوشیدی!!! و شما میگید ok باباجون تا شما ماشین رو روشن کنید من میام!!! بعد همونطور که دور خودتون گیج میزنید با یه دست دارید واسه honeyتون! SMS میدید که عزیزم صبحت بخیر!!! دیشب خوب خوابیدی!!! بعد هم اگه honey حالش خوب بود حس sms داشت جواب میده!!! (یعنی در بدترین شرایط هم به فکرش هستی) بعد هم در انتظار میشینی و لحظه ها رو میشمری تا زودتر بری خونه و براش زنگ بزنی! تا صدای مهربونش رو بشنوی... غروب: حالا توی خونه هستی تلفن رو بر میداری شمارش رو میگیری بعد هم یه آمار حسابی از امروزت میدی بعد میپرسی خب تو چه خبر؟ اونم میگه آره سه شنبه قراره با علی برم سینما تو: چه باحال، چه فیلمی اون: ... البته با دختر خالش، شاید بگم هما و پریسا هم بیان تو: حالا که تلفن رو قطع کردی داری حرص میخوری اما هی به خودت میگی وا چرا بی جنبه بازی در میاری خب دارن میرن بیرون تو چرا اینجوری میکنی فکر کن داره با دیانا و هانا میره! اما مگه این دل صاب مرده آروم میگیره... دوشنبه: خب امروز داری دعا میکنی که آخر هفته بیاد تا همدیگر رو ببینید، بعد میشینی روزها رو میشمری روزهایی که بدون دیدن اون شب کردی. حوالی ظهر sms میزنی که عزیزم خوبی؟ کلاست خوب بود؟ خسته نباشی و ... غروب: واسش زنگ میزنی بهش میگی که دلت براش یه ذره شده میگی که خدا کنه زودتر بیاد و ... شب: با یاد اون میخوابی با این امید که شب خوابش رو ببینی سه شنبه: انتظار، انتظار، انتظار ... پ.ن. با نوشتن این پست ها گورم رو با دستهای خودم کندم! به جان خودم راست میگم!! ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 20:29 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب داشتم با خودم فکر میکردم اگه دوست پسر خوب بود خدا یه دونه واسه خودش میذاشت کنار! خدا نشست پیش خودش فکر کرد یه حساب دو دو تا چهار تا کرد دید مضراتش بیشتر از فوایدشه عطاش رو به لقاش بخشید! جدی میگیم ما که از این یه قلم جنس خیر ندیدیم!! (عزیزم شرمنده اما باید حقایق رو پذیرفت!) دلم شده کاسه خون! آقا میخواین بدونید با BF هفته شما چگونه سپری میشه؟ الان بهتون میگم: شنبه:( از ساعت12 الی اون موقع که آفتاب میزنه!!) تموم شب رو بد میخوابید چون bf جان تو راه هستن. دارن به شهر تحصیل برمیگردند!!! جاده هم حسابی اوضاعش بیریخت بود. قراره تو رو بیخبر نذاره! هی راه به راه از خواب میپری تا بیبیننی SMS زده که رسیده یا نه. ساعت رو نگاه میکنی تازه 2 شده. وای خدا کنه سالم برسه نکنه راننده خوابش ببره!! بعد که میخوابیدخواب جاده و اتوبوس میبینی!!! دوباره از خواب میپری فکر کردی ویبره موبایلت بود نگاش میکنی... آخه چقدر خنگی! تو که اصلا رو ویبره نذاشتی!!!! دوباره خواب و بیداری!... خلاصه حوالی صبح SMS میاد!! درست وقتی که دیگه مهلتی برای خواب آسوده نیست!!! البته میتونی شانس بیاری یه جوری حرکت کنه که حوالی نیمه شب به مقصد برسه اما خب اون هم دردسر خودش رو داره، هی پای TV چرت میزنی تا SMS بیاد و هی با توهم SMS از خواب میپری اما خب از مزایاش دلهره کمتر و حدودا 5-6 خواب بی استرسه!! روز شنبه رو بعد از اینکه جمعه این هفته رو نوشتم مینویسم. آخه اول باید شرایط آخر هفته رو بدونید تا حس روز شنبه رو بتونید با تمام وجود حس کنید!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 22:25 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
1-نتایج اقتصاد اعلام شد مال ما هنوز نه! خوش به حال بچه های اقتصاد! یا الان دارن اشک میریزن یا خوشحالند! مهم اینه که بلا تکلیف نیستن!!! ۲-سرماخوردگی امان من رو برید! بیش از یک هفته است که در بستر بیماری افتادم! از اون بدتر که به علت تورم لوزه ها نمیتونم حرف بزنم!!!! ۳-تو دنیا هیچی بدتر از این نیست که یه دوست پسر سر به هوا و یه برادر هاپو! داشته باشی!!! بدترین حالتش هم اینه که هر دوتا رو با هم داشته باشی!! من جزو همین دسته ام!! ۴-حالم از ویستا بهم میخوره. همون ویندوز خودم رو میخواااااام. یکی بیاد نجاتم بده نیازمندیها: چه کنیم تا دوست پسر سر به هوا نداشته باشیم؟! و یا اگه داشتیم که SMS نداد یا زنگ نزد عین خیالمون نباشه؟؟؟!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 19:8 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
ــ جیگر میخوری؟ ــ نه دوست ندارم، بو میده! ــ وا! بوی چی میده؟ ــ بوی توحش! ــ اما کلی خاصیت و مزایا داره ــ آره، همیشه توحش برای بعضی ها مزایا داره!!! ــ یعنی... ــ دقیقا !!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:31 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
ــ نطق پیش دستور! (این رو از تو اخبار یاد گرفتم!!! ــ انبساط لوزه ها کار خودش رو کرد! هم اکنون صدای من را از بستر بیماری میشنوید! خب چون حالا که آسمان صاف است و شب دل انگیز، طوفانی هم در کار نیست یه ماجرای رئال براتون تعریف میکنم تا حالش رو ببرید! آقا یه آدم مزاحم و بیکاری بود که هر وقت من on ميشدم میومد pm ميداد وقتی هم که تحویل نمیگرفتم شروع میکرد به فحش دادن اون: مجردی؟؟! (در این لحظه باید ضربه میزدم! کلکم گرفت!) من: نه!!!!!!! اون: عقدی یا نامزد؟!! (اینجا باید جزغاله اش کنم! من: عقد!!!!!!!! (آخه یکی نیست بگه در این قحطی شوهر چرا بختت رو کور میکنی!!!!!!!) اون: ااااااااااااااه ه ه ه ه (خیلی غلیظ!) دوباره اون: چیکاره است؟ در اینجا خاک به سرم میشه! چون نمیدونم باید چی بگم! آخه بگم شوهر نداشته ام چیکاره است؟! اولین چیزی که به ذهنم خطور میکنه میگم... من: پولدار!!!! (آخه اینم شد شغل؟!!) دوباره من(جهت رفع سوتی!): بیزنسمن! اون:خالی نبند! (داره گند کار در میاد!!!) دوباره اون: پس چرا الان on شدي؟ (عجب فضولیه ها!) من: آخه خارجه میخوام باهاش بچتم!!! (آره ارواح عمه جانم!) اون:کجاست؟ خواستم بگم اروپا یا کانادا دیدم ضایع است، اگه اونجا باشه من رو میخواد چیکار؟ با پولش میره آنجلینا واقعی رو عقد میکنه!! من: دبی!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در اینجا یکم مزخرف میگیم!... من کلی قمپز میام و اینکه با این همه پول اما دلم خونه! (این حرف تحت تاثیر صدا و سیماست!) اون: خب خوش به حالت! کلی خوشبختی!!!!! ببین میتونی یه زن پولدار هم واسه ما پیدا کنی!!!! و... و بدین گونه از دستش راحت شدم فقط امیدوارم اینجا رو نخونه!!! نتیجه اخلاقی: لطفا هیچوقت آویزوون کسی نشید چون ممکنه این بلا سرتون بیاد! ممکنه هم طرف از شما هم آویزون تر باشه مجبور بشی عقدش کنی!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 23:22 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
آغاز طوفان ما هم شروع شد! هنوز نتیجه ها اعلام نشده اما طوفان آغاز شد. از دیشب تا حالا دچار انقباض شدید هر جایی که قابل انقباض باشه شدم! ماهیچه حلقوی ارادی که یادتونه؟ زیست جانوری که خوندین؟! میدونید که کجا واقع شده؟! خب از دیشب تا حالا منقبض شده ول کن هم نیست! بطور کلی فراموش کرده که اراده هم داره! بصورت خودمختار منقبضه. روده بزرگ و کوچیک هم که بهم گره فرمودن! ول کن هم نیستن! از این سو (کدام سو؟؟!) ماهیچه های سر مبارک در راستای هماهنگ سازی، منقبض گشتن که خدای ناکرده از قافله عقب نمونن! از چند ساعت پیش هم لوزه ها جهت اعتراض به روند انقباض سازی! انبساط فرمودن! خلاصه اینکه اوضاع از کنترل خارج گشته! خدا کنه زودتر اعلام شه تا منقبض ها زودتر منبسط شوند! پ.ن. بابا این درد عصب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هم بد دردیه ها! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعت 22:57 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
بزودی نتایج اعلام میشه و احتمالا یه زلزله شدید(شاید هم تسونامی) در خانه و آزمایشگاه و به احتمال زیاد این وبلاگ رخ میده یعنی در واقع الان یه جورایی آرامش قبل از طوفانه.آرامشش رو مطمئن نیستم اما مطمئنم که قبل از طوفانه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1385ساعت 21:21 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چه جوریاست که هر وقت من از یکی خوشم میاد یا میره زن دوم میگیره یا یه جورایی گند میزنه به هیکلش! از آخرین موارد این مساله هم میشه به زهره شوکت اینا یا مهدوی کیا اشاره کرد! نمیدونم چی شد که این مساله امروز به ذهنم خطور کرد (اوه اوه چه کارهایی!!) اصولا این مسیر رفت و آمد به دانشگاه زمان مناسبی است برای اندیشیدن! همینطور که این ماشین حرکت میکنه همینجوری ذهن آدم هم به پرواز در میاد!! خلاصه اینکه بیشتر پستهای این بلاگ هم حاصل پرواز خیال در حین رفت وآمد می باشد! القصه اینکه اینجوریاست البته بگم منظورم این نیست که کارشون غلط بوده یا درست چون زندگی خصوصیشونه و به من ربطی نداره منظورم اینه که وجهه اجتماعیشون رو به گند میکشن. واقعا چرا من از هر کی خوشم میاد اینجوری میشه؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت 19:22 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
این صدمین پست این وبلاگه! یعنی صدبار اینجا نوشتم و نوشتیم. صدبار اینجا اشک ریختم ناله کردم ضجه زدم دعا کردم بعضی وقتها هم غر زدم یه کمی هم خندیدم. ممنون که تا حالا همراه بودید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت 17:5 توسط ستاره
|
|
||