تبليغاتX
شکلات

بهار مال کسی است که دلش پر از شکوفه باشد،

                                                                  مثل درخت

بهار مال کسی است که بخشنده و مهربان باشد،

                                                                   مثل زمین

بهار مال کسی است که دلش بزرگ، پاک و زلال باشد،

                                                                 مثل آسمان

                     

بهار مال کسی است که مثل خود بهار باشد،

                                                  سرسبز و مهربان و پاک...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 12:37  توسط ستاره  | 

خب امسال هم با همه خوبیها و بدیهاش به پایان رسید. من زیاد عادت ندارم از روزگار بنالم پس نیمه پر لیوان رو میبینیم و جوجه هام رو میشمارم! درستش هم همینه. چیزهایی که امروز داریم آرزوهای دیروزمون بوده نباید ناشکر بود. پارسال تو این خونه نبودم، این اتاق رو نداشتم، این موقعیت رو پیش خانم دکتر نداشتم، ماهبد رو نداشتم، خیلی چیزها رو نداشتم، حتی این وبلاگ رو. یعنی وبلاگ داشتم اما تعلق خاطری بهش نداشتم، حتی ویزیتور هم نداشتم. اما خب الان همه اینها رو دارم. شاید خیلی چیزهایی رو که میخواستم بدست نیاوردم اما خب شاید با یکم تلاش بیشتر در آینده بدست بیارم. امسال شاید از نظر عاطفی سال پر از بحرانی بود اما خب الان ماهبد هست و اوضاع آروم شده...

باید واسه سال جدید برنامه ریزی کرد، هدف تعیین کرد. نمیدونم سال دیگه همین موقع کجای دنیا وایستادم، نمیدونم چه شرایطی دارم اما امیدوارم از امسال هم بهتر باشه. هم برای من هم برای شما.

یادتونه باشه شما هم نیمه پر رو نگاه کنید و جوجه هاتون رو بشمارید.

 

پ.ن. سگ مرده لگد زدن نداره!

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:58  توسط ستاره  | 

خب این پست رو خیلی وقته میخوام بنویسم اما یه شرایطی پیش اومد که تا حالا ننوشتم. از اسم این پست معلومه راجع به چیه! آره قربونش! درست حدس زدید شراگیم! یه مدت تو این بلاگم زیاد نقل و قول از شراگیم کردم، یا تو کامنتدونیش با خارخاسک کل کل کردم ملت فکر کردن چه خبره! شری یکی از دوستهای خوبه منه اما دیگه روابط عشقی که نداریم!! خلاصه کار به جایی رسیده بود ملت میومدن میگفتن وااای ستاره جون ببخشید ما امروز با شری صحبت کردیم یه وقت از ما ناراحت نشی! بعضی ها هم که میگفتن هر چی باشه شما رقیب ما هستی!!! خلاصه بند و بساطی داشتیم. بعد هم که توضیح میدادم خبری نیست شروع میکردن که آره من عاشقش شدم! اما زیاد من رو تحویل نمیگیره بعد هم هورهور اشک میریختن (دروغ چرا؟ این تیکه رو حدس زدم!) خلاصه کار به جایی رسیده بود که دیگه داشتم به این یقین میرسیدم که هر رابطه عشقی که تو نت رخ میده حتما یه طرف قضیه شراگیمه!!! خلاصه دیگه تقریبا شرطی شده بودم. با هرکی چت میکردم و صحبت به عشق و عاشقی میرسید و طرف میگفت آره با یکی تو نت آشنا شدم منم ناخودآگاه میگفتم: تصادفا اسمش شراگیم نیست؟؟!!! این قضیه تا دنیای واقعی هم کشیده شد! هرکی میگفت آره یکی هست... من و هانی میگفتیم حتما اسمش شراگیمه!! و کلی هم میخندیدیم طرف هم تو کف میموند که ما داریم از چی حرف میزنیم!!! و این داستان همچنان ادامه دارد...

 

توضیحات: میدونم که با این پست گور خودم رو کندم!!! اما بدانید و آگاه باشید که قصد بدی نداشتم.

 

پیام بازرگانی: چگونه در یک نگاه مقبول شراگیم واقع شویم! تنها با ما تماس بگیرید. تضمینی!!! بدون کنکور. همراه با اساتید بین المللی! خوانندگان دائمی از تخفیف ویژه برخوردارند!

 

پ.ن. شری جون اینهمه جذابیت رو از کجا آوردی؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 20:16  توسط ستاره  | 

زمان: بعد از پخش آگهی قرعه کشی بانکها

مکان: منزل ما، یک مهمانی خانوادگی

 

دایی جان: اگه صد میلیون داشتید چیکار میکردید؟

... (این صدای همهمه جمع است که دارن پول رو با آرزوهاشون تطبیق میدن!)

 

دوباره دایی جان: خب ستاره حالا نوبت توئه. تو چیکار میکردی؟

بنده خانوم!: خب با این پول میرفتم تو یه دانشگاه توپ درس میخوندم دکترام رو میگرفتم!!!

همه:

دایی جان: حالا اگه یه میلیارد داشتی چیکار میکردی؟ (خودش ادامه میده!) نمیخواد بگی خودم میدونم! حتما میرفتی یه دانشگاه میساختی خودت هم اونجا تدریس میکردی!

من: واااااای شما از کجا میدونید؟؟!!!

صدای جمع: اه ستاره حالمون رو بهم زدی با این آرزوهات! تو سر تو غیر از فکر درس و دکترا چیز دیگه ای هم پیدا میشه؟؟؟

من (تو دلم!): اوه اگه بدونید تو ذهنم چه بازار شامی برپاست! شتر با بارش اون تو گم میشه!!!!

 

پ.ن. یکی از این مسوولین عزیز بپرسه چرا من رو فیلتر فرمودن؟؟؟ من هنوز نمیتونم بلاگم رو ببینم یکی بدادم برسه!

پ.ن.2: در راستای پینوشت اول داریوش جان عیدی ما یادت نره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 0:8  توسط ستاره  | 

به یک ساعت ساز مجرب جهت تنظیم ساعت بیولوژیک نیازمندیم! مشکل از اونجا ناشی میشه که این ساعت هرصبح ساعت چهار و نیم آلارم کشان من رو بیدار میکنه که مثانه ات پره!!!! مردم بس که از خواب نازنین بیدار شدم رفتم جیش کردم!!!!!

پ.ن. همچنان بر تصمیمم مبنی بر دختر خوب بودن هستم!

پ.ن.۲: دلم ابری است. فکر کنم راجع به یه نفر اشتباه قضاوت کردم. شاید هم عجولانه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 10:33  توسط ستاره  | 

300 the movie! خب گویا قراره یه بمب گوگلی دیگه راه بیفته. امیدوارم که کار کنه. برای اینکه شما هم بتونید تو بلاگتون بذارید به اینجا مراجعه کنید.

پینوشت بی ربط: تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی دختر خوبی باشم!

پینوشت بی ربط تر!: گویا دوباره فیل.تر شدم! خودم نمیتونم بلاگم رو ببینم

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 14:10  توسط ستاره  | 

حاج آقا مسالةٌ!

حکم دو تا آدم خل و ملنگ که جان عمه شون عاشق هم هستند، اما حتی نمیتونن بدون حضور من بدون جنگ و دعوا دو تا کلمه با هم حرف بزنن چیه؟؟؟

دختره در دسته سوء تفاهمات رده بندی میشه، پسره در دسته دهن بینان حاد! حاج آقا قصاص  هم واسشون کمه!

 

پ.ن. خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که این دو تا خل و چل رو گذاشتی تو دامنم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 13:23  توسط ستاره  | 

مقدمه: این پست کلا سر و ته ندارد. دنبال چیزی نگردید! فقط تراوشات ذهن پریشان من است!بعدا نگید نگفتی!

 

خب استاد گرانمایه رسما دهان ما را آسفالت فرمود! به زور میخواد از آدم زکریای رازی بسازه! والا به خدا. احتمالا به زودی دنیا مندلیف دیگری را خواهد دید یا یه دیوونه زنجیری! از این دو حال خارج نیست! حکایت من هم شده حکایت اون مورچه که هشتاد بار اون دونه رو برد بالا هی افتاد، یا بوعلی سینا که چهل بار اون کتاب رو خوند! منم nبار یه آزمایش رو انجام دادم و جواب نداده حالا استادم گیر داده که این اگه جواب بده دنیا رو میترکونه! (به اگه بیشتر توجه کنید!) خلاصه از هفته دیگه دوباره در آزمایشگاه تلپ میباشیم و این خیلی خوشایندمان نیست.(بخصوص وقتی که بیش از نیمی از پایان نامه را تایپ فرموده باشید!)

میان برنامه: مادر گرامی الان به زمین و زمان گیر دادند. خدا امشب به دادمون برسه!

خب داشتم میگفتم، آره دیگه این از این. آهان امروز پی بردم که دوست نابابی هستم. لطفا از معاشرت با من جدا بپرهیزید! هانی هم معتاد شد. اون بنده خدایی که از ترس من پنج دقیقه پای نت مینشت و هی غر میزد اینترنت چه جذابیتی برات داره که هی میشینی پاش، الان گوی سبقت را هم از من ربود!

امروز یکی از دوستان دوره لیسانس اومد دانشگاه! (من بهش میگم کرم کتاب اونم همه داستانهاش رو به اسم کرم کوچولو امضا میکنه!) اومده گیر سه پیچ داده که بیا بلاگ بزنیم! هرکی بیشتر پست نوشت! ای داد بیداد! حالا گیر هم داده که اسمش رو چی بذاریم! مونده بودم چی بهش بگم! نمیدونید چه جوری دست به سرش کردم که بیخیال من شه! من تو همین یه دونه اش هم موندم! دیگه جونم براتون بگه آهان ما یه بار با این بهاره خانوم چتیدیم و به یه سری از سوالات خصوصیش پاسخ دادیم! اومد تو کامنت دونی زندگی ما و ریخت رو دایره!!! حالا ملت هم هی میان میگن وای چه قشنگ!!! نکنید این کارا رو زشته! آره قربونش!

همین دیگه. عجب ذهن پریشانی!!

 

پ.ن. ممنون از داریوش عزیز که به اینجا جلوه ای دیگر بخشید. شرمنده از بابت همه زحمات داریوش جان

پ.ن.2: همین الان فهمیدم ملاقلی پور هم رفت. باورم نمیشه. به قول مامان بزرگم آدم هیچی نیست. یه آه و یه دم. یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 21:54  توسط ستاره  | 

دیروز

تو را که مرور می کنم، تمام ذهنم بوی عشق می گیرد. آنوقت اتاق دلم شبیه خاطره کبوترخانه می تپد. کاش هیچوقت خاطره نشوی.

 

امروز

وقتی قرار است نباشی، زمان به نیامدنت گیر می کند. وقتی قرار است بیایی قلب ساعت به نبض زمان زنجیر می شود. وقتی که می آیی، همه خاکستری ها نارنجی می شوند.

 

فردا

وقتی خیال با تو بودن را، سنجاق می کنم به نگاه پنجره از همه چشمهای منتظر قشنگ تر می شود. امروز نگاه پنجره بوی تو را می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 21:39  توسط ستاره  | 

هانا وارد منزل میشود

سروناز: وااااااااااای هانا من نمیدونم چرا قیافه الویه ام یه جوری شده. الان مامان میاد، جوابش رو چی بدم؟

هانا: چی ریختی توش؟

سروناز: همون چیزهایی که شما میریزید اما نمیدونم چرا اینجوریه؟ ایناهاش ببینش

هانا: این که سیب زمینی نداره!

 

***

رزی: واااااااای ستاره نمیدونم چرا قیافه نیمرو این شکلی شده! انگار کشتنش!

ستاره: کوش؟

رزی: ایناهاش

ستاره: روغنش کو؟؟؟

 

***

فریبا: الان یه ساعته کیک رو گذاشتم تو فر. نمیدونم چرا نمی بنده. همینجوری مایع است.

ستاره: وا چرا؟ شاید آرد کم ریختی؟

فریبا: وااااااای اصلا یادم رفت آرد بریزم!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 12:2  توسط ستاره  | 

* سمینار به خیر و خوشی برگزار شد! سعی کردم به بچه ها نگاه نکنم تا تمرکزم بهم نخورم. همش به پاورپوینتم زل زدم!! در اینجا جا داره که از هانی نهایت تشکر را داشته باشم که nبار به سمینار من گوش داد و  وقتی صبح داشتم از استرس میمردم به دادم رسید و سایر عزیزانی که ما را با مهربانیهایشان یاری فرمودند.

 

* دیروز یکی از آزمایشگاههای شیمی دانشگاهمون منفجر شد! دقیقا روبروی آزمایشگاه ما بود! وای اگه بدونید چه وضعیت بحرانی بود. نزدیک بود بریم هوا. خیلی ترسیدیم. خدا رو شکر کسی صدمه ندید.

 

*انفجار در اثر تشکیل نیتروسلولز در داخل آون اعلام شده است. حالا برین سرچ کنید نیتروسلولز چیه!!

 

*در ادامه اخبار بالا اینکه یکی از بچه های ورودی جدید شوهرش رو آورده بود دانشگاه (شوهرش  آدم مسنی بود) بعد که انفجار رخ داد همسر دلسوز، ایشان را از تحصیل منع کردند! گفت لازم نیست بیای فوق شیمی بگیری! بیچاره خیلی کم شانس بود!

 

پیام بازرگانی: سفارش هرگونه T.N.T ، نیتروسلولز، LSD ، اکستازی!! و... پذیرفته میشود! خوانندگان دائمی تخفیف ویژه دریافت میدارند! آهان ایلید در اشل صنعتی هم تولید میکنیم!!!!!!! فقط با ما تماس بگیرید!

شرکت ستاره آلدریچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

* طی یک اقدام انتحاری در امتحان دکترای ثبت نام شده شرکت نمیکنم! همش هم تقصیر هانی است. اون شیرم کرد نریم. تازه کلی رویاهای طلایی برام رقم زده. آینده طلایی من دارم میام!!!!!!!!

 

*در پی این اقدام انتحاری 30تومن پول سوت شد رفت هوا!!!!!!

 

این بود تازه ها از رادیو فردا....

 

پ.ن. جنبه چیز خوبیه. اگه Ph.D قبول شدید یادتون باشه شما هنوز همون آدم قدیم هستید فقط یه مرحله علمی بالاتر رفتید. یادمون نره درخت هرچی پربارتره، افتاده تره!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 21:19  توسط ستاره  | 

سه شنبه صبح سمینار دارم. هنوز کارهام تموم نشده. از شنبه که برگه های اطلاع (میشه بهش گفت آگهی؟؟)  چسبوندم به در و دیوار که همه ببیننش و بیان سمینارم! هر کی رو هم دیدم بهش گفتم فراموش نکنی! حالا دور از جونتون مثل سگ پشیمونم!دارم فکر میکنم چه جوری جلوی اینهمه آدم برم سمینار بدم! فکر کن هنوز powerpoint آماده نیست. هر چی جون میکنم هی یه جاش میلنگه! کلافه شدم. گنــــــــــــــــــــــــــــاه دارم. برام دعا کنید.

 

پ.ن. از الان دل و روده ام داره بهم می پیچه از استرس.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 20:23  توسط ستاره  | 

چندوقت پیش ماهبد جایی کار داشت منم همراهش رفتم. من پایین ساختمون منتظرش شدم. چند نفر اومدند و رفتن بالا. یه پسر همسن و سال ماهبد هم اومد و رفت بالا. حس ششم گفت این باید دوست ماهبد باشه! که مثل همیشه درست گفت. بعد ماهبد کارش تموم شد و اومد پایین گفت اون پسره رو دیدی؟

 گفتم آره.

گفت فلانی بود اومده بالا میگه: واااااای بچه ها یه دختره وایستاده پایین تیکه! (باغلظت خوانده شود!)(بعد رو به ماهبد) وای ماهبد داشتی میومدی بالا ندیدیش؟

ماهبد:

من:  

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 22:11  توسط ستاره  | 

نمیدونم به نظر تو قشنگترین صدای دنیا چیه، اما میدونم که به نظر من قشنگترینشون زمزمه های شبانه تو توی گوش منه. همونهایی که فقط من میشنوم و تو و نه هیچکس دیگه، همونهایی که من رو تا عرش میبره، همونهایی که وقتی میشنوم لال میشم حتی نمیتونم بگم منم همینطور! نمیدونم چرا شاید چون فکر میکنم اگه چیزی بگم حرمتش رو میشکنم، شاید چون فکر میکنم اگه لب باز کنم از عرش سقوط میکنم. نمیدونم، اما میدونم وقتی تو چشمات نگاه میکنم، وقتی تو نگاهم میکنی، دیگه جز اون چشمها چیزی نمیخوام حتی دنیا رو، دیگه جز صاحب اون چشمها، صاحب اون نگاه هیچی نمیخوام. فقط میخوام ثانیه ها وایسند، زمین و زمان از حرکت وایستند، اون لحظه تموم نشه. نمیدونم چرا عشق هم تو رو کم میاره، حتی اشکهام. کاش این لحظه ها پایانی نداشت، کاش می دونستی که بی تو هیچی نیستم، حتی خودم هم نیستم، کاش میتونستم حجم عشقم رو بهت نشون بدم، کاش می تونستی گرماش رو حس کنی، کاش... افسوس که با خودم عهد کردم نذارم آتش عشقم بالهای آزادی تو رو بسوزونه وگرنه می تونستی لمسش کنی.

نمیدونم چرا هر وقت از تو می نویسم هوای دیده بارانی میشه. کاش خدا صدام رو بشنوه، کـــــــــاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 23:39  توسط ستاره 

خب این پست رو خیلی قبل تر از اینها باید مینوشتم اما مسافرت نذاشت بعد از اونهم قضیه فیل.تر شدن دیگه دل و دماغ واسم نذاشته بود که بنویسم. فعلا که با افزودن دبلیو میشه بلاگ رو دید اما گویا تو کرمانشاه و شمال همچنان فیل.تره! فعلا اینجا مینویسم اگه اوضاع وخیم شد باید کوچ کنم برم یه جای دیگه. خدا خودش به ما رحم کنه. آمین

خب قصه از اینجا شروع شد که دلقک توی یکی از پستهاش بهم لینک داد. منم خوشحال و خندان از افزایش ویزیتورهام داشتم واسه خودم حال میکردم. تا اینکه طبق عادت همیشگی قبل از خواب رفتم بلاگ رو چک کردم! دیدم کامنت دارم، با ذوق رفتم خوندمشون.دیدم مضمونش اینه:

 

آخیشششش! بالاخره در این وبلاگستان یکی رو تونستم پیدا کنم که هم رشته (تو بخون همدرد!!!) خودم باشه (خودت خوب می دونی شیمی چه درد بی درمونیه - البته من عاشقشم ها) خیلی خوشحال شدم که اینجا رو دیدم. از وبلاگ سهیل اومدم اینجا... منم مثل خودت فوق آلی ام.  راستی تو کجا درس خوندی؟ (اسامی و ... که بکار بردی آشنا بودن یه جورایی)

 

آدرسی که برای وبلاگش گذاشته بود باز نمیکرد. از فکر اینکه یکی از همکلاسیهام باشه یخ کرده بودم، انگار لختم کرده بودند و برده بودن وسط محوطه دانشگاه. نمیدونید چه حس بدی بهم دست داده بود. (حالا یه شب قبل از سفرمه) تموم ذهنم از این سوال پر شده بود که یعنی همکلاسیمه؟ کدومشون میتونه باشه؟ اگه ندا یاشه؟ یا آنی باشه چی؟(دوتا از آمارگیرهای دانشگاه) وای خاک عالم جواب هانی رو چی بدم؟! چه جوری به اون بگم؟! من رو میکشه! اون بنده خدا که اصلا نمیخواست بلاگ بزنه تو مجبورش کردی، حالا چی میخوای جوابش رو بدی؟(اعتراف میکنم بیشتر از خودم نگران هانی بودم!) خلاصه تمام این مدت داشتم با ادرس بلاگش ور میرفتم شاید باز شه بفهمم از کجاست اما نشد که نشد! نمیدونم اون شب چطوری خوابیدم. حالا یه چیزی هم بود که مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود (هانی لطفا این قسمت رو نخون!) و اون این بود که حس میکردم مستر اینجا رو میخونه! البته به هانی تا این لحظه چیزی نگفتم چون سکته میکرد! (اما حالا گفتم!) این رو وقتی داشتم IPها رو چک میکردم فهمیدم. البته هنوز شک دارم. اما اون لحظه فکر کردم اگه مستر باشه چی؟؟؟ هیچکس جز ماهبد و هانی نمیدونن من بلاگ دارم حتی دیانا!! حالا برام خیلی سخت بود که یکی پیدا شده باشه من رو بشناسه بشینه تموم احساسات من رو بخونه... نمیتونم حسم رو توصیف کنم. اینکه یکی پی به درونیاتت ببره سخته. سه سوت جلسه عبور از بحران با هانی تشکیل دادم! اون اصلا گوش نمیداد ببینه من چی میگم فقط یه سره داشت حدس میزد کی ممکنه باشه! حالا اینقدر هم هول شده بود اسم کسایی رو میاورد که میمردی از خنده! طرف فوق تجزیه بوده فرق موس با کیبورد رو نمیدونه! یعنی حتی بلد نبود ID بسازه و دنیای اینترنت کلا تعطیل! حالا میخواد بیاد بلاگ بخونه! خلاصه اینکه داستانی داشتیم. تا اینکه فردا آدرسش رو واسم گذاشت و باهم چتیدیم. اولش من رو بمباران کرد از سوال! منم آخر محتاط جوابش رو میدادم تا اینکه بیشتر دوست شدیم و دیدم چه دختر نازنینی هست. خلاصه فائقه جون مخلصیم

اینهم از دنیای شیمیست ها...

 

پ.ن. اگه یه همکار دیدید زیاد ذوق زده نشید به طوریکه آدرس اشتباه بذارید! فکر قلب اون بدبخت رو هم بکنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 23:6  توسط ستاره  |