
|
|
|
|
|
از همه مردهای آلزایمری بدم میاد، متنفرم ازشون نکته اخلاقی: خدا خودش هم مرده! تذکر: از مردهای آلزایمری که اسم آدم رو فراموش میکنن هم بدم میاد! بعله دقیقا منظورم خودتی! اعلام نتایج: پاسخ صحیح پست قبل را جناب آقای وحیدو دادند که ایشان برنده یک دستگاه پرادو شدند! لطفا جهت دریافت جایزه با روابط عمومی سازمان تماس حاصل فرمایند!!!! (متاسفانه بلاگ ایشان را نتوانستیم گشایش فرماییم وگرنه خودمان جایزه را ارسال میفرمودیم!!) پی نوشت بی ربط: چند نفر آدم خل رو میشناسید که وقتی با هم قهرن واسه هم SMS خالی (یعنی فاقد متن و تصویر!!) بفرستن؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 21:12 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
به مکالمه زیر توجه فرمایید: غروب سوزناک زمستانی، یکی از پاساژهای شهر مامان: ستاره زنگ بزن بابات بیاد دنبالمون من: باشه موبایلت رو بده زنگ بزنم!!!! مامان: وا! خب با مال خودت بزن! من: واااااا خب پول موبایلم زیاد میشه!!! مامان: خب چه فرقی داره در هر صورت که بابا میده! من: نکته کنکوری: چرا تا حالا به ذهن من نرسیده بود که همه رو بابا پرداخت میکنه؟؟؟ نکته خنگولانه!!!: چرا من همیشه خودم رو عذاب میدادم تا در فرصت مناسب!!! با گوشی مامان یا بابا SMS بدم؟؟؟ نکته فلسفی: وقتی همه قبض ها رو بابا پرداخت میکنه چرا همیشه من توبیخ میشم؟؟ نکته تربیتی: پدر من در هر صورت که شما همه قبض ها رو پرداخت میکنید چرا هر بار سر فرزند دلبندتان منت میفرمایید؟ فکر نمیکنید تو روحیه من اثر سوء میذاره؟ فکر نمیکنید ممکنه همین تکه کاغذ بی ارزش باعث شه من از خونه فرار کنم؟؟ نکته اساسی: مامانم هم خیلی زرنگه ها... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 18:51 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش وقتی تو برنامه باغ مظفر، مهران مدیری اومد و گفت که باز نمیدونم به خاطر چی جامعه پرستاران اعتراض کرده!!! و اونهم توضیح داده بود و عذر خواهی کرد با خودم فکر کردم که کاش جامعه شیمیست ها هم کمی به خودش تکونی میداد!!! دیدین تا تا تقی به توقی میخوره یه پرستار تو یه برنامه یه کمی از مهر مادریش کم میشه به سایره مهرهاش افزوده میشه!!!! صدای جامعه پرستاران در میاد!! (ایضا پزشکان و پلیس!!) البته اونها هم گندش رو در آوردن دیگه. اینقدر که اگه من کارگردان بودم ترجیح میدادم بیمار فیلمم رو ببرم پیش آهنگر تا دکتر و پرستار!!! اینقدر اینها الکی سر و صدا میکنن! اگه شیمیست بودن چیکار میکردن؟؟؟!!! احتمالا خودکشی های دسته جمعی راه مینداختن!!! تا حالا که هر سریالی از سیما پخش شد و یه نفر به عنوان شیمیست توش بود خلافکار بود!!! از سریال پرواز در حباب که اخیرا پخش میشه الی ... تو این سریال یه آقای شیمیست مکش مرگ من به اسم کوروش (حامد کمیل) هست که از بلاد کفر اومده ایران!!! اتفاقا تو کار مواد اعتیاد آور سنتزی هم هست! از همین داروهای توهم زا! چند وقت پیش هم یه سریال دیگه میداد که اسمش یادم نیست اما چکامه چمن ماه بازی میکرد که دانشجوی شیمی بود و یه خواستگار پولدار هم داشت که از قضا استاد شیمی اش هم بود!!! اونم تو کارخونه اش LSD و اکستازی و ... سنتز میکرد و... هر چی فیلم و سریال دیگه هم داد تو همین مایه ها بود. منم قبول دارم که همه جا آدم و خوب و بد هست و بازهم قبول دارم که سنتز این داروها خیلی راحته هر شیمیست بی وجدانی میتونه این کار رو بکنه حتی میتونه به راحتی TNT یا هر چیز دیگه ای بسازه (که چه بسا هم بسازند!!!)اما خب... نمیخوام مثل جامعه پرستاران و پزشکان بی جنبه بازی در بیارم اما اگه همین طور بخوان شیمیست خلافکار بسازن و تحویل جامعه بدند ذهنیت جامعه خراب میشه و معلوم نیست چه جوری باید پدر-مادر ها رو راضی کرد تا بچه شون شیمی بخونه! حالا با چند تا سریال ذهنیت جامعه خراب نمیشه اما اگر ادامه دار باشه واویلاست. کاش جامعه شیمیست ها کمی فعالتر بود! حالا لازم نیست مثل اون دو جامعه محترم!!! زارت و زورت شکایت کنه اما کمی هم به فکر باشه!!! پ.ن. حالا خوبه این شیمیست های خلافکار خوشتیپن!! وگرنه هیچی! البته نا گفته نماند این خوشتیپی برگرفته از واقعیته!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 21:5 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی امروز چی از همه بیشتر حال داد؟ اینکه وقتی داشت فیلم بورلی هیلز III از شبکه 3 پخش میشد جمله kiss my Ass رو نتونستندسانسور کنند!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت 21:22 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزوهایم: کودکی (گروه سنی الف و ب): کاش بابام یه کتابفروشی داشت! نوجوانی (گروه سنی ج و د): کاش بابام یه کتابفروشی- لوازم التحریری داشت! جوانی (گروه سنی و و ی): کاش بابام صاحب کارخونه شیرین عسل بود!!! میانسالی (گروه سنی الف پریم و ب پریم!): .... (نمیتونم حدس بزنم اون موقع چه آرزویی دارم!) کهنسالی (گروه سنی و پریم و ی پریم!): احتمالا آرزوم اینه که کاش بابام صاحب کارخونه شیر خشک بود!!!
پ.ن. چرا آرزوهام سیر نزولی دارن؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 20:38 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا این قبض موبایل و تلفن هم معضلیه به خدا!!!!! من از همینجا با صدای بلند و رسا از رئیس جمهور عزیز! کشورم تقاضامندم به موازات حل مشکل بیکاری، مسکن، خوراک(اعم از آب و نان و شیر و...) به معضل قبوض هم رسیدگی فرمایند!!!! آخه چه معنی داره هی واسه آدم قبض نجومی بیاد! خب حالا که قراره همچین قبض هایی بیاد لطف کنند یه ذره فرهنگ سازی کنند بلکه جنبه باباها یکم بره بالا!!!! بابا یکی ما رو درک کنه!!! تا حالا حتما پی بردید جریان چیه که اینهمه صغری کبری چیدم؟؟؟!! بععععععله درست حدس زدید این قبض هم بلای جان ما شد!!! اونموقع که تو خونه قبلی ساکن بودیم هر بار که قبض تلفن میومد باباجان اخطار می فرمودند که اگه دفعه بعد هم زیاد بیاد پرداخت نمیکنم تا قطع شه!!! (تا ما مثلا تادیب شیم!! جان عمه مون!!!) هر بار هم من این فکر رو در خانواده تزریق میکردم که حتما یکی خط تلفنمان رو می دزدد!!! (خودم میدونم خیلی پست و پلیدم!!! این رو گفتم که شما دیگه نگید!!!) تا اینکه به اینجا نقل مکان فرمودیم و دیگه کسی نبود تا خط تلفنمان را بدزدد!!!!! بار اول قبض با اندکی نصیحت پرداخت شد اما اینبار... ای دل غافل! قبض که اومد چند روز روی میز بود تا مثلا وجدان ما قلنبه شود!!!! از اونجا که تو خونه من از همه پرحرف ترم همه تیرها به سمت من نشانه رفت!!!! (باور کنید مامان و برادر جان هم اندازه من شریک جرمند! اما کو گوش شنوا!!!) در همین راستا (راستای ضایع شدن من!) قبض موبایل اومد و در کمال تعجب مال من از همه بیشتر بود!!! کمال تعجب واسه اینه عمرا با موبایلم جایی زنگ بزنم! خلاصه مثل بچه آدم رفتم به روش خاتمی! با بابام گفتمان کردم و پذیرفتم نیمی از قبض رو بپردازم و زین پس دختر خوب بابا باشم تا بابام مجبور نشه هر ماه پول وراجی بده!!! اما یهو نمیدونم چی شد، کدوم استکبار جهانی مداخله کرد که روش گفتمان به سنگ خورد!!... نتایج حاصله: 1- بابام با نپرداختن قبض و قطع تلفن خواست من رو ادب کنه چون میدونه به اینترنت معتادم (بعله من هنوز از مودم زپرتی استفاده میکنم!!!) 2- من هم در راستای حالگیری یه قرون از پول قبض رو ندادم و زدم به کوچه علی بیخیال!! تا بابام نتونه هر بار نقطه ضعف بگیره!!! 3- چند روز به جنگل جومانجی پرتاب گشتیم تا اینکه امروز بابام فهمید ادب نمیشم ما رو از جنگل جومانجی نجات داد!!!! پ.ن.تصمیم گرفتم با کسی ازدواج کنم که اگه قبض یه میلیاردی هم اومد بهم بگه فدای سرت!!! اونوقت من تا آخر عمر عاشقانه میپرستمش!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت 14:2 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا یه اعتراف مونده رو دلم اگه نگم خفه میشم!!! اونم اینه که من کلا جمع اضدادم! اینجوری نگاه نکنید الان توضیح میدم یعنی چی! خب صبر کنید یه مثال بزنم تا روشن شید! من کلا اسیر ازدواج و شوهر و این لوس بازیها نیستم، یعنی زیاد برام مهم نیست که وای اگه امسال شوهر نکنم چی میشه؟؟!!! به نظرم کارهای مهمتر از شوهر کردن وجود داره که انجام بدم! اما در کل همیشه دوست داشتم اگه قراره شوهر کنم یه شوهر معمولی نباشه یه ویژگی خاصی داشته باشه!مثلا یه آدم مشهور باشه! یه سیاستمدار، هنرپیشه... چه میدونم یه جورایی شهرت هم علاوه بر سایر ویژگیهای مورد نظر داشته باشه!!!! حالا حتما میگید: وا!اینکه چیز عجیبی نیست! خب حیرت! ماجرا اینجاست که من همیشه جذب آدمهایی میشم که توی جمع اصلا به چشم نمیان!!! اونهایی که از همه ساکت ترند، کمتر تو چشمند. نمیدونم چرا برام جذابند. شاید چون همیشه خودم از اون تیپ ها بودم که سریع تو چشم می اومدم. خب حالا فهمیدید چرا جمع اضدادم؟ آدم ساکت و آرامی رو میشناسید که اصولا کمتر دیده بشه و مشهور هم باشه؟؟؟!!!! این تازه یه موردش بود!!! پ.ن. با اینکه حالا حالاها قصد ازدواج ندارم اما به پیشنهاد ازدواج چند نفر جواب رد نمیدم!!!! راسل کرو، کورش تهامی و انریکه ایگلسیاس یا همون انریکو جون خودم!!!!!!!!!! لطفا از هرگونه اظهار اییییییییش و اوووووووووش بپرهیزید. با تشکر! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 23:45 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
خب بالاخره من هم به این بازی دعوت شدم.شری جون مرسی شرمنده فرمودی. جریان اینه که هر کسی پنج چیز از زندگیش رو میگه که کسی نمیدونه آخرش هم پنج نفر دیگه رو معرفی میکنه تا اونهام بنویسن. خب اصولا در زندگی من nچیز وجود داره که کسی نمیدونه! یعنی هرکسی یه چیزی نمیدونه چون دایره ارتباطات من هم وسیعه میشه nچیز!!!!!! خب حالا دیگه وقت اعترافه... میریم که داشته باشیم: 1- باید اعتراف کنم که به سری کتابهای هری پاتر علاقه مندم! همچنین کتابهای شرلوک هلمز. کتاب بابا لنگ دراز رو هوار بار خوندم. جین ایر رو هم دوست دارم!!!!!! (عجب خودزنی کردم!) 2- با یه بلاگر خیلی مشهور میچتم! 3- اصلا حس خوبی به پریسا ندارم. با اینکه ندیدمش اما یه جورایی ازش بدم میاد!!! (نکنه انتظار دارین بگم پریسا کیه؟؟؟!!!) 4- در دوره لیسانس برگه امتحان پایان ترم معادلات رو سفید دادم! یعنی واقعا سفید دادم! بعد از امتحان هم رفتم به استادش که خیلی آدم زبون نفهمی! بود گفتم که دیروز برادر بزرگم!!!! 5- عاشق حرف زدنم. یعنی در واقع من در متن اجتماع تعریف میشم. وقتی در یه محیط ایزوله قرار بگیرم عملا تعریف نشده محسوب میشم!!! یکی از بزرگترین سوالهای زندگیم اینه که رابینسون کروزوئه چه جوری از تنهایی نمرد؟!!! چه جوری تونست اینهمه مدت حرف نزنه؟؟!!! من همون روز اول مرده بودم! منم ورونیک، سالهای دور از خانه، قصه های هزار و یکشب باران و جیرجیرک دعوت میکنم
پ.ن. مورد ۳ به تنهایی دلیل لازم و کافی برای به قتل رسیدن من میباشد!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 20:22 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب شب یلدا بود امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه. به من که بد نگذشت البته صرف نظر از بعضی از قسمتهاش! من هلاک این رسم و رسوم هستم. جدا میگم بعضی وقتها که هوای اونور آب میزنه به سرم فکر این شبها دل کندن از این خاک رو برام مشکل میکنه. شب یلدا، خونه تکونی، هفت سین، لحظه تحویل سال و ... نمیدونم شما چه حسی به این شبها دارید. دوست دارم همیشه این مراسم رو کامل به جا بیارم. بگذریم نمیخواستم اینا رو بگم میخواستم ماجرای دیشب رو تعریف کنم. آره جونم واستون بگه که دیشب خونه پدر بزرگم بودیم و مامان بزرگم کلی خوردنی تهیه فرموده بود هرچی که بخواین در مقادیر زیاد آهان یه چیز جالب.دیشب داریوش اسد زاده میگفت مامانش اینا هندونه رو چال میکردن بعد شب یلدا درش می آوردن. حالا خوبه علم پیشرفت کرده وگرنه معلوم نبود تکلیف ما با کی بود! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 19:40 توسط ستاره
|
|
||