تبليغاتX
شکلات

1- از پوشیدن مانتوهایی با دکمه های فلزی بزرگ جدا بپرهیزید! چون گیت نازنین! شروع به جیغ کشیدن مینماید و یکی از خواهران دینی چنان جای جای بدنتان را به بهانه بازرسی لمس میکند که حس میکنید به شما تجاوز شده! با علاقه عجیبی به نواحی خصوصی بدنتان دست میکشند به حدی که گمان میبری این خواهران دینی ل+زبین تشریف دارند! زمان رفتن فکر کردم به صورت رندوم برای بازرسی بدنی میفرستند و از شانس بدم قرعه به اسم من افتاد اما زمان برگشت وقتی صدای جیغ گیت را شنیدم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم!!! دو بار به من تجاوز شد! خیــــــلی حس بدیه

2- انتظار زنده رسیدن را نداشته باشید! حتی اگه هواپیما سقوط نفرماید خلبان عزیز چنان بد هدایت میکند که خود بخود خواهید مرد! اگر هم خوب هدایت کرد هواپیما رو با دماغش فرود می آورد که یه وقت ذوق مرگ نشی یعنی با یه زاویه ای در حدود 85 درجه!!!!

3- جهت سرگرمی در هواپیما سعی کنید حدس بزنید امنیت پرواز چه کسی میتونه باشه و چرا! کلی سوژه واسه خنده!!!

4- حتما با خود میوه (بخصوص پرتقال و سیب) به همراه ببرید وگرنه سلامتی شما به خطر خواهد افتاد!

5- اگر صبحانه و نهار در هتل رایگان است خودکشی نکنید! حالا کردین هم اتفاقی نمیفته! ما امتحان کردیم هیچی نشد!!!!

6- حتما به نمایندگی VOV در پردیس2 سر بزنید قیمتها فوق العاده و کالاها اورجینال

7- بازدید از پارک دلفینها را از دست ندهید. محشره! دی جی خوبی هم داره!

8- آقای ثابت مالک پارک دلفینها، هتل داریوش، و کلیه هتلهای زنجیره ای کیش میباشد! این رو واسه عزیزانی که قصد ازدواج دارند گفتم! اگه شماره پسرش رو احیانا یافتید ما را بی نصیب نگذارید!!! با تشکر!

9- اگر با خانواده سفر میکنید و از عشقتان دورید از رفتن به اسکله به شدت بپرهیزید! رومانتیک خونتتان به شدت صعود میکند و به ماکسیمم خود میرسد!! اثر ساحل جنوب چندین برابر سواحل شمالیست! نمیدونم به خاطر شنهای سفیدشه یا دریای بدون موجش..

10- به گمانم کیش تنها نقطه ای از ایران هست که ترافیک ندارد، پس نهایت لذت را ببرید!

11- در کیش برای عزیزان پایتخت تره هم خورد نمیکنن! یعنی تقریبا عزیزان پایتختی رو اصلا تحویل نمیگیرند! تنها کافیست بگویید مال جای دیگری هستید به خصوص نواحی شمالی تا تخفیفات ویژه نصیبتان گردد!

13- محمدرضا گلزار و پیام صالحی پنجشنبه عازم کیش شدند! اینهم برای طرفداران هنر!!!!!!

14- تمام تلاش خود را بکنید تا از عادت کردن به کیش و خوشیهای آن دوری کنید وگرنه فردای روز بازگشت چنان افسردگی بر وجودتان مستولی می گردد که نهایت ندارد! همانطور که بر من و دیانا مستولی گشت!

15- سعی کنید خواب را فراموش کنید!

16- صبحانه مفصل میل فرمایید! فکر نکنید برای نهار رایگان اشتها نخواهید داشت! تا ظهر چنان گرسنه میشوید که افتان و خیزان به هتل خواهید رسید!

17- اگر با دوستان سفر میکنید سوغاتی فراوان برای والدین عزیزتان بیاورید تا دفعه بعد هم بتوانید با دوستان سفر کنید!!!!! حتی اگه شده واسه خودتان چیزی نخرید!

18- شکلاتهای کیش محشره! هم خودشون هم قیمتهاشون. در خریدشان تردید نکنید!

19- سعی کنید ولنتاین برید کیش! خیــــــــــــــــــــلی خوبه

20- دوست را در سفر باید شناخت این رو هرگز فراموش نکنید!

 

پ.ن.این نکات بیست گانه رو حتما به خاطر بسپارید!

پ.ن.2: برای بهترینم: عزیزم این سفر بهم ثابت کرد که در انتخاب تو اشتباه نکردم

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 22:47  توسط ستاره  | 

الوعده وفا. اینم سفرنامه که قولش رو داده بودم. خب قصه از کجا شروع شد؟ از اونجایی که طی یک اقدام خودجوش در مهرماه با بچه های دوره لیسانس (که ماهبد هم جزوشونه) تصمیم گرفتیم بریم کیش! تلفن ها شروع به زنگ زدن کردند و برنامه اوکی شد.شمارش معکوس شروع شد و بالاخره رفتیم کیش.  و اما سفرنامه:

من و ماهبد زودتر از بقیه رسیدیم فرودگاه. از سر بیکاری نشستیم فیلم و عکسهای سفر آنتالیا ماهبد رو دیدیم. یه آقایی روبروی ما نشسته بود چنان محو توضیحات ماهبد بود که کم مونده بود بیاد بگه آقا سر لپ تاپ رو بگردون منم ببینم! (دوستم کلیه تکنولوژی روز رو برداشته بود با خودش آورده بود! لپ تاپ تنها بخش کوچکی از آن بود!) خلاصه در یک فرصت مناسب سر صحبت رو با ماهبد باز میکنه و ازش میپرسه ماه عسل میرید؟ ماهبد هم نامردی نمیکنه میگه: نه ماه عسل رفتیم الان داریم همینجوری میریم سفر!!!! من:   نمیدونم وقتی بقیه بچه ها اومدند طرف فهمید سرکار رفته یا نه؟!!!

کلا کیش خیلی خوب بود فضای اونجا با روحیات من خیلی سازگار بود! یه جورایی چشم نواز بود. اون جنون خریدی که شراگیم می گفت کاملا صحت داره! به طوری که وقتی ساعت 8 رسیدیم هتل تنها به گذاشتن وسایل در هتل اکتفا فرموده و راهی مراکز خرید شدیم! حالا حساب کن همه مون تقریبا از ساعت 5 صبح بیدار بودیم و کسری خواب شدیدی داشتیم! در کیش دقایق ارزش بسیاری داره! هر 5 دقیقه یعنی بازدید از یک مغازه و هر دو دقیقه یعنی تماشای یک ویترین!!! سه دقیقه هم برای رسیدن به هتل! وقتی یک ربع به هفت جلوی هتل قرار داری یعنی تا بیست دقیقه به هفت مشغول خرید باش وگرنه وقتت هدر رفته!!! در ادامه جنون خرید اینکه وقتی هواپیما دو ساعت تاخیر داشت چشم خانومها برق زد و به سرعت راهی مراکز خرید شدند! (این شامل من و دیانا هم میشه!!!!) برای درک بهتر این مطلب به این نکته بسنده! میکنم که حتی وقت پاک کردن آرایش و تجدید دوباره آن را نداشتیم! خط چشمی که روز اول کشیده بودم تا روز آخر پاک نشد!!!! فکر کنم به عمق فاجعه پی بردید!

بهترین قسمت کیش ولنتاینش بود!!! بهترین کادوی ممکن رو دریافت کردم اونم به صورت سورپرایز! یه کادوی خیلی گرون با بزرگترین شکلاتی که در کیش وجود داشت. هدیه چنان چشمگیر بود که فک کلیه همراهان کش آمد!!!!

آب اونجا افتضاحه. یعنی اگه اندکی حساسیت دارید باید دور حمام رو خط بکشید! من حتی نمیتونستم صورتم رو بشویم بس که آبش افتضاح بود. یه بار این اشتباه رو کردم و چشمام شد کاسه خون! شما این کار رو نکنید لطفا!

 

خب این یه توضیح اجمالی از کیش بود. تو پست بعدی که  یه راهنمای سفر به کیش ارائه میدم! اگه قصد سفر به کیش رو دارید پست بعدی رو از دست ندید!

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 23:20  توسط ستاره  | 

سلام خوشگل عسل ها! میبینم که نبودم و همگی دلتنگم شدید. قربونتون برم. خب خدمت شما عرض کنم که در راستای هماهنگ سازی بلاگستان! ما هم سفری به کیش فرمودیم! جاتون خالی خیــــــــــلی خوش گذشت. بخصوص قسمت هپی ولنتاینش! (Happy Valentine) دیگه چشمام از دست اینهمه رنگ و مدل سیاهی میرفت! به طوری که لحظات آخر بدون هیچگونه انگیزه ای! در مراکز خرید قدم میزدم! الان خیلی خسته ام. تقریبا چهار روزه که شب و روزم رو گم کردم. یعنی در واقع اصلا نخوابیدم. حالا سفرنامه رو تو پست بعد مینویسم. همین دیگه. مرسی از لطف همتون.

 

پ.ن: حالا فهمیدن چرا زودتر این پست رو نوشتم؟

پ.ن.1: فقط یه نفر جواب سوال رو درست داد.

پ.ن.2: برای آقای بی ادب: اینقدر حال میده که تموم اراجیف دور از ادب و رکیکی که مینویسی با فشار یه دکمه پاک میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 21:13  توسط ستاره  | 

 

...

 

کی میدونه چند تا ستاره تو آسمون هست؟؟؟

 

...

 

 

 

 

پ.ن. این رو زودتر از موعد گذاشتم اینجا تا آدمهای فراموشکار یه تکونی به خودشون بدن!

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 23:8  توسط ستاره  | 

همین اول بگم که این پست قرار نبود نوشته شه، یه پست دیگه الان باید اینجا می بود اما چون این واقعه بسیار من رو شگفت زده کرد به صورت ویژه چاپ میکنم!!!!!!

امروز عصر وقتی داشتم چای مینوشیدم دیدم یه تیکه روزنامه کهنه افتاده روی اپن آشپزخونه، از سر بیکاری بهش نگاه انداختم. صفحه حوادث بود. کلا هیچوقت این صفحه رو نمیخوونم چون اثر بدی روم میذاره اما امروز خووندم!

 

تیترش این بود:

قاتل نوعروس به قتل خویش اعتراف کرد...

خب این به تنهایی اصلا تیتر عجیبی نیست! بعد نوشته بود که شوهری نوعروس خویش را میکشد و به سمت مرز میگریزد! سر مرز عذاب وجدان میگیره و اعتراف میکنه! (به قول شری اون وجدانت رو بخورم!) حالا از اون سمت برادره شکایت کرده بوده که خواهرش به طرز فجیعی کشته شده. خلاصه آقا داماد نازنین رو دستگیر میکنن و بازجویی میشه. تو بازجویی میگه زنش با کسی به نام شهاب در ارتباط بوده و این مساله رو اخلاق همسرش تاثیر گذاشته به حدی که وقتی شب حادثه میاد خونه میبینه همسرش زیاد خوش اخلاق نیست! یه ذره پاپی میشه (گویا پر و پاچه گرفته!!!!) زنش میگه چیه مثل سگ هار شدی! امروز حوصله ندارم. آقای داماد عزیز هم کشف میکنه که رابطه احتمالا بالا گرفته که اینجوری حرف میزنه باهاش! خون جلوی چشماش رو میگیره و دختره رو خفه میکنه و ...

خب هنوز زیاد عجیب نیست! (آخه داریم تو ایران اسلامی زندگی میکنیم! واسه همین عجیب نیست!!!!!)

قاضی ازش میپرسه شهاب کیه؟ دیدیش؟ میشناسیش؟ چه جوری به این رابطه پی بردی؟

آقای داماد عزیز!(متهم): ندیدمش اما فکر کنم بشناسمش! یه بار که دفتر خاطرات همسرم رو خوندم دیدم نوشته که شهاب آسمانی رو دیده و پی به این رابطه بردم!!!!!!!!!!!

 

فکر کن. به خاطر یه شهاب آسمانی یه دختر مثل من و تو کشته شد! به همین راحتی. نمیدونم چی باید بگم...

 

نکته اخلاقی: یا بعد از ازدواج دفتر خاطرات نداشته باشید یا عمرا نرید شهاب آسمانی نبینید! واسه جونتون ضرر داره!

نکته اخلاقی2: آقایون عزیز بیخیال ستاره و خوشه پروین و غیره شن لطفا! ایضا برای جونتون مضره!

 

پ.ن. دختره بیچاره اگه مینوشت که خرس کوچک و بزرگ(دب اکبر و اصغر) رو دیده احتمالات این بود:

به جرم رابطه با حیوانات و انحرافات جنسی کشته میشد!

با دو تا سرخ پوست رابطه داشته! و کشته میشد!

شکم اکبر و اصغر رو باید سفره کرد! و همچنین دختره رو کشت!

 

انصافا خیلی حادثه دردناکیه. حتی این نکته های اخلاقی و پینوشت هم نمیتونه زهر این ماجرا رو بگیره. یه جورایی فلجت میکنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 19:8  توسط ستاره  | 

بعضی وقتها یه اتفاقهایی باعث میشه که قالب ذهنیت کاملا فرو بریزه، یه جورایی چند روز فکرت رو مشغول میکنه. الان من دقیقا دچار این مساله شدم قالب ذهنیم شکسته و فکرم به شدت مشغول. ماجرا هم از اینجا شروع شد:

یه استادی داریم تو دانشگاه که از همه لحاظ تکه. فارغ التحصیل منچستر، حدودا 55 ساله، خوشتیپ، باکلاس، یه خانواده حسابی، اعتبار اجتماعی فوق العاده به طوری که دانشگاهی نیست بری بگی «دکتر ت» و نشناسنش. و یه استیل فوق العاده برای یه استاد. از قدرت بیان و ارتباط اجتماعیش دیگه تعریف نمیکنم. دکتر ت به تنهایی میتونه برای دانشکده شیمی ما اعتبار باشه. همیشه بالاترین افتخار دانشجوها اینه که فلان درس رو با دکتر ت پاس کردیم! یا مثلا من فلان درس رو با دکتر ت شدم 14!!!! کلاسهاش جای سوزن انداختن نیست و بچه های فوق برای اینکه استاد راهنماشون شه خودکشی میکنن! خب فکر کنم فهمیدید که چه اعتبار و شخصیت اجتماعی داره و چه اسطوره ای برای دانشجوهاست...

اوایل دو ترم پیش بود که میدیدیم یه دختر لیسانس همیشه تو اتاقشه، پشت میزش کنارش میشینه! اوایل شایعه بود که بچه دوستشه اما کم کم قضیه رنگ دیگه ای به خودش گرفت و از اونجا که یه اسطوره همیشه زیر ذره بینه گند کار بزودی در اومد. دختره از این دخترهای نازدار و مکش مرگ من با یه صورت نمکیه. ادا اطوارش زیاده وگرنه در حد ونوس نیست. دیروز صحبت این قضیه بود که آیا شایعات صحت داره یا نه که متاسفانه داشت. دانشجوهای فوقش میگفتن به شدت دلباخته شده! کار به اونجا کشیده که دختره حتی جلوی دانشجوهای دکتراش برمیگرده هرچی دهنشه به دکتر ت میگه. نمیدونم چرا وقتی این حرف رو شنیدم دلم لرزید. نمیدونم چون الگوی ذهنیم شکست بود یا به خاطر خود دکتر ت. پسرها معتقد بودن حالا استاد هست باشه اونم مرده دیگه وسوسه میشه، هوس میکنه، عنان از کف میده و اکثرا شرایطش رو درک کردند! من این قضیه برام قابل هضم نبود، نمیدونم شاید چون دخترم حرف پسرها رو نمیفهمیدم یعنی میفهمیدم که چی میگن اما نمیتونستم بپذیرم. قبول دارم که همیشه ممکنه آدم وسوسه شه، تحریک شه به طوری که دیگه عقلش کار نکنه اما نمیتونم بپذیرم که یه آدم به خاطر یه هوس همه چی رو نابود کنه. با مساله خیانت به همسر و خانواده کاری ندارم، نمیتونم بپذیرم که به خاطر یه هوس کل شخصیت و اعتبار اجتماعیش رو برده زیر سوال. برام باورپذیر نیست که یه مرد اینقدر تحریک میشه که به همه چی پشت پا میزنه. این دختر حتی اگر بسیار هم اغواکننده بود و رابطه ای بوجود میومد (که اومد) این رابطه میتونست در خفا باشه یا حداقل در محیط دانشکده نباشه. یعنی مردها اینقدر تحت تاثیر مسائل جنسی هستند که عقلشون به طور کامل از کار میفته؟ اینقدر که اجازه میدن یه دختر بچه 19-20 ساله بهشون توهین کنه؟ و...

همه اینها سوالاتی که از دیروز تا حالا ذهنم رو مشغول کرده. یعنی مردها اینقدر موجودات بی اراده ای هستند؟ پس تکلیف عقل چیه؟ تعهد اخلاقی چیه؟ اراده کجاست؟ یعنی دل یه زن همیشه باید بلرزه که هر لحظه ممکنه شوهرش بهش خیانت کنه؟و... هنوز باور نکردم. کاش یه خواب باشه...

 

پ.ن. آقایون محترم و عزیز لطفا نیاین تو کامنتدونی جانماز آب نکشید. صادقانه کامنت بذارید شاید من هم جواب سوالهام رو پیدا کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 19:37  توسط ستاره  | 

دو سه روزه همه چی بهم ریخته. اوضاع روحی و جسمی و کاری و... همه حسابی قاراش میش شده. بابا مریضه هر شب از ناله های اون از خواب پا میشم. خودم هم به شدت اوضاع جسمیم داغونه نمیدونم چه مرگم شده . دلم میخواد یه آغوش گرم بود که توش پناه می گرفتم یه جایی که همه غم دنیا رو فراموش میکردم. یه جای امن و بی وحشت... چند روزه یه جورایی آروم شدم، تو خودم هستم. دیگه از اون ستاره پر جنب و جوش خبری نیست... نمیدونم شاید دارم میرم تو غار تنهایی. دیگه حوصله دنیای واقعی رو ندارم. الان فقط حوصله همین دنیای مجازی مونده. دقت کردین آدمها چقدر اینجا دوست داشتنی تر هستن؟ آدمهای خوب و مهربون. حتی اتفاق های تلخ دنیای واقعی، اینجا تلخی کمتری دارن. حتی من، حتی تو، حتی هانی که تو دنیای واقعی هیچی بروز نمیده اینجا خودش میشه خود واقعیش، خود عاشقش. حتی من، منی که فقط میخندم و سر وصدا میکنم، انرژی ساطع میکنم اینجا گریه می کنم، افسرده میشم و ... حتی ماهبد که فقط عشقش تو چشماشه، حتی اونی که بلد نیست بهم بگه دوستم داره اینجا که مینویسه خودش میشه، میتونه بگه دوستم داره، میتونه حرف چشماش رو بنویسه. حتی تو هم از قالب خویشتن در میای و تو قالب من فرو میری، میشی اون چه که هستی اونی که نمیتونی یا میترسی دیگران ببینن...

نمیدونم شاید اینا فقط تا قبل از اینکه اینجا معروف شی صادق باشه اما خب هروقت هم که مشهور شدی میری تو قالب آرمانی خودت...

دنیای مجازی دنیای عجیبیه، خیلی عجیب و دوست داشتنی.

 

پ.ن.1: ممنون از همه کسانی که واسه نویسنده پست قبل کامنت گذاشتن. و ممنون از همه کسانی که به اسم نویسنده نگاه کردن و کامنت گذاشتن!!!!

 

پ.ن.2: بد نیست هر از چند گاهی به اسم نویسنده ها نگاه کنیم. شاید یه بلاگ دو تا نویسنده داشته باشه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 12:53  توسط ستاره  | 

سلام .... همين اولش بگم خودش داره مينويسه من نيستم. احساسمو ميگم. بعضي اوقات ميگه بنويس. بيچاره بيشتر اوقات هم چرت و پرت ميگه. ولي چيكارش ميشه كرد احساس ديگه. ييهو ميزنه بالا.نميدونم احساسم چيه.دلتنگم.. خوشحالم... بي خيال خلاصه يه جوري هستم ديگه.ببخشيد اگه گاهي اوقات اذيتت ميكنم. گاهي اوقات سر به سرت ميذارم... به خدا همش از رو دوست داشتنه.چون دوستت دارم ميخوام از لحظاتي كه با تو هستم لذت ببرم تا برام خاطره انگيز بمونن شايد خودخواهم.ولي دوستت دارم......خدا پدر مادر مخترع وبلاگ رو بيامرزه.ادم بعضي اوقات يه چيزايي رو ميتونه توش بنويسه...اي بابا ............احساسم داره خاموش ميشه. همش همين؟اين همه بنويسم بنويسم همش همين بود؟؟ تموم شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 10:9  توسط ماهبد  | 

 

یعنی چشمها هم میتونن دروغ بگن؟؟؟ بعید میدونم

 

چشمهای تو دروغ گفتن بلد نیستن ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 0:12  توسط ستاره  | 

یه سوال؟ کسی میدونه که وزیر مخابرات پسر خوشتیپ و تحصیل کرده و مجرد داره؟؟؟ حالا اگه خوشتیپ هم نبود ایراد نداره، فقط قیافه اش قابل تحمل هم باشه کافیه! فقط مجرد باشه!  خواهشا اگه کسی اطلاع داره بگه چون امره حیاتی در میونه!!!!

 

مناجات نامه: خدایــــا آخه چه گناهی به درگاهت کردم که هر دو هفته یه بار قبض نجومی واسم میفرستی؟؟!!!

 

پ.ن.1: مامان سراسیمه اومد تو اتاق میگه وای بچه ها فکر کنم چشمم ضعیف شده.نمیتونم ببینم قبض چقدر اومده. میگم مامان جونم ایراد از قبضه نه از گیرنده های بینایی شما!

 

پ.ن.2: تازه معنی نگاه آقای همسایه طبقه پایینی رو میفهمم!!! اول فکر کرده بودم رو سرم شاخ داره که اینجوری نگام میکنه، نگو تو قبضم یه چیزهایی بوده!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 23:44  توسط ستاره  | 

دود دو رو دو دورو دورو... (زنگ موبایلم! البته این یه نوع سوته که من بهتر از این بلد نبودم بنویسمش!!)

 

من: سلام

اون: سلام (با اندکی خشونت و تحکم!)

من: خوبی؟

اون: مرسی (با همون لحن قبلی!)

من: یه لحظه خفه میشم و به لحنش می اندیشم!

اون: دانشگاهی؟؟

من: نه (اه شانس رو ببین تو رو خدا! حالا که میخواد بگه میام دنبالت ناهار بریم بیرون، من خونم! کاش حرف   هانی رو گوش نمیکردم میرفتم دانشگاه!)

اون: شایزه! (یه کلمه آلمانیه. اگه اشتباه نکنم معنیش یه چیزیه تو مایه های sorry و اَه چه بد شد! البته همه اینها رو خودم حدس زدم! آخه هر وقت هر چی بر وفق مراد نیست پیش میاد از این کلمه استفاده میکنه)

من: آخی چقدر دلش میخواست امروز با هم باشیم! وای که چه ماهه!

اون: دیکشنری شیمی داری؟؟؟!!

من: نه (وا! چه ربطی داشت؟). چطور؟؟

اون: آخه فلانی واسه کارش باید رزومه نگلیسی بنویسه چند تا اصطلاح رو میخواستم واسم در بیاری! حدس میزدم نداشته باشی گفتم اگه دانشگاهی بری کتابخونه برام در بیاری!!!!

من: (با دماغی آویزون!) خب دیگه چه خبر؟

اون: هیچی، فعلا کار دارم. تا بعد. تـــــــــــخ (این صدای تلفنی بود که قطع شد!)

 

خب فکر کنم چشم زمین و آسمون رو کور کردم با این دوست پسر پیدا کردنم! تنها دوای دردش آنای خارخاسک می باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 16:43  توسط ستاره  | 

چقدر بده که بعضی وقتها زورمون به بعضی ها نمیرسه. چه جامعه مزخرفی داریم، هرکی زورش بیشتره، هر کاری دوست داره می کنه بدون اینکه مجبور باشه به کسی پاسخ بده.

یک سال ونیم، شبانه روز توی این آزمایشگاه جون کندم تا به اندازه یه کوچولو یک ماده ای رو سنتز کنم. پدرم دراومد. بماند که چقدر بدبختی کشیدم و با چه زحمتی ساختمش. حالا مصیبت طیف گیری بماند، چند بار این واکنش رو تکرار کردم نیز بماند! امروز خوشحال و خندان از اینکه بالاخره یکی از کارهای پایان نامه ام به سرانجام رسید رفتم پیش خانم دکتر (استاد راهنمام) پرونده پایان نامه ام رو  با مخلفاتش! رو هم بردم. قرار بود امروز جمع بندی کنه. میخواستم باهاش صحبت کنم که بیخیال کار دوم پایان نامه ام بشه و با همین دفاع کنم اما دریغ و درد! همین طور که مشغول جمع کردن بند و بساط پایان نامه بودیم، دیدم بعله حاج خانوم لطف کردن یکی از طیف های اینجانب رو گم فرمودن! انگار دنیا رو سرم خراب شد. تموم این بدبختی های یه سال و نیم کار آزمایشگاهی مثل فیلم جلوی چشمام رژه رفت! خود خانم دکتر هم اولش حسابی جا خورد اما از اونجایی که کلی سیاستمداره زودی خودش رو جمع و جور کرد، دست پیش گرفت که پس نیفته!! زودی گفت احتمالا خونتونه!!!! گمش کردی دیگه وگرنه اینجا که چیزی گم نمیشه!!!!!!!!

من:

نمیتونم بگم چه حسی بهم دست داد. و چه جوری از اتاقش اومدم بیرون. با هرکسی و هرجایی که فکر میکردم بتونه کمکم کنه تماس گرفتم اما دریغ و درد که بعد از هر تماس امیدم کمتر شد تا اینکه آخرین کورسو امیدم هم به خاموشی گرایید. تو دلم یه جوری بود یه حس بد. نمیدونم چرا این بار بیشتر از اینکه عصبی بشم غمگین شدم. بازهم باید کار کنم چون یه نفر که زورش از من زیادتره بی دقتی کرده، چون یه نفر که زورش از من بیشتره طیفهام رو گم کرده و عین خیالش هم نیست. حتی یه عذرخواهی ساده هم نکرد. حتی یه لحظه هم فکر نکرد که من چه حالی دارم، حتی چشمام رو هم ندید ....

 

در اینجا چه راحت می توان زورمند بود و زحمات کسی را بر باد داد. به همین راحتی، حتی آسونتر از این.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 23:14  توسط ستاره  |