تبليغاتX
شکلات

اين وبلاگ به آدرس


www.3tareh.net 

 

منتقل شد

 اگر به اينجا لينک داده ايد لطف کنيد و آدرس جديد را جايگزين نمائيد

                                                                            با تشکر: ستاره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 14:59  توسط ستاره 

بنابه گزارش ها از ايران پانزده تن از دانشجويان دانشگاه مازندران روز دوشنبه (27 فروردين، 16 آوريل) توسط افراد ناشناس بازداشت شده اند.

گفته می شود اين بازداشت ها از جمله به دليل اعتراض دانشجويان به بازداشت دانشجويی ديگر از دانشگاه بابل صورت گرفته است. پس از بازداشت دانشجويی به نام بيژن صباغ، که از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه مازندران است، شماری از دانشجويان دست به تجمع اعتراضی و اعتصاب غذا زدند که اين جريان تا عصر روز يکشنبه (26 فروردين، 16 آوريل) ادامه داشته است. نيروهای لباس شخصی صبح روز دوشنبه (27 فروردين) در دانشگاه مازندران پانزده تن از دانشجويان را بازداشت کردند.دفتر روابط عمومی تحکيم وحدت، بزرگترين تشکل دانشجويی ايران، ضمن اعتراض به اين اقدام گفته است: "ورود نيروهای لباس شخصی به دانشگاه يادآور حوادث تلخی مانند حادثه کوی دانشگاه تهران است."به گفته اين تشکل دانشجويی، سعيد يعقوبی نژاد، علی تقی پور، ضيا نبوی که در اعتصاب غذا بوده اند از جمله بازداشت شدگان هستند و هنوز اطلاعات مشخصی از وضعيت آنها در دست نيست...ادامه خبر  منبع: بی بی سی 

ناآرامي در دانشگاه مازندران بالا گرفت

احضار، محروميت از تحصيل و زندان پاسخ هايي بوده که نهادهاي دولتي تا به حال به مطالبات دانشجويان دانشگاه مازندران داده اند. در ادامه همين برخوردها، بامداد روز گذشته، بيش از 15 تن از دانشجويان فعال دانشگاه مازندران از جمله مسئولان انجمن دانشجويي و شوراي صنفي در يورشي گسترده توسط ماموران لباس شخصي دستگير شدند. دستگيري هاي گسترده دانشجويان دانشکده بابل پس از آن صورت مي گيرد که شنبه هفته جاري، بيژن صباغ عضو سابق انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه مازندران، متعاقب محکوميت به يک ترم محروميت از تحصيل، توسط ماموران اطلاعات در برابر دانشگاه دستگير شد. يکي از دانشجويان عضو انجمن اسلامي اين دانشگاه در گفتگو با روز، گفت: "طبق اطلاعاتي که داريم، بيشتر از 15 نفر دستگير شده اند که اسامي تعدادي از آنها که تا به حال روشن شده عبارت است از "سعید یعقوبی نژاد( دبر انجمن اسلامی دانشجویان)، عمید مشرف زاده( دبیر سیاسی انجمن اسلامی دانشجویان)، سید مهدی شریف النسبی(دبر شورای صنفی)، سید ضیا نبوی(عضو انجمن اسلامی دانشجویان)، علی تقی پور(عضو انجمن اسلامی دانشجویان)، علیرضا کلار استاقی نژاد، جواد میر شفیعی، رامین آجرلو، سیاوش سلیمی، علی کیایی، هومن شریفی و نجات الله افشار." اين دانشجو در ادامه گفت: "دانشجويان بازداشت شده، دوشنبه شب در دانشگاه اعتصاب غذا كردند و در دانشگاه ماندند، اما ساعت 3:30 صبح توسط افراد ناشناس يك جا ربوده شدند و هيچ كس از وضعيت آنها خبر ندارد و معلوم نيست که نهاد اقدام کننده سپاه است يا وزارت اطلاعات؟" برخورد با دانشجويان و بازداشت آنها با اعتراض گسترده دانشجويان روبه رو شده و از جمله به درگيري هاي فيزيکي در دانشگاه مازندران کشيده است.ادامه خبر   منبع: روز آنلاین

برخورد با دانشجويان دانشگاه مازندران ياد و خاطره 18 تير 78 را زنده ميکند

دبير سياسي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران گفت: متاسفانه اینگونه اعتراضات مدني معمولا از سوي نظام، امنيتي و سياسي تلقي شده و برخوردهاي متفاوت از آنچه بايد باشد، با آن مي‌شود چنانكه در واقعه اخير دانشگاه مازندران شاهد بوديم؛ در اين واقعه به شكلي شديدتر از قبل به طوري كه پس از مدت‌ها نيروهاي انصار و لباس شخصي كه كمتر در صحنه علم و فرهنگ دانشگاه حضور پيدا كرده بودند، اين بار به طور سازمان‌يافته وارد اين مكان فرهنگي -كه سنخيتي با آنها ندارند- شدند و با بازداشت 15 دانشجوي دانشگاه بدون هيچ‌گونه مشخصات و انتقال آنها به مكان نامعلوم و با هتك حرمت مكان مقدس دانشگاه، ياد و خاطره 18 تير 78 را زنده كردند و لكه ننگين ديگري را از عملكرد خود در تاريخ به ثبت رساندند...ادامه خبر   منبع:روزنا

پ.ن. تحصن ها به کلیه دانشکده های دانشگاه مازندران کشیده شده. این داستان ادامه دارد. منتظر باشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 17:10  توسط ستاره  | 

زمان: ظهر تابستان، ساعت عمله! (این ساعت زمانی است  در تابستان که  آدم های عمله* و بی فرهنگ در خیابان موج میزند! دقت شود که در زمستان این مساله به حداقل خود میرسد!)

 

پیش نیاز برای آقایان: همیشه این ساعت بیرون رفتن همراه است با نفرین خود و آبا و اجداد! خانومهای عزیز این مرز و بوم کاملا درک میکنن چی میگم! اما چاره چیست بعضی وقتها مجبوری! در همین حین دو تا از این عمله ها دنبالت میفتن! و شروع میکنن به تعریف و ستایش! زیباییهای برخی از برجستگیهای بدنت! خب تجربه نشون داده که در اینجور مواقع بهتره نشون بدی کری و تا زمانیکه دستها فعال نشد و به سمت زیباییها نرفت عکس العمل نشون ندی. بی اعتنایی برای این دسته افراد حکم مرگ موش رو داره! (حالا چرا مرگ موش خودم هم نمیدونم!) در عین حال حواست به دستها هم باید باشه! در کل باید خیلی زرنگ باشی! خب همین دیگه بسه میریم سر واحد اصلی!

 

مواد مورد نیاز: همان زمان ذکر شده، دو عدد عمله! و یک عدد ستاره خانوم!

 

عمله1: آهای خوشگله... (ذکر زیباییها!)

عمله2: ... (تایید حرفهای شماره 1!)

ستاره خانوم: ... (در حال فحش دادن به آبا و اجداد خودش و عمله ها و باعث و بانی بیرون اومدن در این ساعت! البته تو دلش!!)

... (این نقطه چین ها به مدت چند دقیقه (که قد یه قرن میگذره) و به طول و چند صد متر ادامه داره!!

عمله1: اه بابا یه چیز بگو دیگه. یه نگاهی چیزی! (در اینجا فرمول بالا جواب داده و به ستوه آمده!)

عمله2: ولش کن بابا. حالا فکر کرده لعیا زنگنه است اینقدر کلاس میذاره!!!!!!!!!

ستاره خانوم:

نکته کنکوری: لعیا زنگنه واحد سنجش زیبایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته لیلا فروهر هم استفاده میشه که تا حالا به من نگفتن!!!!!!!!!!

پیام بازرگانی: به کلیه کسانی که فقط و فقط یک وجه اشتراک ظاهری بین ستاره خانوم و لعیا زنگنه بیابند هزینه سفر به خانه خدا همراه آن عزیز! اهدا می گردد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

* عمله: انسان بیکار و بیعار و انگل اجتماع. با کارگران عزیز اشتباه نشود. تنها وجه اشتراک این دو در عمل کردن دستهاست! البته این کجا و آن کجا! که متاسفانه در نوشتار جناس تام دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 22:22  توسط ستاره  | 

 

چرا ماها اینقدر دوست داریم کارهای خودمون رو مهم جلوه بدیم کارهای دیگران رو بی ارزش؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 23:8  توسط ستاره  | 

چند وقت پیش با دوستی صحبت میکردم، بحث به جایی کشید که یهو من جوگیر شدم گفتم فلان وبلاگ رو میخونی؟! بعد آدرس وبلاگ رو دادم گفتم حتما بخون خوراک خودته! حالا از اون طرف خودم چپ و راست میرم اونجا کامنت میذارم! نابغه ام به خدا! حتما حدس زدید چی شده؟! دیشب دیدم که بعله ایشون هم اونجا کامنت فرمودند! اول فکر کردم اشتباه میکنم بعد که آدرس میل ایشان را دیدم شکم به یقین تبدیل شد! امیدوارم که سر از اینجا در نیاره! کار خدا رو میبینی؟ اونهایی که دوست داری سر از اینجا در بیارن با اینترنت قهرن! حالا اونهایی که نمیخوای اینجوری سوتی میری. ای خـدا... خلاصه اینکه چه میکنه این ستاره خانوم!

 

پ.ن. فکر کنم به جای اینکه امسال رو سال بدون اعتیاد به اینترنت نامگذاری کنم، بهتر بود سال چگونه سوتی ناجور ندهیم بنامم!

پ.ن.2: کامنت دونی رو باز گذاشتم. بچه های خوبی باشید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 14:11  توسط ستاره  | 

لعنت به این هوای دلگیر پاییزی که انگار یادش رفته باید بهاری باشه! وقتی این هوا دلگیر و ابری میشه دل ابر هم میخواد بباره، انگار میخوان به یادت بیارن که اینجا هنوز ایرانه! انگار هنوز میخوان بگن که شاید یه جای دیگه دنیا آسمون این رنگی نباشه، شاید هنوز آبی باشه. آخه از چی بنویسم؟ نه حسش هست نه دل و دماغش. وقتی این هوا دلتنگیهات رو به یادت میاره، وقتی آسمون و زمین سر نامهربونی داره از چی میشه نوشت؟ شدم مثل این گیرنده های عصبی. وقتی تحریک میشن پیام میفرستن وقتی به طور مداوم تحریک شن دیگه پیامی ارسال نمیشه! الان منم همینم بی تفاوت. اینقدر مشکلات وارد شد که بدنم دیگه به هیچ پیام محیطی واکنش نمیده. آدم میره تو خودش تو دنیای درون. دوستی گفت چرا از شیمیتهای اخراج شده ننوشتی؟! از چی بنویسم؟ اینکه اولیش نبود. اینهمه به در و دیوار زدیم چی شد؟ اینها همه بازتاب عملکرد بد ماست صدامون هم به هیچ جای دنیا نمیرسه چون اون موقع که باید درست عمل میکردیم نکردیم. حالا بگیم چی؟ وقتی مقالات همه در عرض یک هفته ریجکت میشن، وقتی یه شرکت معتبر به خودش اجازه میده مواد شیمیایی نامرغوب به ایران صادر کنه، دیگه چه کشکی چه دوغی؟ دروغ چرا، اخراج این عزیزان حتی اندکی مرا متعجب نکرد. حتی اگه یه روز کلیه دانشکده های شیمی غیر فعال شن هم تعجب نمیکنم. حتی اگه دیگه هیچ مدادی هم به ایران صادر نشه بازهم تعجب نمیکنم...

این سیناپس های من چرا عمل نمیکنن؟؟؟؟؟ لعنت به این هوا. پس بهار کو؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 12:2  توسط ستاره 

این عزیز سبب شد تا عزممان را جزم کرده این پست را که هزار سال است نوشته ایم را پابلیش فرماییم! با تشکر ویژه از ایشان.

نمیدونم چرا صاحبان موتورهای جستجو یه مترجم فارسی نمیارن تا واژه(گل واژه!)های سرچ شده رو واسشون ترجمه کنند تا یه دل سیر بخندن! البته همون بهتر که به ذهنشون خطور نکرده!! به لیست زیر توجه فرمایید:

 فیلم در حال پخش چکامه چمن ماه

عکسهای خانوادگی مهدوی کیا

Sms میزنی جواب نمیده (به درک!)

مدل بستن روسري

قشنگترین آرایش چشمها

فواید سربازی رفتن (احتمالا تحقیق مربوط به آمادگی دفاعیش بود!!!)

عکسهای دختران از کیش

عکسهای ارتباط حیوانات (این دیگه آخرشه! انحراف جنسی داره فکر کنم!)

شب با شوهر

دیگه دنبالم نگرد (چشم!)

دنبل (من اشتباهی دنبال رو نوشتم دنبل این بیچاره اومد تو بلاگ من! از همینجا پوزش می طلبم!)

دستور زبان فارسی دوره راهنمایی

خیانت به همسر (دیگه خیانت که سرچ نمیخواد! چیزهای دیگه میخواد!)

خدايا چي بنويسم ( مثل من می مونه!! انگار واجبه بنویسه!)

چگونه بفهمیم ignore شدیم

جیش کردن وایستاده (احتمالا دختر بوده میخواسته یه راهی پیدا کنه واسه رسیدن به بزرگترین آرزوش!!!)

تولید شکلات از کی شروع شد؟

یه چیز جالب (؟)

نبرد قادسیه

ب+ک+ن توش (ببخشین؟؟ آقا محیط خانوادگیه! زن و بچه اینجا نشستن!))

بی حسی برای اپیلاسیون (اگه پیدا کردی ما رو هم بی نصیب نذار. قربون دستت!)

اگه بعضی وقتها ناراحتت میکنم

زنگ موبایل چکامه چمن ماه در سریال پرواز در حباب!  (چی بگم والا؟!)

از توی اتاق صدای آه و ناله می آمد!  (پدر فیل.تر بسوزه که باعث میشه مردم اینهمه خلاقیت نشون بدن!)

شماره تلفن دختر اراکی!

شماره تلفن دختر همدانی با عکس!  (خب بابا آدم اینهمه فراخ! پاشین برید تو شهر شماره بدید دیگه!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 0:22  توسط ستاره  | 

خب تعطیلات یک قرنی! نوروزی هم به پایان رسید و امروز بر آن شدیم که راهی مکان علم شویم و در تحصیل آن بکوشیم!!! القصه دیشب مثل بچه های خوب زودی جیش،بوس،لالا کردم (ساعت یک!) که صبح زود پاشم! از آنجایی که بدنم به شب زنده داری عادت داشت تا ساعت سه داشتم تو تخت وول میخوردم! و بازهم از آنجا که بیش از یک ماه بود که صبح زود بلند نشده بودم صبح که موبایل بدبختم جانفشانی میکرد تا من رو بیدار کنه ذهنم داشته سرچ میکرده که این صدای چیه!!! حالا شما حساب کنید که این ذهن من سیستم سرچش دستیه!!! یعنی دونه دونه در فایلها رو باز میکنه به پرونده ها نگاه میکنه تا گزینه مورد نظر یافت شود!!! خب میتونید حدس بزنید موبایلم به چه روزی افتاد. فکر کنم همسایه های مجتمع روبرو هم بیدار شدند اما من نه!!! خلاصه فایل مورد نظر پیدا شد و فهمیدم که صدای چیه! اون رو خفه کردم و دوباره لالا!!! در گیرودار خواب نوشین بامدادی(ساعت هشت!) یییهو خانم دکتر بر ما وارد گشت (نه از اون لحاظ نه!) و خواب نوشین به خواب زهرمار تبدیل شد و بیدار گشتیم! من همه کارهام روتین. این شلمان رو دیدید؟ خب من ستاره شون هستم! در تمام مدت تحصیل دانشگاهی یه مدل آماده شدم، صبحانه یک لیوان شیر نسکافه نوشیدم و ... حالا فکر کنید امروز یک ساعت داشتم فکر میکردم مراسم آماده شدن صبحگاهی چی بوده! خلاصه بازم مغزم به همون مدل ذکر شده سرچ کرد تا گوشی اومد دستم! خلاصه راهی دانشگاه گشتیم و مردیم بس که سال نو مبارک و این حرفها گفتیم! وای قسمت ماچش که دیگه بماند! خلاصه این از اولین روز ما!

خب مثلا من اگه اینها رو نمیگفتم شما شب نمیتونستید بخوابید! بس که حرفهام مهم بود!!

 

پ.ن.1: فکر کنم از این خل بازیهام فهمیدید که اوضاع روحیم داره خوب میشه!!! ممنون از مهربونیهاتون.

پ.ن.2: از سیزده بدر تا حالا انگشت اشاره دست راستم مصدوم شده (حتما میتونید حدس بزنید چرا. بس که شر هستم!) درد به مچم سرایت کرده امیدوارم کار بیخ پیدا نکنه!

پ.ن.3: خب حالا میتونید شدت اعتیاد رو حدس بزنید دیگه؟؟ با این دست دارم تایپ میکنم!!! نوبرم به خدا!

پ.ن.4: اگه گفتین این پست چند تا علامت تعجب داشت؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 21:46  توسط ستاره  | 

نه حوصله نوشتن هست و نه حوصله آپ کردن. خراب بودن کامپیوتر هم مزید بر علت شده. حتی حوصله وبلاگ خونی و کامنت گذاری هم ندارم... خلاصه اینکه هوای حوصله ابری است کمی تا قسمتی طوفانی در برخی مناطق همراه با تگرگ! امیدوارم هوای دیده بارانی نشه. روزگار خوبی رو نمیگذرانم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 20:57  توسط ستاره  | 

خب قصه از اونجا شروع شد که سهیل توی آخرین پستش (تا این لحظه) راجع به دختری نوشت به نام نازنین و کمی بیرحمانه نوک پیکان رو تنها و تنها به سمت اون نشانه رفت. واقعا تا حالا از خودتون پرسیدین که چرا این رفتار قدیس وارانه از دخترها سر میزنه؟ چرا همه اصرار دارن بگن که تو اولین نفری؟؟ چرا هنگام صکص احساس گناه میکنن؟

یه دختر از وقتی که خیلی کوچیکه (خیلی کوچیکتر از این حرفها که اصلا بفهمه صکص چیه!) تو گوشش، جونش، مغزش فرو میکنن که صکص بده، ارتباط با مرد بده، تو مدرسه، تو خونه، مامانش، خاله اش، مامان دوستش، معلمها، زن عمو و ... همه و همه میگن بده یه وقت این کار رو نکنی. قصه هایی که برامون تعریف میکنن همیشه شاهزاده عاشق دختری میشه که توی یه قصر زندگی میکنه و آفتاب و مهتاب ندیدتش. بهش یاد میدن، تو مغزش فرو میکنن که هیچوقت نذار مردی بهت دست بزنه اگه دست زد دیگه هیچ مرد دیگه ای تو رو دوست نخواهد داشت! اونهم اگه تو رو دوست داشته باشه بهت دست نمیزنه بلکه میاد خواستگاریت تا با هم ازدواج کنید! به این جمله ها خوب دقت کنید. بهت یاد میدن که صکص یعنی نابودی رابطه و عشق. هر دوست داشتنی منجر به ازدواج خواهد شد وگرنه طرف دوستت نداشته! نخندین اصلا خنده دار نیست متاسفانه واقعیت جامعه ماست.  حالا شما تصور کنید دختری رو که مردی رو دوست داره و این رابطه به صکص یا حتی یک بوس کوچولو می انجامه. میتونید تصورات دخترک رو ببینید؟ یعنی دیگه دوستم نداره؟ یعنی باید دور همه چی خط بکشم؟؟ من خیلی دختر بدی هستم مثل همونهایی که واسم تعریف میکردن!و... و بحران و تقلا از همونجا آغاز میشه و اثبات برای اینکه من فقط با تو رابطه داشتم (یعنی من رو دوست داشته باش، یعنی من دختر بدی نیستم!) و تلاش برای اینکه رابطه یه جورایی به سمت ازدواج کشیده شه تا باور کنن که دوستشون داشند!! تا باور کنن دختر بدی نبودن!

بیرحم نباشیم این حرفها و کارها ریشه در کودکیهایمان دارد. تا سن قانونی این عمل بد بود، بد بود و بد بود. وقتی تا مغز استخونت از این حرفها پره خیلی وقت میبره تا خودت رو بشناسی و درک صحیحی از روابط انسانی و اجتماعی پیدا کنی. خیلی وقت میبره بفهمی بابا اصلا چیز عجیبی نیست یه حسه مثل بقیه حس ها. دقت کردین که اکثر دخترها در اولین رابطه غیر رسمی خود ناخودآگاه به گریه میفتن؟؟ این گریه ناشی از برخورد افکار قدیمی و یافته ها و شناخت نوین است. اشتباه نشه من قصد دفاع از نازنین رو ندادم و حتی فکر میکنم باید زودتر از اینها به این درک می رسید اما غیر منصفانه است که بدون در نظر گرفتن جامعه و فشارهای اجتماعی چشممون و ببندیم و بگیم ابله! شاید تو که پسری هیچوقت ندونی که فشار اجتماعی یعنی چه. چون از اول به تو یاد دادن که سرت رو بالا بگیری، سینه هات رو بدی جلو و بگی پسرها شیرن اما ما همیشه با شونه های پایین موش ماجرا بودیم. هیچوقت نذاشتنن قد علم کنیم حتی نذاشتن بلند بخندیم! شادی کنیم هروقت هم که خودمون یاد گرفتیم قد علم کنیم نذاشتن... هرچند درک فشار اجتماعی برای تو که شیری خیلی سخته...

 

[این نوشتار ناقص است. به گسترش آن کمک کنید.]

پ.ن. مطلب خیلی از هم گسیخته است چون با عجله نوشته شده. قصد دفاع از هیچ از هیچکس و هیچ عقیده ای نبود. تنها بیان مزخرفاتی بود که تو مغزمون کردن. یادمون باشه هنوز اینجا ایرانه!

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 14:24  توسط ستاره  | 

شما آدم خل و ملنگ دیدین تا حالا؟ خوشبختم من ستاره شون هستم! وایسین الان میگم چرا!

خب دو روز پیش ماهبد زنگ زد که میام دنبالت ناهار بریم بیرون. منم خوشحال و خندان شال و کلاه کردم و زدیم بیرون. خیلی خوش گذشت کلی خوش بودیم تا اینکه بسرمون زد بریم آیس پک بخوریم! از این سر دنیا کوبیدیم رفتیم اون سر دنیا! در همین گذر از این سو به آن سو یکبار از خیابون جلوی خونمون گذشتیم (خب این به خودی خود اصلا چیز عجیبی نیست!) رفتیم آیس پک رو خریدیم و نوش جان فرمودیم و برگشتیم به سمت خونه ما! حالا شما یه اتوبان رو در نظر بگیرید به طول کلی کیلومتر! که دو سرش به میدون ختم میشه! اینقدر مشغول حرف زدن بودیم که از بریدگیها رد شدیم! و مجبور شدیم کلی راه رو الکی برگردیم. همینجوری داشتیم حرف میزدیم که آلمان رو بچسبیم یا فرانسه (یعنی من حرف میزدم اون گوش میکرد!) که یهو دیری دیرین! دیدم واااااای از جلوی خیابونمون گذشتیم! بعد از هولم بهش گفتم بعد از این پیچه دیگه!!! در همین راستا میدان در جلوی چشمام هویدا شد! (بعد در اینجا ماهبد یه جمله ای میگه که من از رفتن به خارج! منصرف میشم!!) حالا چشمم که افتاد به میدون اصلا نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم فقط میخندیدم.

ماهبد: الان اگه کسی حواسش به ما بوده باشه میگه باز این خلها اومدن!!! خلاصه دوباره دور زدیم برگشتیم اینبار بریدگی رو دیدیم و همچنین خیابونمون رو! و من به خونم رسیدم! (بعد از n-بار طی طریق!)

 

پ.ن.۱: خب اون جمله این بود که عزیزم تو تو ایران راه خونتون رو گم میکنی وای به حال کشور غریب! منم کم نیاوردم گفتم... (از این حرفهای عشقولانه دیگه!)

پ.ن.۲: آقا من این ورون رو خیلی دوست دارم. آرامش عجیبی به من میده و مهربونیاش که تمومی نداره. نمیدونید چه دختر ماهیه اگه میدونستید زودی میرفتید ارمنی میشدید تا باهاش دوست شید (دقت کنید ارمنی میشدید نه مسیحی! اینقدر که ماهه) ورون جونم از بابت همه چی مرسی
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 20:16  توسط ستاره  | 

 

فیلم: الماس خونین

موقعیت: دهکده سوخته و ویران...

 

پیرمرد: هی به این رفیق سفید پوستت بگو من رو نکشه!

وندی: اونم مثل بقیه دیوونه الماسه

پیرمرد: امیدوارم اینجا نفت پیدا نکنن چون معلوم نیست به سرمون چی میاد!

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 12:12  توسط ستاره  | 

خب سال نو هم به سلامتی آغاز شد و روزها هم مثل هم دارن طی میشن. امسال بنا به دلایلی جزء مسافرین نوروزی نبودیم! همه اقوام رفتن سفر و اصولا عید ما از سیزدهم به بعد آغاز میشه! فعلا که کسی نیست بریم خونشون عید دیدنی (غیر از بابابزرگم و مامان بزرگم!). از اونجایی که پیک نوروزی هم نداریم که حلش کنیم به دامان طبیعت، تلویزیون و آجیل!، و اینترنت پناه میبریم تا مسافرین برگردند! اما خدایی خیلی لوسه که اون موقع میریم عید دیدنی. فکر کن با یه قیافه خسته و داغون با اون مقنعه بیریخت و نفرت انگیز از دانشگاه بر می گردی میبینی کلی مهمون خوشگل و مامانی و ترگل ورگل خونتون نشسته که بوی عطرشون همه جا رو برداشته اون وقت تو بوی چی میدی؟ کلروفرم، اتر، اتیل استات و هگزان همراه با اسانس ایزوسیانید و تیول که زحمت این دو تا رو هانی و مستر میکشن! و میکنن تو حلق و جونت! خلاصه نشد که امسال هم مثل سالهای دیگه بریم سفر.

میخواستم امسال رو سال بدون اینترنت برای خودم نامگذاری کنم! دیدم خیلی ستمه. گفتم خوب سال بدون اعتیاد به اینترنت بهتره! از اونجا که من آدم بشو نیستم این نامگذاری فقط یک روز افاقه کرد! البته مقاومت کردم و چند روزی آپ نکردم اما تا دلتون بخواد کامنت گذاشتم! آدم که نمیشم! حالا از این به بعد منتظر وقایع نوروزی من باشید!

 

پ.ن. هر چی دلتون میخواد بهم بگید (اعم از جوات و جلف و بی کلاس!) به شدت با کلیپ " مجریها باید برقصن" حال میکنم! مخصوصا قسمت هایی که ویدا و علیرضا میرقصن! و همچنین رقص هانری که خیلی بامزه است!

+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 14:2  توسط ستاره  | 

بهار مال کسی است که دلش پر از شکوفه باشد،

                                                                  مثل درخت

بهار مال کسی است که بخشنده و مهربان باشد،

                                                                   مثل زمین

بهار مال کسی است که دلش بزرگ، پاک و زلال باشد،

                                                                 مثل آسمان

                     

بهار مال کسی است که مثل خود بهار باشد،

                                                  سرسبز و مهربان و پاک...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 12:37  توسط ستاره  | 

خب امسال هم با همه خوبیها و بدیهاش به پایان رسید. من زیاد عادت ندارم از روزگار بنالم پس نیمه پر لیوان رو میبینیم و جوجه هام رو میشمارم! درستش هم همینه. چیزهایی که امروز داریم آرزوهای دیروزمون بوده نباید ناشکر بود. پارسال تو این خونه نبودم، این اتاق رو نداشتم، این موقعیت رو پیش خانم دکتر نداشتم، ماهبد رو نداشتم، خیلی چیزها رو نداشتم، حتی این وبلاگ رو. یعنی وبلاگ داشتم اما تعلق خاطری بهش نداشتم، حتی ویزیتور هم نداشتم. اما خب الان همه اینها رو دارم. شاید خیلی چیزهایی رو که میخواستم بدست نیاوردم اما خب شاید با یکم تلاش بیشتر در آینده بدست بیارم. امسال شاید از نظر عاطفی سال پر از بحرانی بود اما خب الان ماهبد هست و اوضاع آروم شده...

باید واسه سال جدید برنامه ریزی کرد، هدف تعیین کرد. نمیدونم سال دیگه همین موقع کجای دنیا وایستادم، نمیدونم چه شرایطی دارم اما امیدوارم از امسال هم بهتر باشه. هم برای من هم برای شما.

یادتونه باشه شما هم نیمه پر رو نگاه کنید و جوجه هاتون رو بشمارید.

 

پ.ن. سگ مرده لگد زدن نداره!

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:58  توسط ستاره  | 

خب این پست رو خیلی وقته میخوام بنویسم اما یه شرایطی پیش اومد که تا حالا ننوشتم. از اسم این پست معلومه راجع به چیه! آره قربونش! درست حدس زدید شراگیم! یه مدت تو این بلاگم زیاد نقل و قول از شراگیم کردم، یا تو کامنتدونیش با خارخاسک کل کل کردم ملت فکر کردن چه خبره! شری یکی از دوستهای خوبه منه اما دیگه روابط عشقی که نداریم!! خلاصه کار به جایی رسیده بود ملت میومدن میگفتن وااای ستاره جون ببخشید ما امروز با شری صحبت کردیم یه وقت از ما ناراحت نشی! بعضی ها هم که میگفتن هر چی باشه شما رقیب ما هستی!!! خلاصه بند و بساطی داشتیم. بعد هم که توضیح میدادم خبری نیست شروع میکردن که آره من عاشقش شدم! اما زیاد من رو تحویل نمیگیره بعد هم هورهور اشک میریختن (دروغ چرا؟ این تیکه رو حدس زدم!) خلاصه کار به جایی رسیده بود که دیگه داشتم به این یقین میرسیدم که هر رابطه عشقی که تو نت رخ میده حتما یه طرف قضیه شراگیمه!!! خلاصه دیگه تقریبا شرطی شده بودم. با هرکی چت میکردم و صحبت به عشق و عاشقی میرسید و طرف میگفت آره با یکی تو نت آشنا شدم منم ناخودآگاه میگفتم: تصادفا اسمش شراگیم نیست؟؟!!! این قضیه تا دنیای واقعی هم کشیده شد! هرکی میگفت آره یکی هست... من و هانی میگفتیم حتما اسمش شراگیمه!! و کلی هم میخندیدیم طرف هم تو کف میموند که ما داریم از چی حرف میزنیم!!! و این داستان همچنان ادامه دارد...

 

توضیحات: میدونم که با این پست گور خودم رو کندم!!! اما بدانید و آگاه باشید که قصد بدی نداشتم.

 

پیام بازرگانی: چگونه در یک نگاه مقبول شراگیم واقع شویم! تنها با ما تماس بگیرید. تضمینی!!! بدون کنکور. همراه با اساتید بین المللی! خوانندگان دائمی از تخفیف ویژه برخوردارند!

 

پ.ن. شری جون اینهمه جذابیت رو از کجا آوردی؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 20:16  توسط ستاره  | 

زمان: بعد از پخش آگهی قرعه کشی بانکها

مکان: منزل ما، یک مهمانی خانوادگی

 

دایی جان: اگه صد میلیون داشتید چیکار میکردید؟

... (این صدای همهمه جمع است که دارن پول رو با آرزوهاشون تطبیق میدن!)

 

دوباره دایی جان: خب ستاره حالا نوبت توئه. تو چیکار میکردی؟

بنده خانوم!: خب با این پول میرفتم تو یه دانشگاه توپ درس میخوندم دکترام رو میگرفتم!!!

همه:

دایی جان: حالا اگه یه میلیارد داشتی چیکار میکردی؟ (خودش ادامه میده!) نمیخواد بگی خودم میدونم! حتما میرفتی یه دانشگاه میساختی خودت هم اونجا تدریس میکردی!

من: واااااای شما از کجا میدونید؟؟!!!

صدای جمع: اه ستاره حالمون رو بهم زدی با این آرزوهات! تو سر تو غیر از فکر درس و دکترا چیز دیگه ای هم پیدا میشه؟؟؟

من (تو دلم!): اوه اگه بدونید تو ذهنم چه بازار شامی برپاست! شتر با بارش اون تو گم میشه!!!!

 

پ.ن. یکی از این مسوولین عزیز بپرسه چرا من رو فیلتر فرمودن؟؟؟ من هنوز نمیتونم بلاگم رو ببینم یکی بدادم برسه!

پ.ن.2: در راستای پینوشت اول داریوش جان عیدی ما یادت نره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 0:8  توسط ستاره  | 

به یک ساعت ساز مجرب جهت تنظیم ساعت بیولوژیک نیازمندیم! مشکل از اونجا ناشی میشه که این ساعت هرصبح ساعت چهار و نیم آلارم کشان من رو بیدار میکنه که مثانه ات پره!!!! مردم بس که از خواب نازنین بیدار شدم رفتم جیش کردم!!!!!

پ.ن. همچنان بر تصمیمم مبنی بر دختر خوب بودن هستم!

پ.ن.۲: دلم ابری است. فکر کنم راجع به یه نفر اشتباه قضاوت کردم. شاید هم عجولانه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 10:33  توسط ستاره  | 

300 the movie! خب گویا قراره یه بمب گوگلی دیگه راه بیفته. امیدوارم که کار کنه. برای اینکه شما هم بتونید تو بلاگتون بذارید به اینجا مراجعه کنید.

پینوشت بی ربط: تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی دختر خوبی باشم!

پینوشت بی ربط تر!: گویا دوباره فیل.تر شدم! خودم نمیتونم بلاگم رو ببینم

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 14:10  توسط ستاره  | 

حاج آقا مسالةٌ!

حکم دو تا آدم خل و ملنگ که جان عمه شون عاشق هم هستند، اما حتی نمیتونن بدون حضور من بدون جنگ و دعوا دو تا کلمه با هم حرف بزنن چیه؟؟؟

دختره در دسته سوء تفاهمات رده بندی میشه، پسره در دسته دهن بینان حاد! حاج آقا قصاص  هم واسشون کمه!

 

پ.ن. خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که این دو تا خل و چل رو گذاشتی تو دامنم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 13:23  توسط ستاره  | 

مقدمه: این پست کلا سر و ته ندارد. دنبال چیزی نگردید! فقط تراوشات ذهن پریشان من است!بعدا نگید نگفتی!

 

خب استاد گرانمایه رسما دهان ما را آسفالت فرمود! به زور میخواد از آدم زکریای رازی بسازه! والا به خدا. احتمالا به زودی دنیا مندلیف دیگری را خواهد دید یا یه دیوونه زنجیری! از این دو حال خارج نیست! حکایت من هم شده حکایت اون مورچه که هشتاد بار اون دونه رو برد بالا هی افتاد، یا بوعلی سینا که چهل بار اون کتاب رو خوند! منم nبار یه آزمایش رو انجام دادم و جواب نداده حالا استادم گیر داده که این اگه جواب بده دنیا رو میترکونه! (به اگه بیشتر توجه کنید!) خلاصه از هفته دیگه دوباره در آزمایشگاه تلپ میباشیم و این خیلی خوشایندمان نیست.(بخصوص وقتی که بیش از نیمی از پایان نامه را تایپ فرموده باشید!)

میان برنامه: مادر گرامی الان به زمین و زمان گیر دادند. خدا امشب به دادمون برسه!

خب داشتم میگفتم، آره دیگه این از این. آهان امروز پی بردم که دوست نابابی هستم. لطفا از معاشرت با من جدا بپرهیزید! هانی هم معتاد شد. اون بنده خدایی که از ترس من پنج دقیقه پای نت مینشت و هی غر میزد اینترنت چه جذابیتی برات داره که هی میشینی پاش، الان گوی سبقت را هم از من ربود!

امروز یکی از دوستان دوره لیسانس اومد دانشگاه! (من بهش میگم کرم کتاب اونم همه داستانهاش رو به اسم کرم کوچولو امضا میکنه!) اومده گیر سه پیچ داده که بیا بلاگ بزنیم! هرکی بیشتر پست نوشت! ای داد بیداد! حالا گیر هم داده که اسمش رو چی بذاریم! مونده بودم چی بهش بگم! نمیدونید چه جوری دست به سرش کردم که بیخیال من شه! من تو همین یه دونه اش هم موندم! دیگه جونم براتون بگه آهان ما یه بار با این بهاره خانوم چتیدیم و به یه سری از سوالات خصوصیش پاسخ دادیم! اومد تو کامنت دونی زندگی ما و ریخت رو دایره!!! حالا ملت هم هی میان میگن وای چه قشنگ!!! نکنید این کارا رو زشته! آره قربونش!

همین دیگه. عجب ذهن پریشانی!!

 

پ.ن. ممنون از داریوش عزیز که به اینجا جلوه ای دیگر بخشید. شرمنده از بابت همه زحمات داریوش جان

پ.ن.2: همین الان فهمیدم ملاقلی پور هم رفت. باورم نمیشه. به قول مامان بزرگم آدم هیچی نیست. یه آه و یه دم. یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 21:54  توسط ستاره  | 

دیروز

تو را که مرور می کنم، تمام ذهنم بوی عشق می گیرد. آنوقت اتاق دلم شبیه خاطره کبوترخانه می تپد. کاش هیچوقت خاطره نشوی.

 

امروز

وقتی قرار است نباشی، زمان به نیامدنت گیر می کند. وقتی قرار است بیایی قلب ساعت به نبض زمان زنجیر می شود. وقتی که می آیی، همه خاکستری ها نارنجی می شوند.

 

فردا

وقتی خیال با تو بودن را، سنجاق می کنم به نگاه پنجره از همه چشمهای منتظر قشنگ تر می شود. امروز نگاه پنجره بوی تو را می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 21:39  توسط ستاره  | 

هانا وارد منزل میشود

سروناز: وااااااااااای هانا من نمیدونم چرا قیافه الویه ام یه جوری شده. الان مامان میاد، جوابش رو چی بدم؟

هانا: چی ریختی توش؟

سروناز: همون چیزهایی که شما میریزید اما نمیدونم چرا اینجوریه؟ ایناهاش ببینش

هانا: این که سیب زمینی نداره!

 

***

رزی: واااااااای ستاره نمیدونم چرا قیافه نیمرو این شکلی شده! انگار کشتنش!

ستاره: کوش؟

رزی: ایناهاش

ستاره: روغنش کو؟؟؟

 

***

فریبا: الان یه ساعته کیک رو گذاشتم تو فر. نمیدونم چرا نمی بنده. همینجوری مایع است.

ستاره: وا چرا؟ شاید آرد کم ریختی؟

فریبا: وااااااای اصلا یادم رفت آرد بریزم!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 12:2  توسط ستاره  | 

* سمینار به خیر و خوشی برگزار شد! سعی کردم به بچه ها نگاه نکنم تا تمرکزم بهم نخورم. همش به پاورپوینتم زل زدم!! در اینجا جا داره که از هانی نهایت تشکر را داشته باشم که nبار به سمینار من گوش داد و  وقتی صبح داشتم از استرس میمردم به دادم رسید و سایر عزیزانی که ما را با مهربانیهایشان یاری فرمودند.

 

* دیروز یکی از آزمایشگاههای شیمی دانشگاهمون منفجر شد! دقیقا روبروی آزمایشگاه ما بود! وای اگه بدونید چه وضعیت بحرانی بود. نزدیک بود بریم هوا. خیلی ترسیدیم. خدا رو شکر کسی صدمه ندید.

 

*انفجار در اثر تشکیل نیتروسلولز در داخل آون اعلام شده است. حالا برین سرچ کنید نیتروسلولز چیه!!

 

*در ادامه اخبار بالا اینکه یکی از بچه های ورودی جدید شوهرش رو آورده بود دانشگاه (شوهرش  آدم مسنی بود) بعد که انفجار رخ داد همسر دلسوز، ایشان را از تحصیل منع کردند! گفت لازم نیست بیای فوق شیمی بگیری! بیچاره خیلی کم شانس بود!

 

پیام بازرگانی: سفارش هرگونه T.N.T ، نیتروسلولز، LSD ، اکستازی!! و... پذیرفته میشود! خوانندگان دائمی تخفیف ویژه دریافت میدارند! آهان ایلید در اشل صنعتی هم تولید میکنیم!!!!!!! فقط با ما تماس بگیرید!

شرکت ستاره آلدریچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

* طی یک اقدام انتحاری در امتحان دکترای ثبت نام شده شرکت نمیکنم! همش هم تقصیر هانی است. اون شیرم کرد نریم. تازه کلی رویاهای طلایی برام رقم زده. آینده طلایی من دارم میام!!!!!!!!

 

*در پی این اقدام انتحاری 30تومن پول سوت شد رفت هوا!!!!!!

 

این بود تازه ها از رادیو فردا....

 

پ.ن. جنبه چیز خوبیه. اگه Ph.D قبول شدید یادتون باشه شما هنوز همون آدم قدیم هستید فقط یه مرحله علمی بالاتر رفتید. یادمون نره درخت هرچی پربارتره، افتاده تره!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 21:19  توسط ستاره  | 

سه شنبه صبح سمینار دارم. هنوز کارهام تموم نشده. از شنبه که برگه های اطلاع (میشه بهش گفت آگهی؟؟)  چسبوندم به در و دیوار که همه ببیننش و بیان سمینارم! هر کی رو هم دیدم بهش گفتم فراموش نکنی! حالا دور از جونتون مثل سگ پشیمونم!دارم فکر میکنم چه جوری جلوی اینهمه آدم برم سمینار بدم! فکر کن هنوز powerpoint آماده نیست. هر چی جون میکنم هی یه جاش میلنگه! کلافه شدم. گنــــــــــــــــــــــــــــاه دارم. برام دعا کنید.

 

پ.ن. از الان دل و روده ام داره بهم می پیچه از استرس.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 20:23  توسط ستاره  | 

چندوقت پیش ماهبد جایی کار داشت منم همراهش رفتم. من پایین ساختمون منتظرش شدم. چند نفر اومدند و رفتن بالا. یه پسر همسن و سال ماهبد هم اومد و رفت بالا. حس ششم گفت این باید دوست ماهبد باشه! که مثل همیشه درست گفت. بعد ماهبد کارش تموم شد و اومد پایین گفت اون پسره رو دیدی؟

 گفتم آره.

گفت فلانی بود اومده بالا میگه: واااااای بچه ها یه دختره وایستاده پایین تیکه! (باغلظت خوانده شود!)(بعد رو به ماهبد) وای ماهبد داشتی میومدی بالا ندیدیش؟

ماهبد:

من:  

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 22:11  توسط ستاره  | 

نمیدونم به نظر تو قشنگترین صدای دنیا چیه، اما میدونم که به نظر من قشنگترینشون زمزمه های شبانه تو توی گوش منه. همونهایی که فقط من میشنوم و تو و نه هیچکس دیگه، همونهایی که من رو تا عرش میبره، همونهایی که وقتی میشنوم لال میشم حتی نمیتونم بگم منم همینطور! نمیدونم چرا شاید چون فکر میکنم اگه چیزی بگم حرمتش رو میشکنم، شاید چون فکر میکنم اگه لب باز کنم از عرش سقوط میکنم. نمیدونم، اما میدونم وقتی تو چشمات نگاه میکنم، وقتی تو نگاهم میکنی، دیگه جز اون چشمها چیزی نمیخوام حتی دنیا رو، دیگه جز صاحب اون چشمها، صاحب اون نگاه هیچی نمیخوام. فقط میخوام ثانیه ها وایسند، زمین و زمان از حرکت وایستند، اون لحظه تموم نشه. نمیدونم چرا عشق هم تو رو کم میاره، حتی اشکهام. کاش این لحظه ها پایانی نداشت، کاش می دونستی که بی تو هیچی نیستم، حتی خودم هم نیستم، کاش میتونستم حجم عشقم رو بهت نشون بدم، کاش می تونستی گرماش رو حس کنی، کاش... افسوس که با خودم عهد کردم نذارم آتش عشقم بالهای آزادی تو رو بسوزونه وگرنه می تونستی لمسش کنی.

نمیدونم چرا هر وقت از تو می نویسم هوای دیده بارانی میشه. کاش خدا صدام رو بشنوه، کـــــــــاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 23:39  توسط ستاره 

خب این پست رو خیلی قبل تر از اینها باید مینوشتم اما مسافرت نذاشت بعد از اونهم قضیه فیل.تر شدن دیگه دل و دماغ واسم نذاشته بود که بنویسم. فعلا که با افزودن دبلیو میشه بلاگ رو دید اما گویا تو کرمانشاه و شمال همچنان فیل.تره! فعلا اینجا مینویسم اگه اوضاع وخیم شد باید کوچ کنم برم یه جای دیگه. خدا خودش به ما رحم کنه. آمین

خب قصه از اینجا شروع شد که دلقک توی یکی از پستهاش بهم لینک داد. منم خوشحال و خندان از افزایش ویزیتورهام داشتم واسه خودم حال میکردم. تا اینکه طبق عادت همیشگی قبل از خواب رفتم بلاگ رو چک کردم! دیدم کامنت دارم، با ذوق رفتم خوندمشون.دیدم مضمونش اینه:

 

آخیشششش! بالاخره در این وبلاگستان یکی رو تونستم پیدا کنم که هم رشته (تو بخون همدرد!!!) خودم باشه (خودت خوب می دونی شیمی چه درد بی درمونیه - البته من عاشقشم ها) خیلی خوشحال شدم که اینجا رو دیدم. از وبلاگ سهیل اومدم اینجا... منم مثل خودت فوق آلی ام.  راستی تو کجا درس خوندی؟ (اسامی و ... که بکار بردی آشنا بودن یه جورایی)

 

آدرسی که برای وبلاگش گذاشته بود باز نمیکرد. از فکر اینکه یکی از همکلاسیهام باشه یخ کرده بودم، انگار لختم کرده بودند و برده بودن وسط محوطه دانشگاه. نمیدونید چه حس بدی بهم دست داده بود. (حالا یه شب قبل از سفرمه) تموم ذهنم از این سوال پر شده بود که یعنی همکلاسیمه؟ کدومشون میتونه باشه؟ اگه ندا یاشه؟ یا آنی باشه چی؟(دوتا از آمارگیرهای دانشگاه) وای خاک عالم جواب هانی رو چی بدم؟! چه جوری به اون بگم؟! من رو میکشه! اون بنده خدا که اصلا نمیخواست بلاگ بزنه تو مجبورش کردی، حالا چی میخوای جوابش رو بدی؟(اعتراف میکنم بیشتر از خودم نگران هانی بودم!) خلاصه تمام این مدت داشتم با ادرس بلاگش ور میرفتم شاید باز شه بفهمم از کجاست اما نشد که نشد! نمیدونم اون شب چطوری خوابیدم. حالا یه چیزی هم بود که مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود (هانی لطفا این قسمت رو نخون!) و اون این بود که حس میکردم مستر اینجا رو میخونه! البته به هانی تا این لحظه چیزی نگفتم چون سکته میکرد! (اما حالا گفتم!) این رو وقتی داشتم IPها رو چک میکردم فهمیدم. البته هنوز شک دارم. اما اون لحظه فکر کردم اگه مستر باشه چی؟؟؟ هیچکس جز ماهبد و هانی نمیدونن من بلاگ دارم حتی دیانا!! حالا برام خیلی سخت بود که یکی پیدا شده باشه من رو بشناسه بشینه تموم احساسات من رو بخونه... نمیتونم حسم رو توصیف کنم. اینکه یکی پی به درونیاتت ببره سخته. سه سوت جلسه عبور از بحران با هانی تشکیل دادم! اون اصلا گوش نمیداد ببینه من چی میگم فقط یه سره داشت حدس میزد کی ممکنه باشه! حالا اینقدر هم هول شده بود اسم کسایی رو میاورد که میمردی از خنده! طرف فوق تجزیه بوده فرق موس با کیبورد رو نمیدونه! یعنی حتی بلد نبود ID بسازه و دنیای اینترنت کلا تعطیل! حالا میخواد بیاد بلاگ بخونه! خلاصه اینکه داستانی داشتیم. تا اینکه فردا آدرسش رو واسم گذاشت و باهم چتیدیم. اولش من رو بمباران کرد از سوال! منم آخر محتاط جوابش رو میدادم تا اینکه بیشتر دوست شدیم و دیدم چه دختر نازنینی هست. خلاصه فائقه جون مخلصیم

اینهم از دنیای شیمیست ها...

 

پ.ن. اگه یه همکار دیدید زیاد ذوق زده نشید به طوریکه آدرس اشتباه بذارید! فکر قلب اون بدبخت رو هم بکنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 23:6  توسط ستاره  | 

1- از پوشیدن مانتوهایی با دکمه های فلزی بزرگ جدا بپرهیزید! چون گیت نازنین! شروع به جیغ کشیدن مینماید و یکی از خواهران دینی چنان جای جای بدنتان را به بهانه بازرسی لمس میکند که حس میکنید به شما تجاوز شده! با علاقه عجیبی به نواحی خصوصی بدنتان دست میکشند به حدی که گمان میبری این خواهران دینی ل+زبین تشریف دارند! زمان رفتن فکر کردم به صورت رندوم برای بازرسی بدنی میفرستند و از شانس بدم قرعه به اسم من افتاد اما زمان برگشت وقتی صدای جیغ گیت را شنیدم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم!!! دو بار به من تجاوز شد! خیــــــلی حس بدیه

2- انتظار زنده رسیدن را نداشته باشید! حتی اگه هواپیما سقوط نفرماید خلبان عزیز چنان بد هدایت میکند که خود بخود خواهید مرد! اگر هم خوب هدایت کرد هواپیما رو با دماغش فرود می آورد که یه وقت ذوق مرگ نشی یعنی با یه زاویه ای در حدود 85 درجه!!!!

3- جهت سرگرمی در هواپیما سعی کنید حدس بزنید امنیت پرواز چه کسی میتونه باشه و چرا! کلی سوژه واسه خنده!!!

4- حتما با خود میوه (بخصوص پرتقال و سیب) به همراه ببرید وگرنه سلامتی شما به خطر خواهد افتاد!

5- اگر صبحانه و نهار در هتل رایگان است خودکشی نکنید! حالا کردین هم اتفاقی نمیفته! ما امتحان کردیم هیچی نشد!!!!

6- حتما به نمایندگی VOV در پردیس2 سر بزنید قیمتها فوق العاده و کالاها اورجینال

7- بازدید از پارک دلفینها را از دست ندهید. محشره! دی جی خوبی هم داره!

8- آقای ثابت مالک پارک دلفینها، هتل داریوش، و کلیه هتلهای زنجیره ای کیش میباشد! این رو واسه عزیزانی که قصد ازدواج دارند گفتم! اگه شماره پسرش رو احیانا یافتید ما را بی نصیب نگذارید!!! با تشکر!

9- اگر با خانواده سفر میکنید و از عشقتان دورید از رفتن به اسکله به شدت بپرهیزید! رومانتیک خونتتان به شدت صعود میکند و به ماکسیمم خود میرسد!! اثر ساحل جنوب چندین برابر سواحل شمالیست! نمیدونم به خاطر شنهای سفیدشه یا دریای بدون موجش..

10- به گمانم کیش تنها نقطه ای از ایران هست که ترافیک ندارد، پس نهایت لذت را ببرید!

11- در کیش برای عزیزان پایتخت تره هم خورد نمیکنن! یعنی تقریبا عزیزان پایتختی رو اصلا تحویل نمیگیرند! تنها کافیست بگویید مال جای دیگری هستید به خصوص نواحی شمالی تا تخفیفات ویژه نصیبتان گردد!

13- محمدرضا گلزار و پیام صالحی پنجشنبه عازم کیش شدند! اینهم برای طرفداران هنر!!!!!!

14- تمام تلاش خود را بکنید تا از عادت کردن به کیش و خوشیهای آن دوری کنید وگرنه فردای روز بازگشت چنان افسردگی بر وجودتان مستولی می گردد که نهایت ندارد! همانطور که بر من و دیانا مستولی گشت!

15- سعی کنید خواب را فراموش کنید!

16- صبحانه مفصل میل فرمایید! فکر نکنید برای نهار رایگان اشتها نخواهید داشت! تا ظهر چنان گرسنه میشوید که افتان و خیزان به هتل خواهید رسید!

17- اگر با دوستان سفر میکنید سوغاتی فراوان برای والدین عزیزتان بیاورید تا دفعه بعد هم بتوانید با دوستان سفر کنید!!!!! حتی اگه شده واسه خودتان چیزی نخرید!

18- شکلاتهای کیش محشره! هم خودشون هم قیمتهاشون. در خریدشان تردید نکنید!

19- سعی کنید ولنتاین برید کیش! خیــــــــــــــــــــلی خوبه

20- دوست را در سفر باید شناخت این رو هرگز فراموش نکنید!

 

پ.ن.این نکات بیست گانه رو حتما به خاطر بسپارید!

پ.ن.2: برای بهترینم: عزیزم این سفر بهم ثابت کرد که در انتخاب تو اشتباه نکردم

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 22:47  توسط ستاره  | 

الوعده وفا. اینم سفرنامه که قولش رو داده بودم. خب قصه از کجا شروع شد؟ از اونجایی که طی یک اقدام خودجوش در مهرماه با بچه های دوره لیسانس (که ماهبد هم جزوشونه) تصمیم گرفتیم بریم کیش! تلفن ها شروع به زنگ زدن کردند و برنامه اوکی شد.شمارش معکوس شروع شد و بالاخره رفتیم کیش.  و اما سفرنامه:

من و ماهبد زودتر از بقیه رسیدیم فرودگاه. از سر بیکاری نشستیم فیلم و عکسهای سفر آنتالیا ماهبد رو دیدیم. یه آقایی روبروی ما نشسته بود چنان محو توضیحات ماهبد بود که کم مونده بود بیاد بگه آقا سر لپ تاپ رو بگردون منم ببینم! (دوستم کلیه تکنولوژی روز رو برداشته بود با خودش آورده بود! لپ تاپ تنها بخش کوچکی از آن بود!) خلاصه در یک فرصت مناسب سر صحبت رو با ماهبد باز میکنه و ازش میپرسه ماه عسل میرید؟ ماهبد هم نامردی نمیکنه میگه: نه ماه عسل رفتیم الان داریم همینجوری میریم سفر!!!! من:   نمیدونم وقتی بقیه بچه ها اومدند طرف فهمید سرکار رفته یا نه؟!!!

کلا کیش خیلی خوب بود فضای اونجا با روحیات من خیلی سازگار بود! یه جورایی چشم نواز بود. اون جنون خریدی که شراگیم می گفت کاملا صحت داره! به طوری که وقتی ساعت 8 رسیدیم هتل تنها به گذاشتن وسایل در هتل اکتفا فرموده و راهی مراکز خرید شدیم! حالا حساب کن همه مون تقریبا از ساعت 5 صبح بیدار بودیم و کسری خواب شدیدی داشتیم! در کیش دقایق ارزش بسیاری داره! هر 5 دقیقه یعنی بازدید از یک مغازه و هر دو دقیقه یعنی تماشای یک ویترین!!! سه دقیقه هم برای رسیدن به هتل! وقتی یک ربع به هفت جلوی هتل قرار داری یعنی تا بیست دقیقه به هفت مشغول خرید باش وگرنه وقتت هدر رفته!!! در ادامه جنون خرید اینکه وقتی هواپیما دو ساعت تاخیر داشت چشم خانومها برق زد و به سرعت راهی مراکز خرید شدند! (این شامل من و دیانا هم میشه!!!!) برای درک بهتر این مطلب به این نکته بسنده! میکنم که حتی وقت پاک کردن آرایش و تجدید دوباره آن را نداشتیم! خط چشمی که روز اول کشیده بودم تا روز آخر پاک نشد!!!! فکر کنم به عمق فاجعه پی بردید!

بهترین قسمت کیش ولنتاینش بود!!! بهترین کادوی ممکن رو دریافت کردم اونم به صورت سورپرایز! یه کادوی خیلی گرون با بزرگترین شکلاتی که در کیش وجود داشت. هدیه چنان چشمگیر بود که فک کلیه همراهان کش آمد!!!!

آب اونجا افتضاحه. یعنی اگه اندکی حساسیت دارید باید دور حمام رو خط بکشید! من حتی نمیتونستم صورتم رو بشویم بس که آبش افتضاح بود. یه بار این اشتباه رو کردم و چشمام شد کاسه خون! شما این کار رو نکنید لطفا!

 

خب این یه توضیح اجمالی از کیش بود. تو پست بعدی که  یه راهنمای سفر به کیش ارائه میدم! اگه قصد سفر به کیش رو دارید پست بعدی رو از دست ندید!

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 23:20  توسط ستاره  | 

سلام خوشگل عسل ها! میبینم که نبودم و همگی دلتنگم شدید. قربونتون برم. خب خدمت شما عرض کنم که در راستای هماهنگ سازی بلاگستان! ما هم سفری به کیش فرمودیم! جاتون خالی خیــــــــــلی خوش گذشت. بخصوص قسمت هپی ولنتاینش! (Happy Valentine) دیگه چشمام از دست اینهمه رنگ و مدل سیاهی میرفت! به طوری که لحظات آخر بدون هیچگونه انگیزه ای! در مراکز خرید قدم میزدم! الان خیلی خسته ام. تقریبا چهار روزه که شب و روزم رو گم کردم. یعنی در واقع اصلا نخوابیدم. حالا سفرنامه رو تو پست بعد مینویسم. همین دیگه. مرسی از لطف همتون.

 

پ.ن: حالا فهمیدن چرا زودتر این پست رو نوشتم؟

پ.ن.1: فقط یه نفر جواب سوال رو درست داد.

پ.ن.2: برای آقای بی ادب: اینقدر حال میده که تموم اراجیف دور از ادب و رکیکی که مینویسی با فشار یه دکمه پاک میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 21:13  توسط ستاره  | 

 

...

 

کی میدونه چند تا ستاره تو آسمون هست؟؟؟

 

...

 

 

 

 

پ.ن. این رو زودتر از موعد گذاشتم اینجا تا آدمهای فراموشکار یه تکونی به خودشون بدن!

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 23:8  توسط ستاره  | 

همین اول بگم که این پست قرار نبود نوشته شه، یه پست دیگه الان باید اینجا می بود اما چون این واقعه بسیار من رو شگفت زده کرد به صورت ویژه چاپ میکنم!!!!!!

امروز عصر وقتی داشتم چای مینوشیدم دیدم یه تیکه روزنامه کهنه افتاده روی اپن آشپزخونه، از سر بیکاری بهش نگاه انداختم. صفحه حوادث بود. کلا هیچوقت این صفحه رو نمیخوونم چون اثر بدی روم میذاره اما امروز خووندم!

 

تیترش این بود:

قاتل نوعروس به قتل خویش اعتراف کرد...

خب این به تنهایی اصلا تیتر عجیبی نیست! بعد نوشته بود که شوهری نوعروس خویش را میکشد و به سمت مرز میگریزد! سر مرز عذاب وجدان میگیره و اعتراف میکنه! (به قول شری اون وجدانت رو بخورم!) حالا از اون سمت برادره شکایت کرده بوده که خواهرش به طرز فجیعی کشته شده. خلاصه آقا داماد نازنین رو دستگیر میکنن و بازجویی میشه. تو بازجویی میگه زنش با کسی به نام شهاب در ارتباط بوده و این مساله رو اخلاق همسرش تاثیر گذاشته به حدی که وقتی شب حادثه میاد خونه میبینه همسرش زیاد خوش اخلاق نیست! یه ذره پاپی میشه (گویا پر و پاچه گرفته!!!!) زنش میگه چیه مثل سگ هار شدی! امروز حوصله ندارم. آقای داماد عزیز هم کشف میکنه که رابطه احتمالا بالا گرفته که اینجوری حرف میزنه باهاش! خون جلوی چشماش رو میگیره و دختره رو خفه میکنه و ...

خب هنوز زیاد عجیب نیست! (آخه داریم تو ایران اسلامی زندگی میکنیم! واسه همین عجیب نیست!!!!!)

قاضی ازش میپرسه شهاب کیه؟ دیدیش؟ میشناسیش؟ چه جوری به این رابطه پی بردی؟

آقای داماد عزیز!(متهم): ندیدمش اما فکر کنم بشناسمش! یه بار که دفتر خاطرات همسرم رو خوندم دیدم نوشته که شهاب آسمانی رو دیده و پی به این رابطه بردم!!!!!!!!!!!

 

فکر کن. به خاطر یه شهاب آسمانی یه دختر مثل من و تو کشته شد! به همین راحتی. نمیدونم چی باید بگم...

 

نکته اخلاقی: یا بعد از ازدواج دفتر خاطرات نداشته باشید یا عمرا نرید شهاب آسمانی نبینید! واسه جونتون ضرر داره!

نکته اخلاقی2: آقایون عزیز بیخیال ستاره و خوشه پروین و غیره شن لطفا! ایضا برای جونتون مضره!

 

پ.ن. دختره بیچاره اگه مینوشت که خرس کوچک و بزرگ(دب اکبر و اصغر) رو دیده احتمالات این بود:

به جرم رابطه با حیوانات و انحرافات جنسی کشته میشد!

با دو تا سرخ پوست رابطه داشته! و کشته میشد!

شکم اکبر و اصغر رو باید سفره کرد! و همچنین دختره رو کشت!

 

انصافا خیلی حادثه دردناکیه. حتی این نکته های اخلاقی و پینوشت هم نمیتونه زهر این ماجرا رو بگیره. یه جورایی فلجت میکنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 19:8  توسط ستاره  | 

بعضی وقتها یه اتفاقهایی باعث میشه که قالب ذهنیت کاملا فرو بریزه، یه جورایی چند روز فکرت رو مشغول میکنه. الان من دقیقا دچار این مساله شدم قالب ذهنیم شکسته و فکرم به شدت مشغول. ماجرا هم از اینجا شروع شد:

یه استادی داریم تو دانشگاه که از همه لحاظ تکه. فارغ التحصیل منچستر، حدودا 55 ساله، خوشتیپ، باکلاس، یه خانواده حسابی، اعتبار اجتماعی فوق العاده به طوری که دانشگاهی نیست بری بگی «دکتر ت» و نشناسنش. و یه استیل فوق العاده برای یه استاد. از قدرت بیان و ارتباط اجتماعیش دیگه تعریف نمیکنم. دکتر ت به تنهایی میتونه برای دانشکده شیمی ما اعتبار باشه. همیشه بالاترین افتخار دانشجوها اینه که فلان درس رو با دکتر ت پاس کردیم! یا مثلا من فلان درس رو با دکتر ت شدم 14!!!! کلاسهاش جای سوزن انداختن نیست و بچه های فوق برای اینکه استاد راهنماشون شه خودکشی میکنن! خب فکر کنم فهمیدید که چه اعتبار و شخصیت اجتماعی داره و چه اسطوره ای برای دانشجوهاست...

اوایل دو ترم پیش بود که میدیدیم یه دختر لیسانس همیشه تو اتاقشه، پشت میزش کنارش میشینه! اوایل شایعه بود که بچه دوستشه اما کم کم قضیه رنگ دیگه ای به خودش گرفت و از اونجا که یه اسطوره همیشه زیر ذره بینه گند کار بزودی در اومد. دختره از این دخترهای نازدار و مکش مرگ من با یه صورت نمکیه. ادا اطوارش زیاده وگرنه در حد ونوس نیست. دیروز صحبت این قضیه بود که آیا شایعات صحت داره یا نه که متاسفانه داشت. دانشجوهای فوقش میگفتن به شدت دلباخته شده! کار به اونجا کشیده که دختره حتی جلوی دانشجوهای دکتراش برمیگرده هرچی دهنشه به دکتر ت میگه. نمیدونم چرا وقتی این حرف رو شنیدم دلم لرزید. نمیدونم چون الگوی ذهنیم شکست بود یا به خاطر خود دکتر ت. پسرها معتقد بودن حالا استاد هست باشه اونم مرده دیگه وسوسه میشه، هوس میکنه، عنان از کف میده و اکثرا شرایطش رو درک کردند! من این قضیه برام قابل هضم نبود، نمیدونم شاید چون دخترم حرف پسرها رو نمیفهمیدم یعنی میفهمیدم که چی میگن اما نمیتونستم بپذیرم. قبول دارم که همیشه ممکنه آدم وسوسه شه، تحریک شه به طوری که دیگه عقلش کار نکنه اما نمیتونم بپذیرم که یه آدم به خاطر یه هوس همه چی رو نابود کنه. با مساله خیانت به همسر و خانواده کاری ندارم، نمیتونم بپذیرم که به خاطر یه هوس کل شخصیت و اعتبار اجتماعیش رو برده زیر سوال. برام باورپذیر نیست که یه مرد اینقدر تحریک میشه که به همه چی پشت پا میزنه. این دختر حتی اگر بسیار هم اغواکننده بود و رابطه ای بوجود میومد (که اومد) این رابطه میتونست در خفا باشه یا حداقل در محیط دانشکده نباشه. یعنی مردها اینقدر تحت تاثیر مسائل جنسی هستند که عقلشون به طور کامل از کار میفته؟ اینقدر که اجازه میدن یه دختر بچه 19-20 ساله بهشون توهین کنه؟ و...

همه اینها سوالاتی که از دیروز تا حالا ذهنم رو مشغول کرده. یعنی مردها اینقدر موجودات بی اراده ای هستند؟ پس تکلیف عقل چیه؟ تعهد اخلاقی چیه؟ اراده کجاست؟ یعنی دل یه زن همیشه باید بلرزه که هر لحظه ممکنه شوهرش بهش خیانت کنه؟و... هنوز باور نکردم. کاش یه خواب باشه...

 

پ.ن. آقایون محترم و عزیز لطفا نیاین تو کامنتدونی جانماز آب نکشید. صادقانه کامنت بذارید شاید من هم جواب سوالهام رو پیدا کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 19:37  توسط ستاره  | 

دو سه روزه همه چی بهم ریخته. اوضاع روحی و جسمی و کاری و... همه حسابی قاراش میش شده. بابا مریضه هر شب از ناله های اون از خواب پا میشم. خودم هم به شدت اوضاع جسمیم داغونه نمیدونم چه مرگم شده . دلم میخواد یه آغوش گرم بود که توش پناه می گرفتم یه جایی که همه غم دنیا رو فراموش میکردم. یه جای امن و بی وحشت... چند روزه یه جورایی آروم شدم، تو خودم هستم. دیگه از اون ستاره پر جنب و جوش خبری نیست... نمیدونم شاید دارم میرم تو غار تنهایی. دیگه حوصله دنیای واقعی رو ندارم. الان فقط حوصله همین دنیای مجازی مونده. دقت کردین آدمها چقدر اینجا دوست داشتنی تر هستن؟ آدمهای خوب و مهربون. حتی اتفاق های تلخ دنیای واقعی، اینجا تلخی کمتری دارن. حتی من، حتی تو، حتی هانی که تو دنیای واقعی هیچی بروز نمیده اینجا خودش میشه خود واقعیش، خود عاشقش. حتی من، منی که فقط میخندم و سر وصدا میکنم، انرژی ساطع میکنم اینجا گریه می کنم، افسرده میشم و ... حتی ماهبد که فقط عشقش تو چشماشه، حتی اونی که بلد نیست بهم بگه دوستم داره اینجا که مینویسه خودش میشه، میتونه بگه دوستم داره، میتونه حرف چشماش رو بنویسه. حتی تو هم از قالب خویشتن در میای و تو قالب من فرو میری، میشی اون چه که هستی اونی که نمیتونی یا میترسی دیگران ببینن...

نمیدونم شاید اینا فقط تا قبل از اینکه اینجا معروف شی صادق باشه اما خب هروقت هم که مشهور شدی میری تو قالب آرمانی خودت...

دنیای مجازی دنیای عجیبیه، خیلی عجیب و دوست داشتنی.

 

پ.ن.1: ممنون از همه کسانی که واسه نویسنده پست قبل کامنت گذاشتن. و ممنون از همه کسانی که به اسم نویسنده نگاه کردن و کامنت گذاشتن!!!!

 

پ.ن.2: بد نیست هر از چند گاهی به اسم نویسنده ها نگاه کنیم. شاید یه بلاگ دو تا نویسنده داشته باشه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 12:53  توسط ستاره  | 

 

یعنی چشمها هم میتونن دروغ بگن؟؟؟ بعید میدونم

 

چشمهای تو دروغ گفتن بلد نیستن ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 0:12  توسط ستاره  | 

یه سوال؟ کسی میدونه که وزیر مخابرات پسر خوشتیپ و تحصیل کرده و مجرد داره؟؟؟ حالا اگه خوشتیپ هم نبود ایراد نداره، فقط قیافه اش قابل تحمل هم باشه کافیه! فقط مجرد باشه!  خواهشا اگه کسی اطلاع داره بگه چون امره حیاتی در میونه!!!!

 

مناجات نامه: خدایــــا آخه چه گناهی به درگاهت کردم که هر دو هفته یه بار قبض نجومی واسم میفرستی؟؟!!!

 

پ.ن.1: مامان سراسیمه اومد تو اتاق میگه وای بچه ها فکر کنم چشمم ضعیف شده.نمیتونم ببینم قبض چقدر اومده. میگم مامان جونم ایراد از قبضه نه از گیرنده های بینایی شما!

 

پ.ن.2: تازه معنی نگاه آقای همسایه طبقه پایینی رو میفهمم!!! اول فکر کرده بودم رو سرم شاخ داره که اینجوری نگام میکنه، نگو تو قبضم یه چیزهایی بوده!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 23:44  توسط ستاره  | 

دود دو رو دو دورو دورو... (زنگ موبایلم! البته این یه نوع سوته که من بهتر از این بلد نبودم بنویسمش!!)

 

من: سلام

اون: سلام (با اندکی خشونت و تحکم!)

من: خوبی؟

اون: مرسی (با همون لحن قبلی!)

من: یه لحظه خفه میشم و به لحنش می اندیشم!

اون: دانشگاهی؟؟

من: نه (اه شانس رو ببین تو رو خدا! حالا که میخواد بگه میام دنبالت ناهار بریم بیرون، من خونم! کاش حرف   هانی رو گوش نمیکردم میرفتم دانشگاه!)

اون: شایزه! (یه کلمه آلمانیه. اگه اشتباه نکنم معنیش یه چیزیه تو مایه های sorry و اَه چه بد شد! البته همه اینها رو خودم حدس زدم! آخه هر وقت هر چی بر وفق مراد نیست پیش میاد از این کلمه استفاده میکنه)

من: آخی چقدر دلش میخواست امروز با هم باشیم! وای که چه ماهه!

اون: دیکشنری شیمی داری؟؟؟!!

من: نه (وا! چه ربطی داشت؟). چطور؟؟

اون: آخه فلانی واسه کارش باید رزومه نگلیسی بنویسه چند تا اصطلاح رو میخواستم واسم در بیاری! حدس میزدم نداشته باشی گفتم اگه دانشگاهی بری کتابخونه برام در بیاری!!!!

من: (با دماغی آویزون!) خب دیگه چه خبر؟

اون: هیچی، فعلا کار دارم. تا بعد. تـــــــــــخ (این صدای تلفنی بود که قطع شد!)

 

خب فکر کنم چشم زمین و آسمون رو کور کردم با این دوست پسر پیدا کردنم! تنها دوای دردش آنای خارخاسک می باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 16:43  توسط ستاره  | 

چقدر بده که بعضی وقتها زورمون به بعضی ها نمیرسه. چه جامعه مزخرفی داریم، هرکی زورش بیشتره، هر کاری دوست داره می کنه بدون اینکه مجبور باشه به کسی پاسخ بده.

یک سال ونیم، شبانه روز توی این آزمایشگاه جون کندم تا به اندازه یه کوچولو یک ماده ای رو سنتز کنم. پدرم دراومد. بماند که چقدر بدبختی کشیدم و با چه زحمتی ساختمش. حالا مصیبت طیف گیری بماند، چند بار این واکنش رو تکرار کردم نیز بماند! امروز خوشحال و خندان از اینکه بالاخره یکی از کارهای پایان نامه ام به سرانجام رسید رفتم پیش خانم دکتر (استاد راهنمام) پرونده پایان نامه ام رو  با مخلفاتش! رو هم بردم. قرار بود امروز جمع بندی کنه. میخواستم باهاش صحبت کنم که بیخیال کار دوم پایان نامه ام بشه و با همین دفاع کنم اما دریغ و درد! همین طور که مشغول جمع کردن بند و بساط پایان نامه بودیم، دیدم بعله حاج خانوم لطف کردن یکی از طیف های اینجانب رو گم فرمودن! انگار دنیا رو سرم خراب شد. تموم این بدبختی های یه سال و نیم کار آزمایشگاهی مثل فیلم جلوی چشمام رژه رفت! خود خانم دکتر هم اولش حسابی جا خورد اما از اونجایی که کلی سیاستمداره زودی خودش رو جمع و جور کرد، دست پیش گرفت که پس نیفته!! زودی گفت احتمالا خونتونه!!!! گمش کردی دیگه وگرنه اینجا که چیزی گم نمیشه!!!!!!!!

من:

نمیتونم بگم چه حسی بهم دست داد. و چه جوری از اتاقش اومدم بیرون. با هرکسی و هرجایی که فکر میکردم بتونه کمکم کنه تماس گرفتم اما دریغ و درد که بعد از هر تماس امیدم کمتر شد تا اینکه آخرین کورسو امیدم هم به خاموشی گرایید. تو دلم یه جوری بود یه حس بد. نمیدونم چرا این بار بیشتر از اینکه عصبی بشم غمگین شدم. بازهم باید کار کنم چون یه نفر که زورش از من زیادتره بی دقتی کرده، چون یه نفر که زورش از من بیشتره طیفهام رو گم کرده و عین خیالش هم نیست. حتی یه عذرخواهی ساده هم نکرد. حتی یه لحظه هم فکر نکرد که من چه حالی دارم، حتی چشمام رو هم ندید ....

 

در اینجا چه راحت می توان زورمند بود و زحمات کسی را بر باد داد. به همین راحتی، حتی آسونتر از این.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 23:14  توسط ستاره  | 

از همه مردهای آلزایمری بدم میاد، متنفرم ازشون بهت یه قولی میدن، تو هم رو قولشون حساب میکنی، بعد هم فراموش میکنن، تو هم زندگیت لنگ میمونه، اونها هم در کمال خونسردی میگن ببخشید! آدم چه جوری خودش رو از دست اینا آتیش نزنه؟؟؟ اصلا از همه مردها بدم میاد (الان جوش آوردم!!!!) نمیدونم خدا چرا مردها رو خلق کرد! آهان، برای اینکه زنها رو حرص بدن و بکشن!

نکته اخلاقی: خدا خودش هم مرده!

تذکر: از مردهای آلزایمری که اسم آدم رو فراموش میکنن هم بدم میاد! بعله دقیقا منظورم خودتی!

 

اعلام نتایج: پاسخ صحیح پست قبل را جناب آقای وحیدو دادند که ایشان برنده یک دستگاه پرادو شدند! لطفا جهت دریافت جایزه با روابط عمومی سازمان تماس حاصل فرمایند!!!! (متاسفانه بلاگ ایشان را نتوانستیم گشایش فرماییم وگرنه خودمان جایزه را ارسال میفرمودیم!!)

 

پی نوشت بی ربط: چند نفر آدم خل رو میشناسید که وقتی با هم قهرن واسه هم SMS خالی (یعنی فاقد متن و تصویر!!) بفرستن؟ من دو تاشون رو میشناسم! یکی من!!! یکی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 21:12  توسط ستاره  | 

به مکالمه زیر توجه فرمایید:

 

غروب سوزناک زمستانی، یکی از پاساژهای شهر

مامان: ستاره زنگ بزن بابات بیاد دنبالمون

من: باشه موبایلت رو بده زنگ بزنم!!!!

مامان: وا! خب با مال خودت بزن!

من: واااااا خب پول موبایلم زیاد میشه!!!

مامان: خب چه فرقی داره در هر صورت که بابا میده!

من: ... آره خب از اون لحاظ هم میشه!

 

نکته کنکوری: چرا تا حالا به ذهن من نرسیده بود که همه رو بابا پرداخت میکنه؟؟؟

نکته خنگولانه!!!: چرا من همیشه خودم رو عذاب میدادم  تا در فرصت مناسب!!! با گوشی مامان یا بابا SMS بدم؟؟؟

نکته فلسفی: وقتی همه قبض ها رو بابا پرداخت میکنه چرا همیشه من توبیخ میشم؟؟

نکته تربیتی: پدر من در هر صورت که شما همه قبض ها رو پرداخت میکنید چرا هر بار سر فرزند دلبندتان منت میفرمایید؟ فکر نمیکنید تو روحیه من اثر سوء میذاره؟ فکر نمیکنید ممکنه همین تکه کاغذ بی ارزش باعث شه من از خونه فرار کنم؟؟ چه بسا معتاد شم؟؟؟

نکته اساسی: مامانم هم خیلی زرنگه ها...

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 18:51  توسط ستاره  | 

چند روز پیش وقتی تو برنامه باغ مظفر، مهران مدیری اومد و گفت که باز نمیدونم به خاطر چی جامعه پرستاران اعتراض کرده!!! و اونهم توضیح داده بود و عذر خواهی کرد با خودم فکر کردم که کاش جامعه شیمیست ها هم کمی به خودش تکونی میداد!!! دیدین تا تا تقی به توقی میخوره یه پرستار تو یه برنامه یه کمی از مهر مادریش کم میشه به سایره مهرهاش افزوده میشه!!!! صدای جامعه پرستاران در میاد!! (ایضا پزشکان و پلیس!!)  البته اونها هم گندش رو در آوردن دیگه. اینقدر که اگه من کارگردان بودم ترجیح میدادم بیمار فیلمم رو ببرم پیش آهنگر تا دکتر و پرستار!!! اینقدر اینها الکی سر و صدا میکنن! اگه شیمیست بودن چیکار میکردن؟؟؟!!! احتمالا خودکشی های دسته جمعی راه مینداختن!!! تا حالا که هر سریالی از سیما پخش شد و یه نفر به عنوان شیمیست توش بود خلافکار بود!!! از سریال پرواز در حباب که اخیرا پخش میشه الی ... تو این سریال یه آقای شیمیست مکش مرگ من به اسم کوروش (حامد کمیل) هست که از بلاد کفر اومده ایران!!! اتفاقا تو کار مواد اعتیاد آور سنتزی هم هست! از همین داروهای توهم زا! چند وقت پیش هم یه سریال دیگه میداد که اسمش یادم نیست اما چکامه چمن ماه بازی میکرد که دانشجوی شیمی بود و یه خواستگار پولدار هم داشت که از قضا استاد شیمی اش هم بود!!! اونم تو کارخونه اش LSD و اکستازی و ... سنتز میکرد و... هر چی فیلم و سریال دیگه هم داد تو همین مایه ها بود.

منم قبول دارم که همه جا آدم و خوب و بد هست و بازهم قبول دارم که سنتز این داروها خیلی راحته هر شیمیست بی وجدانی میتونه این کار رو بکنه حتی میتونه به راحتی TNT یا هر چیز دیگه ای بسازه (که چه بسا هم بسازند!!!)اما خب... نمیخوام مثل جامعه پرستاران و پزشکان بی جنبه بازی در بیارم اما اگه همین طور بخوان شیمیست خلافکار بسازن و تحویل جامعه بدند ذهنیت جامعه خراب میشه و معلوم نیست چه جوری باید پدر-مادر ها رو راضی کرد تا بچه شون شیمی بخونه! حالا با چند تا سریال ذهنیت جامعه خراب نمیشه اما اگر ادامه دار باشه واویلاست.

کاش جامعه شیمیست ها کمی فعالتر بود! حالا لازم نیست مثل اون دو جامعه محترم!!! زارت و زورت شکایت کنه اما کمی هم به فکر باشه!!!

 

پ.ن. حالا خوبه این شیمیست های خلافکار خوشتیپن!! وگرنه هیچی! البته نا گفته نماند این خوشتیپی برگرفته از واقعیته!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 21:5  توسط ستاره  | 

میدونی امروز چی از همه بیشتر حال داد؟ اینکه وقتی داشت فیلم بورلی هیلز III  از شبکه 3 پخش میشد جمله kiss my Ass رو  نتونستندسانسور کنند!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 21:22  توسط ستاره  | 

 

آرزوهایم:

کودکی (گروه سنی الف و ب): کاش بابام یه کتابفروشی داشت!

نوجوانی (گروه سنی ج و د): کاش بابام یه کتابفروشی- لوازم التحریری داشت!

جوانی (گروه سنی و و ی): کاش بابام صاحب کارخونه شیرین عسل بود!!!

میانسالی (گروه سنی الف پریم و ب پریم!): .... (نمیتونم حدس بزنم اون موقع چه آرزویی دارم!)

کهنسالی (گروه سنی و پریم و ی پریم!): احتمالا آرزوم اینه که کاش بابام صاحب کارخونه شیر خشک بود!!!

 

پ.ن. چرا آرزوهام سیر نزولی دارن؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 20:38  توسط ستاره  | 

آقا این قبض موبایل و تلفن هم معضلیه به خدا!!!!! من از همینجا با صدای بلند و رسا از رئیس جمهور عزیز! کشورم تقاضامندم به موازات حل مشکل بیکاری، مسکن، خوراک(اعم از آب و نان و شیر و...) به معضل قبوض هم رسیدگی فرمایند!!!!

آخه چه معنی داره هی واسه آدم قبض نجومی بیاد! خب حالا که قراره همچین قبض هایی بیاد لطف کنند یه ذره فرهنگ سازی کنند بلکه جنبه باباها یکم بره بالا!!!! بابا یکی ما رو درک کنه!!!

تا حالا حتما پی بردید جریان چیه که اینهمه صغری کبری چیدم؟؟؟!! بععععععله درست حدس زدید این قبض هم بلای جان ما شد!!! اونموقع که تو خونه قبلی ساکن بودیم هر بار که قبض تلفن میومد باباجان اخطار می فرمودند که اگه دفعه بعد هم زیاد بیاد پرداخت نمیکنم تا قطع شه!!! (تا ما مثلا تادیب شیم!! جان عمه مون!!!) هر بار هم من این فکر رو در خانواده تزریق میکردم که حتما یکی خط تلفنمان رو می دزدد!!! (خودم میدونم خیلی پست و پلیدم!!! این رو گفتم که شما دیگه نگید!!!) تا اینکه به اینجا نقل مکان فرمودیم و دیگه کسی نبود تا خط تلفنمان را بدزدد!!!!! بار اول قبض با اندکی نصیحت پرداخت شد اما اینبار... ای دل غافل! قبض که اومد چند روز روی میز بود تا مثلا وجدان ما قلنبه شود!!!! از اونجا که تو خونه من از همه پرحرف ترم همه تیرها به سمت من نشانه رفت!!!! (باور کنید مامان و برادر جان هم اندازه من شریک جرمند! اما کو گوش شنوا!!!) در همین راستا (راستای ضایع شدن من!) قبض موبایل اومد و در کمال تعجب مال من از همه بیشتر بود!!! کمال تعجب واسه اینه عمرا با موبایلم جایی زنگ بزنم! خلاصه مثل بچه آدم رفتم به روش خاتمی! با بابام گفتمان کردم و پذیرفتم نیمی از قبض رو بپردازم و زین پس دختر خوب بابا باشم تا بابام مجبور نشه هر ماه پول وراجی بده!!! اما یهو نمیدونم چی شد، کدوم استکبار جهانی مداخله کرد که روش گفتمان به سنگ خورد!!...

 

نتایج حاصله:

1- بابام با نپرداختن قبض و قطع تلفن خواست من رو ادب کنه چون میدونه به اینترنت معتادم (بعله من هنوز از مودم زپرتی استفاده میکنم!!!)

2- من هم در راستای حالگیری یه قرون از پول قبض رو ندادم و زدم به کوچه علی بیخیال!! تا بابام نتونه هر بار نقطه ضعف بگیره!!!

3- چند روز به جنگل جومانجی پرتاب گشتیم تا اینکه امروز بابام فهمید ادب نمیشم ما رو از جنگل جومانجی نجات داد!!!!

 

پ.ن.تصمیم گرفتم با کسی ازدواج کنم که اگه قبض یه میلیاردی هم اومد بهم بگه فدای سرت!!! اونوقت من تا آخر عمر عاشقانه میپرستمش!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 14:2  توسط ستاره  | 

آقا یه اعتراف مونده رو دلم اگه نگم خفه میشم!!!  اونم اینه که من کلا جمع اضدادم! اینجوری نگاه نکنید الان توضیح میدم یعنی چی! خب صبر کنید یه مثال بزنم تا روشن شید!

من کلا اسیر ازدواج و شوهر و این لوس بازیها نیستم، یعنی زیاد برام مهم نیست که وای اگه امسال شوهر نکنم چی میشه؟؟!!! به نظرم کارهای مهمتر از شوهر کردن وجود داره که انجام بدم! اما در کل همیشه دوست داشتم اگه قراره شوهر کنم یه شوهر معمولی نباشه یه ویژگی خاصی داشته باشه!مثلا یه آدم مشهور باشه! یه سیاستمدار، هنرپیشه... چه میدونم یه جورایی شهرت هم علاوه بر سایر ویژگیهای مورد نظر داشته باشه!!!!

حالا حتما میگید: وا!اینکه چیز عجیبی نیست!

خب حیرت! ماجرا اینجاست که من همیشه جذب آدمهایی میشم که توی جمع اصلا به چشم نمیان!!! اونهایی که از همه ساکت ترند، کمتر تو چشمند. نمیدونم چرا برام جذابند. شاید چون همیشه خودم از اون تیپ ها بودم که سریع تو چشم می اومدم.

خب حالا فهمیدید چرا جمع اضدادم؟ آدم ساکت و آرامی رو میشناسید که اصولا کمتر دیده بشه و مشهور هم باشه؟؟؟!!!! این تازه یه موردش بود!!!

 

پ.ن. با اینکه حالا حالاها قصد ازدواج ندارم اما به پیشنهاد ازدواج چند نفر جواب رد نمیدم!!!! راسل کرو، کورش تهامی و انریکه ایگلسیاس یا همون انریکو جون خودم!!!!!!!!!!

لطفا از هرگونه اظهار اییییییییش و اوووووووووش بپرهیزید. با تشکر!

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 23:45  توسط ستاره  | 

خب بالاخره من هم به این بازی دعوت شدم.شری جون مرسی شرمنده فرمودی. جریان اینه که هر کسی پنج چیز از زندگیش رو میگه که کسی نمیدونه آخرش هم پنج نفر دیگه رو معرفی میکنه تا اونهام بنویسن. خب اصولا در زندگی من nچیز وجود داره که کسی نمیدونه! یعنی هرکسی یه چیزی نمیدونه چون دایره ارتباطات من هم وسیعه میشه nچیز!!!!!! خب حالا دیگه وقت اعترافه... میریم که داشته باشیم:

 

1-    باید اعتراف کنم که به سری کتابهای هری پاتر علاقه مندم! همچنین کتابهای شرلوک هلمز. کتاب بابا لنگ دراز رو هوار بار خوندم. جین ایر رو هم دوست دارم!!!!!! (عجب خودزنی کردم!)

 

2-       با یه بلاگر خیلی مشهور میچتم! اسمش هم بهتون نمیگم تا از فضولی بترکین!!!!

 

3-       اصلا حس خوبی به پریسا ندارم. با اینکه ندیدمش اما یه جورایی ازش بدم میاد!!! (نکنه انتظار دارین بگم پریسا کیه؟؟؟!!!)

 

4-    در دوره لیسانس برگه امتحان پایان ترم معادلات رو سفید دادم! یعنی واقعا سفید دادم! بعد از امتحان هم رفتم به استادش که خیلی آدم زبون نفهمی! بود گفتم که دیروز برادر بزرگم!!!! همراه با نامزدش تصادف کرد منم شرایط روحیم بد بود امتحانم اینجوری شد!!!! اونم بهم داد 6!!! هر کاری کردم 9 نداد کثافت!!!!!!!!! آهان یه چیز دیگه هم الان یادم اومد راهنمایی که بودم (یادم نیست چندم) تعلیمات دینی ثلث اول شدم 14 در عین ناباوری! حالا فکر کنید اولین نمره کارنامه ام 14 بقیه 20!!! مامانم هم به همه میگفت مریض بود که من خجالت نکشم. مجبور شدم تا ثلث سوم این ننگ رو روی کارنامه ام تحمل کنم!!!

 

5-    عاشق حرف زدنم. یعنی در واقع من در متن اجتماع تعریف میشم. وقتی در یه محیط ایزوله قرار بگیرم عملا تعریف نشده محسوب میشم!!! یکی از بزرگترین سوالهای زندگیم اینه که رابینسون کروزوئه چه جوری از تنهایی نمرد؟!!! چه جوری تونست اینهمه مدت حرف نزنه؟؟!!! من همون روز اول مرده بودم!

 

منم ورونیک، سالهای دور از خانه، قصه های هزار و یکشب  باران و جیرجیرک دعوت میکنم

 

پ.ن. مورد ۳ به تنهایی دلیل لازم و کافی برای به قتل رسیدن من میباشد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 20:22  توسط ستاره  | 

دیشب شب یلدا بود امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه. به من که بد نگذشت البته صرف نظر از بعضی از قسمتهاش! من هلاک این رسم و رسوم هستم. جدا میگم بعضی وقتها که هوای اونور آب میزنه به سرم فکر این شبها دل کندن از این خاک رو برام مشکل میکنه. شب یلدا، خونه تکونی، هفت سین، لحظه تحویل سال و ... نمیدونم شما چه حسی به این شبها دارید. دوست دارم همیشه این مراسم رو کامل به جا بیارم. بگذریم نمیخواستم اینا رو بگم میخواستم ماجرای دیشب رو تعریف کنم. آره جونم واستون بگه که دیشب خونه پدر بزرگم بودیم و مامان بزرگم کلی خوردنی تهیه فرموده بود هرچی که بخواین در مقادیر زیاد  چشمتون هم روز بد نبینه از بدو ورود اینجانب همراه با سایرین شروع به خوردن فرمودیم بیخیال رژیم و این سوسول بازیها!!!  حالا حساب کنید که باید کلی شام خوشمزه هم میخوردم!!!!!!! بعد از شام هم که باید حتما انار و هندوانه میخوردیم چون سنته! وگرنه مامان خانوم به زور در حلقوممان میکرد. حالا فلسفه این هندونه و انار چیه الان خدمتتون عرض میفرمایم. اجدادمون معتقد بودن که خوردن هندونه و انار باعث میشه که شما در تابستان تشنه تان نشود! و دچار عطش نشید!!!! حالا بگردید ربطش رو بیابید! البته فلسفه جالبیه من قسمت هندونه اش رو دوست دارم اما با قسمت انارش یه خورده مشکل دارم آخه خوردنش سخته!! بعد در حین ترکیدن بودیم و وجدان درد از اینهمه خوردن که برادر جان با بسته های پشمک وارد شد!!!! من خودم هلاک شیرینی جات همینجور حیرون موندم که این رو کجای دلم جا کنم!!! مامان بزرگم اعلام کرد که دیگه حاضر نیست رژیمش رو بشکنه و ممکنه چاق شه و نمیخوره در اینجا من هم از ایشون الگو گرفتم و پشمک نخوردم!! البته باید اعتراف کنم که زیاد پشمک زعفرانی دوست نمیدارم!!!!!!!!! اگه کاکائویی بود که دیگه شرمنده عزیز جونم میشدم!!!!!! خلاصه اینکه در راستای شب یلدایی که گذشت باید یک هفته سخت رژیمی - ورزشی را بگذرانیم! در قسمت معنوی این شب اتفاق خاصی نیفتاد چون حافظ اصولا به من جواب نمیده و همیشه هم میگه اسرار جهان را نه تو دانی و نه من! یا اینکه من از اسرار پشت پرده خبر ندارم گر صبر کنی خودت میفهمی چی میشه!!!!!!!!! خلاصه این از قسمت معنوی ماجرا.

 

آهان یه چیز جالب.دیشب داریوش اسد زاده میگفت مامانش اینا هندونه رو چال میکردن بعد شب یلدا درش می آوردن. حالا خوبه علم پیشرفت کرده وگرنه معلوم نبود تکلیف ما با کی بود!

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 19:40  توسط ستاره  | 

اگه دنیام و بخوای      من به تو نه نمیگم

خواب شبهامو بخوای  من به تو نه نمیگم

آسمونمو بخوای        من به تو نه نمیگم

اگه جونمو بخوای       من به تو نه نمیگم

.

.

.

اما اگه آزادیم رو ازم بگیری میکشمت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 20:51  توسط ستاره  | 

سلامممم. من دوباره به زندگی بر گشتم! یعنی در واقع از پس فردای اعلام نتایج برگشتم! خدا رو شکر زود واقعیت ها رو میپذیرم، البته راستش رو بگم تقریبا همه چی رو زود میپذیرم! یعنی اینکه زودباورم!!! حالا خواننده عزیز جو نگیردت هی راه به راه مخ من رو کار بگیری! خوبیت نداره نگو که نگفتی!

خب کلی ایده واسه نوشتن داشتم که چون تو غار تنهایی بودم بیات شدن! دیگه اینکه یه پست هم میخواستم راجع به هانی بنویسم که بیخیال شدم! (هانی شانس آوردی ماهبد وساطت کرد وگرنه آبروت پیش خواننده هام میرفت! حالا هی تو راه برو بهش بگو فلان و بهمان!)

خب از اونجا که همیشه شکست پل پیروزی است ما هم بعد از این شکست سنگین در نبرد قادسیه!!!!!!!!!!! تصمیم گرفتیم یه پل بسازیم! ز همین روی یه برنامه درسی، علمی، فرهنگی تدوین فرمودیم (حالا چقدرش عملی میشه خدا داند!) بعد تصمیم گرفتم یه تور امتحانی برگزار کنم!! حالا این تور چه جوریه؟ الان خدمتتون عرض میکنم امتحان PhD در ایران عموما در فصل بهار برگزار میشه خب برای سفر که فصل مناسبه، مگه نه؟ خب پس تا اینجا برای تور مشکلی نیست. حالا میمونه برنامه امتحانی. آماده اید؟ چمدونهاتون رو بستید؟ خب برنامه از این قراره:

اواخر فروردین تربیت مدرس بعد هم در اردیبهشت میریم دانشگاه تهران بعد از اونجا میریم رشت بعد هم بابلسر  و سپس تربیت معلم احتمالا یه سر شیراز و چه بسا اراک! اگه هم هیچ کدوم از اینجاها خدای ناکرده قبول نشدیم اصلا ناامید نمیشویم چون بعد از اون یه تور خارجی داریم! برای انگلیس و آلمان و کانادا که اگه نشد خدا بذاره ژاپن و مالزی رو! میگن مالزی جای قشنگیه آقا ماشالله که خیلی تعریف میکرد!!!!!!!!!!!!!!

نکته مهم: این تور برای خوانندگان رایگان است

 

خب حالا نتیجه اخلاقی که از این پست میگیریم این است که همیشه باید امیدوار بود! (بماند که اگه دوباره تو یکی از این امتحانها قبول نشم دوباره غار تنهایی و این حرفها!!)

خیلی پر حرفی کردم برم به برنامه مدون خویش بپردازم که نبرد دیگری در پیش است!

 

پ.ن. اگه گفتید این پست چند تا علامت تعجب داشت؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 17:56  توسط ستاره  |